صفحه اصلی | سرویس عکس | آرشیو | جستجو | تبلیغات | درباره شوشان | تماس با ما | پیوندها

نسخه قابل چاپ

» متن کامل

گپی با فرماندهی که صدام برای سرش جایزه تعیین کرده بود: با اتوبوس های خط واحد اولین عملیات را انجام دادیم

شوشان: وقتی به من گفتند قرار است با کسی مصاحبه کنی که صدام برای سرش جایزه تعیین کرده بود، با خود گفتم یعنی واقعا لیاقت این را دارم که در این شب های مقدس و در این روزهای عزیز با چنین فردی مصاحبه داشته باشم و از او در رابطه با تمام زوایای جنگ بپرسم.

تقریبا ساعت 10 صبح بود که به دفتر روزنامه آمد و وقتی از او قول مصاحبه گرفتیم، گفت بدلیل اینکه امروز کاری برایم پیش آمده فردا ساعت 10 صبح به دفتر روزنامه می آیم و با شما مصاحبه می کنم.

شاید باورتان نشود ولی وقتی گفت فردا برای مصاحبه می آیم نفس راحتی کشیدم ، از اینکه بتوانم اطلاعات خود را بالا ببرم و آماده مصاحبه با او شوم که وقت خداحافظی می گوید حرفهای زیادی از روزهای اول جبهه و 8 سال دفاع مقدس دارم.

یاسر حمیداوی می گفت، حاجی یادمه چشمات سبز بود ، آری سردار حاج حسین کلاه کج با عینکی تقریبا طبی به دفتر روزنامه آمده بود ولی در عکس هایی که نشان ما می دهد خبری از عینک نیست با خود فکر می کنم شاید به این دلیل چنین عینکی را به چشم می زند که شب ها و روزهای فراوانی را در 8 سال دفاع مقدس و پیروزی انقلاب بیدار مانده و چه شبیخون هایی که شرکت نکرده و چه خطراتی را که پشت سر نگذاشته و چه گرد و خاک هایی که چشمان او نخورده که همین باعث شده که نتوانیم رنگ چشمان حاج حسین کلاه کج فرمانده آزاد سازی سوسنگرد را به خوبی ببینیم.

ساعت 30/10 صبح روز 20 ماه رمضان و شب 21 رمضان مصادف با شهادت امام علی (ع) بود که حاج حسین با یک پلاستیک صورتی رنگ وارد دفتر روزنامه شد، مثل دیروز رفت همان جایی نشست که نشسته بود.

پلاستیک صورتی را روی میز می گذارد و یک زونکن زرد رنگ که حاوی تقدیرنامه ها و مدال هایش بود را از پلاستیک خارج می کند، وقتی می خواست مدال فتحی را که حضرت آیت الله خامنه ای به سینه او زده بود را نشان دهد دستانش کمی می لرزیدند شاید آن موقع که این مدال به سینه اش چسبیده شده را به یاد می آورد و چقدر این لحظه برای او شیرین بوده است که توانسته مدالی بگیرد که نشان دهنده توانمندی ها و لیاقت اوست.

تقدیرنامه هایش به قدری زیاد بودند که من فقط توانستم نام چند نفر که پای آنها را امضاء کرده بودند را یادداشت کنم، رهبر انقلاب حضرت آیت الله خامنه ای، رحیم صفوی، سردار جعفری، شمخانی و ... و دو عکس که به همراه شهید همت و در کنار او در صف اول نماز با لباس رزم ایستاده بودند و در این زونکن دو عکس دیگر هم وجود داشت که هر دو جوان بودند آری او برادر دو شهید هم است و یک برادر دیگرش هم جانبازی شدیدی دارد و می گوید از 4 برادر که به جبهه رفتیم دو نفر شهید و دو نفر دیگر جانباز شده اند که درصد جانبازی من از آن برادرم کمتر است.

حاج حسین کلاه کج در محاصره و آزاد سازی سوسنگرد و هویزه، عملیات یا مهدی در 26 اسفند 59 در غرب سوسنگرد، عملیات 13 اردیبهشت از غرب سوسنگرد تا دهلاویه، عملیات شهید رجایی و باهنر در روستای طراح، عملیات شهید چمران در روستای طراح، عملیات ثامن الائمه، طریق القدس، بیت المقدس، فتح المبین، کربلای 1 و 4و 5، والفجر 8 و 10 که به خیبر و بدر در جزایر مجنون و هورالعظیم معروف بود شرکت کرده و همچین چندین و چند عملیات و شبیخون دیگر و 8 سال به طور مداوم در جبهه های حق علیه باطل حضوری مستمر داشته است.

راستی یادمان نرود که بگوئیم حاج حسین کلاه کج فرماندهی سه تیپ و دو گردان را به نام های تیپ بیت المقدس، تیپ امام حسن، تیپ 201 ضد زره، اولین گردان اهواز به نام بلالی بعد از جانبازی بلالی و گردان اهوازی ها بدستور حاج علی شمخانی، جانشین قرارگاه نجف اشرف و فرماندهی محورهای عملیاتی جنوب و غرب کشور و آخرین سمت ایشان معاونت آموزش و آمادگی رزم فرماندهی کل سپاه بوده است.

وقتی تقدیرنامه ها و مدال ها و عکس ها را نشان مان داد گفت من آماده ام.

نمی دانم از کجا شروع کنم ولی طبق معمول از او می خواهم که از خودش بگوید تا با اطلاعاتی که از او به دست می آورم بتوانم به تعداد سوالاتی که نوشته ام بیفزایم و یا کم کنم.

سردار کلاه کج از خودتان بگوئید، اهل کجا هستید و چند فرزند دارید:

کمی فکر می کند که چگونه آغاز کند و می گوید، حسین کلاه کج هستم و در آغاجاری متولد شدم و 3 فرزند دارم، سال 56 جزء سربازانی بودم که قبل از انقلاب اعزام شدم به سربازی، بعد از دوران آموزشی به کرمان و بعد به هوابرد شیراز اعزام شدم و در همان جا بود که نهضت اسلامی از تبریز و قم جریان خود را توسعه و گسترش داد.

وقتی امام طی بیانات پی در پی که ارسال می کردند ما سعی می کردیم همان روزهای 5 شنبه و جمعه که از پادگان بیرون می زدیم و طی ارتباطی که در دانشگاه شیراز با سیدجعفر ذاکری داشتیم از آخرین حوادث و خط مشی امام که برای پیش برد اهداف انقلاب بود با خبر شویم، که در این بین باخبر شدیم که امام طی بیانیه ای از سربازان و پرسنل نظامی دوره شاه خواسته که از پادگانها بیرون بزنند و به مردم ملحق شوند که در دی ماه 57 و در یک روز جمعه به اتفاق 4 نفر از دوستان و طبق برنامه ریزی های از قبل شده از پادگان هوابرد شیراز فرار کردیم و از آنجا به اصفهان رفتیم و بعد از گذشت 4 روز که با نهضت در تظاهرات و درگیری ها شرکت کردیم به قم آمدیم و توسط یکی از دوستان به یخچال قاضی قم و به منزل برادر حضرت امام رفتیم و مرکزیت تعدادی از مبارزات و هدایت مبارزات مردم قم را که از درون منزل علمای قم صورت می گرفت را به عهده داشتیم.

در قم 19 روز مهمان آیت الله پسندیده بودیم و به اتفاق روحانیت و مردم قم در مبارزات علیه شاه اقدام می کردیم و ما بیشتر به این دلیل آنجا ماندیم چون آموزش نظامی دیده بودیم و چون احتمال جنگ مسلحانه می رفت از ما خواستند تا نیروها را آموزش بدهیم تا بتوانیم در جنگ های مسلحانه بجنگیم.

بعد از پیروزی انقلاب و با شروع جنگ تحمیلی اولین یگان رزم سپاه خوزستان را بعد از فتح بستان تشکیل دادم و سرپرستی گروه بچه های اهواز را به عهده گرفتم که بعد از مدتی هر کدام به سمتی رفتند و فرمانده و معاون فرمانده گردان شدند که سردار محرابی، پرویز رمضانی، محمود محمدپور، سعید نجار، سیامک بمان، حاج اصغر معینی و ... سردارهای این کشور شدند و حتی سردار احمد دانش پژوه جانشین لشکر 7 ولی عصر از نیروهای گردان بلالی بود که ما تشکیل داده بودیم.

از روزهای اول جنگ و میزان آمادگی نیروهای خودی بگوئید:

در اردیبهشت 59 گروهی از بچه های اهواز، شوشتر، آغاجاری و شوش به کردستان و کرمانشاه اعزام شدیم و در شهرهای پاوه، باینگان، اورامانت که از ارتفاعات بلندی برخوردار بود و هم مرز با عراق بود اعزام شدیم و در آنجا با کومله و دموکرات ها و محارب درگیر بودیم و روستاها را طی انجام عملیات پاکسازی می کردیم تا جنگ صورت گرفت و آغاز عملیات پیشروی عراق و تهاجم و تجاوز به مرزهای کشور مان از شلمچه تا مرزهای شمالی کردستان که استانهای خوزستان، ایلام، کرمانشاه و کردستان را شامل می شد قوت گرفت و ما بعد از تهاجمات عراق تصمیم گرفتیم به اهواز بیائیم و در خاک خودمان در مقابل عراق بایستیم که ما بعد از شهید شدن غیور اصلی که با شبیخون ها جلوی پیشروی ارتش عراق را در مرزهای بستان و شلمچه گرفته بود از کردستان به اهواز آمدیم.

31 شهریور همزمان با آغاز بازگشایی مدارس بود و کشور روند طبیعی خود را سیر می کرد و مردم روند عادی خود را پشت سر می گذاشتند و فرمانده جنگ بنی صدر بود به این دلیل که اشرافیت کامل بر قوای نظامی کشور به خصوص ارتش داشت و او بود که می بایست به عنوان فرمانده کل قوا تحرکات عراق را ارزیابی می کرد و در مقابله با آن برای نیروهای خودی تجهیزات و آمادگی فراهم می کرد، متاسفانه نیروهای ما در ابتدای جنگ از آمادگی بدی برخوردار بودند و باید بگویم که در حد صفر بودند و با توجه به شروع جنگ با اوضاع نابسامان ارتش در پادگانها مواجه بودیم و لشکر 92 زرهی که دفاع از مرزهای استان در مقابل عراق را به عهده داشت با دست برخی از خیانتکاران بی تدبیر که شاید آگاهانه بوده است بسیاری از کادری ها و پرسنلی را که آنجا سامان یافته بودند و پست سازمانی خود را در اختیار داشتند به شهرها و استانهای خود فرستادند و همین باعث شده بود که پیکره سازمان رزم ارتش ما قبل از جنگ تضعیف شود و اگر هم تعدادی از پرسنل باقی مانده بود مشغول درگیری با کودتاگران و درگیری مسائل انقلاب و تعدادی هم در بازداشت و متاسفانه تعدادی هم متواری شده بودند و ارتش مانده بود با یک تعداد پرسنل مومن که خیلی از مسائل اطلاعات کافی نداشتند و زمانی که عراق علیه ما شروع به حمله کرد ارتش ما آمادگی صفری داشت و از کل لشکر 92 زرهی خوزستان در زمان حمله سپاه سوم ارتش عراق به شلمچه و کوشک و طلائیه فقط یک گردان به نام گردان دژ که سوار زرهی بود و عمدتا تجهیزاتشان نفربر و توپ 106 و تانک بود بهره می بردیم که به صورت جسته و گریخته در شلمچه شروع به صف آرایی کردند و در همان ساعات اولیه صف آرایی ارتش، عراق آنها را متلاشی کرد و خرمشهر را محاصره کرد و همچنین جاده اهواز خرمشهر را تصرف کرد و به روی رودخانه کارون برای عبور و مرور پل زد و جاده اهواز، آبادان و ماهشهر آبادان را تصرف کرد و شروع به تصرف آبادان کرد.

عراق از طرف دیگر با ارتش 5 و 6 خود به سمت پادگان حمید و اهواز در حال پیشروی بود و تا 20 کیلومتری اهواز جلو آمده بود، اما ما در مسیر اهواز حمیدیه با توجه به اینکه یک مرغداری بلااستفاده و متروکه وجود داشت آنرا تبدیل به مقر کردیم و در روستاهای کرخه کور و سید یوسف و دوبهردان به دشمن شبیخون زدیم و در ماههای ابتدایی جنگ عملیاتهای پارتیزانی و چیرکی انجام دادیم که شهدای عزیزی را تقدیم کردیم، تا اینکه عملیات محاصره سوسنگرد و هویزه صورت گرفت که همین بچه ها به صورت انبوه و تمرکزی در محاصره سوسنگرد، هویژه و آزادسازی آنها شرکت کردند و در جنگلهای غرب اهواز توانستیم ارتش دشمن را متوقف کنیم، تااینکه طرح آبریزی شهید چمران که آب کارون را از شمال اهواز هدایت می کرد به غرب اهواز اتفاق افتاد تا بتوانیم از پیشروی ارتش عراق جلوگیری کنیم و مانع از تصرف شهر اهواز شویم و ما در تمام این مدت زمان که در خرمشهر مبارزات مردمی و دفاع توسط یک تعداد از نیروهای اعزامی و در دروازه شهر آبادان و در اهواز و دوبهردان و با کمک نیروهای مردمی علیه عراق شبیخون زدیم که با توجه به عدم آمادگی نیروهای خودی و پیشروی عراق تا عمق خاک های ما در استانهای دورتر از خوزستان و مرزی خبری از جنگ نبود.

نقش آقای غرضی استاندار خوزستان در روزهای اول جنگ را چگونه ارزیابی می کنید:

حضور آقای غرضی برای هماهنگ کردن نظامی واقعا موثر بود و به دقت یاد دارم زمانی که از کردستان وارد اهواز شدیم اولین جایی که ما و نیروهای اعزامی شهرهای دیگر را با توجه به اینکه 20 روز از جنگ گذشته بود بردند محل فعلی سپاه ناحیه خوزستان که معروف به پیش آهنگی در جنب بیمارستان اباذر بود بردند و در حالی که ما قصد سازماندهی کردن نیروها را به فرماندهی علی شمخانی به عنوان فرمانده سپاه خوزستان برای مقابله با نیروهای دشمن در غرب اهواز داشتیم، آقای غرضی سراسیمه به محوطه آمد و داد زد که آقای شمخانی چه کار می کنید، اهواز دارد سقوط می کند و ما دستپاچه تمام نیروها را بدون اینکه سازماندهی کنیم سوار ماشین و اتوبوس های خط واحد و وانت های سیمرغ و لندرور و استیشن سیمرغ و تعدای جیپ کردیم و با تجهیزات و از درون شهر و از کمپلو به سمت سه راه خرمشهر و به سمت دو بهردان رفتیم که ما اسم این عملیات را عملیات اتوبوسی گذاشتیم و تجهیزات و خودروهای ما اتوبوس های شرکت واحد بودند که مردم از این صحنه به وجد آمده بودند و خوشحال بودند و برای ما دست می زدند و تکبیر می گفتند و صلوات می فرستادند که ما به صورت ستون اتوبوسی به سمت غرب اهواز حرکت می کنیم و مانع از سقوط اهواز خواهیم شد.

در این هنگام که عازم منطقه دوبهردان می شدیم شهید چمران با نیروهایش منتظر ما بود و آقای شمخانی و آقای غرضی هم سوار ماشین شدند و ما را همراهی کردند، ما از حضور دشمن در منطقه خبر نداشتیم و با حدود 500 نیرو به آنجا رفتیم که با نیروهای شهید چمران نزدیک به 1000 نفر می شدیم و می بایست با 14 هزار نفر و 150 دستگاه تانک مقابله کنیم، وقتی به جنگل دوبهردان رسیدیم دشمن ما را دید و با تیر مستقیم تانک ما را مورد هدف قرار داد که ما سریع در میان بوته ها و درختان سنگر گرفتیم، آنجا بود که متوجه شدیم قرار است با اتوبوس و جیپ مقابل دشمن تا بن دندان مسلح برویم، ما تا صبح در جنگل بودیم و در این هنگام شهید چمران، آقای غرضی، آقای شمخانی و محمد بلالی که فرمانده بچه های اهواز بود شروع به صحبت کردند و برنامه ریزی کردند که ما چه کنیم و بچه ها را برای عملیات و شبیخون و عملیاتهای پارتیزانی آماده کردند.

زمانی که به جنگل دو بهردان رسیدیم ارتش عراق ما را زیرنظر داشت و در ابتدا تصور می کرد نیروهای ایرانی اجازه داده اند ارتش عراق به جنگل نزدیک شود و با گروه پارتیزانی و چریکی و نیرویی که از اتوبوس ها پیاده شد می خواهیم آنها را در جنگل زمین گیر کنیم که از این بابت عراقی ها ترس داشتند به ما نزدیک شوند و خوشبختانه ما ارتش عراق را بدون اینکه حتی یک شهید دهیم در آن منطقه متوقف کردیم و با شبیخون هایی که هر چند وقت یک بار علیه ارتش عراق صورت می گرفت و تانک و نفربرهایی که از آنها منهدم می شد و تعداد اسیری که از آنها می گرفتیم باعث ترس عراقی ها شدیم که اینها همه از موثر بودن استانداری آقای غرضی است.

چرا گردان بلالی به یکی از کادرسازترین واحدها و یگانهای سپاه معروف بود:

اگر خاطر مردم باشد بعد از پیروزی انقلاب گروهک ملحد و منافق در استانهای مختلف از جمله کردستان و خوزستان و سیستان و بلوچستان و نفاط مختلف دیگر اقداماتی را علیه مردم و دولت شروع می کردند، آن زمان تصمیم گرفته شد برای جلوگیری از رفت و آمد نیروهای خرابکار که توسط بعثی ها آموزش خرابکاری و بمب گذاری دیده بودند از طریق هور العظیم و از مرز شلمچه و شهر خین جلوی این خرابکارها که رفت و آمد زیادی از این منطقه داشتند گرفته شود که با تشکیل یک گروه ویژه به نام گردان بلالی برای سرکوب کردن خلق عرب وارد عمل شدیم و ما روبروی یک پاسگاه در 5 کیلومتری مرز شلمچه و روبروی شهر خین و باز در نزدیکی آن پاسگاهی به نام خین و پاسگاه مومنین که در امتداد مرز بودند و در کنار شهر خین که در امتداد مرز ما با عراق بود کمین کردیم و به این دلیل که موقعیت جغرافیایی جنگلی آنجا پوشیده از بوته زارها و نهرهای آب بود و آن طرف هم عراق جنگل خرما داشت عبور و مرور برای این گروهک ها بسیار ساده شده بود که ما با توجه به کنترلی که در این منطقه داشتیم توانستیم جرقه های تشکیل گردان بلالی را بزنیم و بعد از گذشت 5/2 ماه منطقه را ترک کردیم و کار را در نیمه دوم 58 به بچه های آغاجاری سپردیم و به اهوز آمدیم و در تاریخ 20 مهرماه 59 به کردستان رفتیم و بعد از آن هم جبهه و جنگ از همین رو تمامی نیروهایی که در گردان بلالی بودند مدت طولانی در ماموریت های مختلفی به سر می بردند و در پاوه و نوسو کردستان مشغول پاکسازی بودند که این بچه ها همگی آبدیده شده بودند و هر کدام از آنها توانایی فرماندهی جنگ های مختلف را داشتند و به همین منظور گردان بلالی معروف به یکی از کادرسازترین واحدها و یگانهای سپاه معروف شده بود.

بعد از این وقتی وارد جنگ با ارتش کلاسیک عراق شدیم هوشیار و آماده بودیم و با توجه به تجربه و آموزشهایی که دیده بودیم کاملا توانایی انجام شبیخون ها و عملیات های پارتیزانی را داشتیم که از این رو رحیم صفوی از ما تقاضا کرد که در عملیات ثامن الائمه که معروف به شکست حصر آبادان بود تعدادی از بچه های این گردان را به آنها بدهیم تا بتوانند به عنوان فرمانده گروهان نیروهای اعزامی را ساماندهی کنند.

از دستاوردهای ما در 8 سال دفاع مقدس بگوئید:

همانطور که حضرت امام زیبنده ترین و پرمعناترین جمله را بیان کرد باید بگویم که این جنگ برای ما نعمت و برکت به همراه آورد و ما هر چه امروز توان و بنیه داریم از دستاوردهای 8 سال دفاع مقدس است، اگر چه ما آسیب و تلفات زیادی دادیم و از لحاظ اقتصادی عقب افتادیم ولی امروز وقتی رژه نیروهای مسلح و تجهیزات فوق مدرن آنها را می بینیم متوجه دستاوردهای 8 سال دفاع مقدس می شویم و اگر ما این جنگ را نداشتیم حالا که هیچ تا 30 سال دیگر به این امتیازات و قدرت و توانمندی نمی رسیدیم و ما این قدرت را به راحتی به دست نیاوردیم.

مقاطع زمانی عملیات والفجر 8 تا کربلای 4 را چگونه ارزیابی می کنید:

وافجر 8 و کربلای 4 هر دو عملیات برون مرزی بودند و ما باید از آبادان و خرمشهر برای انجام این عملیات ها عبور می کردیم و می بایست برای تصرف فاو از اروند رد شویم که متاسفانه عراق در این عملیاتها با بمباران شیمیایی باعث خسارات فراوانی هم از لحاظ جانی و هم از لحاظ محیط زیست شد، امروز هر چه تخریب می شود می توان بازسازی کرد ولی عوارض بمباران شیمیایی اینگونه نیست رادیو اکتیوی که از زمان جنگ باقی مانده بود هم به مردم آسیب رساند که هنوز آثار آن بر جان و جسم مردم اعیان است و هم به محیط زیست، متاسفانه تمامی این بمباران های شیمیایی در خوزستان صورت گرفت و فقط یک بار در سردشت کردستان این بمباران انجام شد، عراق طی 2 سال 64 تا 66 و حتی 67 به کرار از گلوله های شیمیایی در آبادان و خرمشهر استفاده کرد و تمام منابع این شهر را آلوده کرد به همین دلیل این مقطع زمانی بسیار سخت بود.

 سخت ترین و آسان ترین عملیات:

والفجر 8 در دی ماه 64 سخت ترین عملیات بود که در طول 5/1 ماه به طور مستمر و با شدت انجام شد و عراق در این عملیات تمام توان خود را به کار گرفته بود چون منطقه مهمی برای طرفین جنگ که اعم از فاو-ام القصر، فاو- بصره بود به شمار می رفت.

اما عملیات بیت المقدس یکی از راحت ترین عملیات ها بود بخاطر اینکه ما توانستیم در ظرف 10 روز یک منطقه وسیع حدود 20 کیلومتر را از غرب اهواز تا پاسگاه کوشک و طلائیه را آزاد کنیم و شیرین ترین عملیات ما آزاد سازی خرمشهر ظرف مدت 3 روز بود که من در آن عملیات فرمانده تیپ بیت المقدس بودم که 6 گردان از اهواز و 4 گردان از بچه های مازندران و یک گردان از بچه های مشهد و یک گردان سوار زرهی ارتش و یک گردان از توپخانه و تیم آتش هوا نیروز که 2 هیلی کوپتر کبری و 214 بود و همچنین جت رنجر را در اختیار داشتم.

آیا صدا و سیما و مطبوعات و رسانه ها توانسته اند واقعیت های جنگ را به تصویر بکشند:

نه متاسفانه، البته به صورت انفرادی برخی فیلم سازان توانستند برخی وقایع و آرمانهای دفاع مقدس که مربوط به اوضاع و احوال رزمندگان بود را به تصویر بکشاند اما در کل ضعف های زیادی است و پرداختن به موضوع های کلیشه ای که عموما نسل جوان را شاید خسته کند که این نمی تواند جوابگوی وضعیت دفاع مقدس باشد و خیلی از فیلمها و سریال های که متاسفانه رزمنده را پشت خاکریز با موهای سشوار کشیده و چفیه تمیز و آنکارد شده نشان می دهند این در صورتی است که یک رزمنده به معنای واقعی نشانی از این چیزها در سنگر و خاکریز و هنگام جنگ ندارد.

اما من فکر می کنم مهمترین دلیل بیگانه بودن فیلمسازان این است که از منابع مختلف در دوران دفاع مقدس استفاده نمی کنند، آنها باید به میان رزمندگان بیایند و از آنها نظرخواهی کند زیرا رزمنده ها بیشتر حال و هوای جبهه را می توانند در فیلم اجرا کنند.

نسل شما تا چه میزان توانسته آرمانهای دفاع مقدس را به نسل نو معرفی کند:

متاسفانه سیاست گذاری ها نتوانست باعث ارتباط مستقیم و خوبی بین نسل نو و نسل جنگ شود، از این رو ما در معرفی آرمانهای دفاع مقدس موفق نبوده ایم.

یک خاطره از جنگ برایمان بگوئید؟

 یک عملیات محدود در تیرماه 60 در روستای طراح داشتیم که در امتداد رودخانه کرخه کور ارتش عراق مستقر شده بود و بعد ما در عملیات هویزه به ارتش عراق حمله کردیم و ارتش عراق را متلاشی کردیم، در این منطقه عملیات محدود تحت عنوان عملیات شهید چمران صورت گرفت که  یک گروهی از بچه های اهواز حدود 12 تا 13 نفر خارج از ضابطه و برنامه ریزی وارد عملیات شدند و تنها دلیلش هم علاقه ما به جنگیدن بود، ما شب با ماشین های خودمان کنار نیروهای تبریز رفتیم که شهید علی هاشمی آنها را هدایت می کرد، زمانی که خطوط دفاعی دشمن شکسته شد با شهید علیرضا صابونی در تاریک شب می رفتیم و با یک آرپی جی و 2 کلاشینکف سنگرهای دشمن را پاکسازی می کردیم و به سمت عمق مواضع ارتش عراق رفتیم، عملیات 4 صبح صورت گرفت و زمانی که سپیده دم زده شد مقداری صبر کردیم، یک مرتبه از پشت سرمان صدای تانک شنیدیم که به سرعت به سمت عمق مواضع دشمن حرکت می کنند و ما فکر کردیم که این تانک های نیروهای خودی هستند، اما وقتی دقت کردیم متوجه شدیم صدای تانک ما نیست که در این هنگام ما رفتیم و کنار سنگر تانک با دو تن از بچه های کرمان که به همراه ما آمده بودند ایستادیم، 6 تانک عراقی به سمت عمق مواضع خود عقب نشینی می کردند و وقتی به 100 متری ما رسیدند با علیرضا اشهدین را خواندیم و همدیگر را بقل کردیم و گفتیم که ما نباید اسیر شویم و با همان گلوله های آرپی جی به سمت دشمن رفتیم ، اما تانک ها به دو قسمت تقسیم شدند و 3 تانک از یک طرف و 3 تانک دیگر از طرفی دیگر به سرعت بدون اینکه حتی به ما یک گلوله شلیک شود به سمت مواضع خود عقب نشینی کردند، واقعا ما در آن صحنه در دست دشمن بودیم و هر آن امکان داشت که شهید شویم ولی این اتفاق نیفتاد.

هر چه دل تنگت می خواهد بگو:

خودکار را از دستم می گیرد و می گوید حرف دل ما و دل تنگی های ما را امام زد و من می خواهم آن را بنویسم.

نگذارید پیش کسوتان جهاد و شهادت و خون در کوچه پس کوچه های زندگی روزمره خود به دست فراموشی سپرده شوند.

و زیر این نوشته اسم امام را اینگونه می نویسد.

امام شهیدان رهبر عظیم الشان انقلاب اسلامی

وقتی می خواهد از ما خداحافظی بگیرد از او تشکر می کنم و او مرا در آغوش می گیرد و می فشارد و می گوید از مصاحبه ای که با شما کردم راضی هستم و می رود و از او قول می گیریم که بتوانیم تعداد دیگری از سوالاتمان را که نتوانستیم از او بپرسیم در یک مصاحبه دیگر بپرسیم.

1382-1388 © کلیه حقوق برای پایگاه خبری شوشان محفوظ است

برداشت مطالب با ذکر منبع بلامانع است

طراحی : احمد گزین