کد خبر: ۸۵۲۷۱
تاریخ انتشار:۲۵ بهمن ۱۳۹۶ - ۲۱:۳۶
روايت داستاني - مستند حاج آقا خرمگس(6)
محمد کیانوش راد / قسمت ششم

برشي به برخي رويدادهاي پيش از انقلاب و هسته هاي جوانان انقلابي در دهه ٥٠ در خوزستان

 
زندگي پر پيچ و خم است ، درست مثل كارون ، در كدام پيچ پاييزي ، پياده خواهيم شد. نمي دانم" .

بردن آنهمه چوبِ پلاكارد براي جوان نحيفي مثل من سنگين بود . نفس نفس مي زدم . همراه با ترس و دلهره . گارد همه جا بود . نگهبانانِ دانشگاه ، زير نظر گارد بودند. امروز گارد نيست اما حراست ها هستند. مجبور بوديم وسايل تظاهرات را مخفيانه ، از پشت دانشكده كشاورزي بياوريم. البته بايد بگويم مجبور بودند ، من  جزء گردانندگان تظاهرات نبودم ، اما نيروي دم دست وبقول امروزي ها  پا به كار بودم. تحركات دانشجويان ، ساواك و گارد را مراقب تر كرده بود ، پس كنترل ها هم بيشتر شده بود.

  دانشجويان قبلا براي درگذشت شريعتي تظاهراتي را در خيابان پهلوي ( امام خميني امروز) تدارك ديده بودند.  چهار راه فردوسي قرار تجمع بود. كفش كتاني و كلاه گرد كاموايي ،  تيپ بچه هاي تظاهراتي شده بود. دويدن راحت تر و استتار بيشتر. 

كرمانشاهي وسط خيابان پهلوي آمد و با صلوات او ، همه ازپياده روها به كف خيابان آمديم. شعار اين بود " شاه جلاد شريعتي را كشت " . تظاهرات تنها تا چهارراه بعدي يعني حافظ ادامه يافت و پاسبان ها كه غافلگير شده بودند، تنها كاري كه از دستشان برمي آمد ، شليك تير هوايي بود. جمع پراكنده شد.به هدفمان رسيديم . شهر تكان خورد و بيدار شد. 

كرمانشاهي از خانواده اي مذهبي بود.برادرش صادق كرمانشاهي امروز روحاني است. چند صباحي كه در انجمن حجتيه مي رفتم  صادق هم مي آمد. من پس از چند ماه ازانجمن بيرون آمدم. معتقد بودم اينها بدنبال از بين بردن پشه هاي مرداب هستند ، ما بايد باتلاق  را از بين ببريم. اين حرف امروز من نيست. اين را همان موقع گفتم و بيرون آمدم. همين را به محمود بهنيا كه عضو انجمن حجتيه يا مبارزه با بهائيت بود و انساني شريف و متدين بود هم گفتم .  

صادق كرمانشاهي كه بسيار ديندار و فداكار و صادق است يكروز در مكتب قران ديدم.درمورد مكتب قران بعدا خواهم نوشت.  گفت چرا جلسات منزل آهنگران نمي آيي ؟ آهنگران،  عموي صادق آهنگران بود ودر باغ معين و نزديك دانشسراي مقدماتي منزل داشت.  دلايل نيامدنم  را گفتم.  مخالفتي نكرد ، اما گفت بهرحال بد نيست، يا جيزي شبيه اين.  شايد حالا يادش نيايد.امروز صادق من را قبول ندارد ، اما من او را به صداقت و شرافت مي شناسم. گرچه رگه هايي از شيوه برخورد هاي ساده انگارنه با مسايل پيچده  را با خود دارد. 

كرمانشاهي،  وسط خيابان پهلوي آمد و آغاز تظاهرات را كليد زد ، او كتابفروشي معتبري هم در ضلع شرقي ِ فلكه مجسمه آنروز و امام خميني امروز داشت. كتابفروشي مدرني بود. بعدها كلاهدوز كتابفروشي رشد را با همان سبك و سياق راه اندازي كرد. كلاهدوز را نيز بارها درتظاهرات پيش ازانقلاب ديده بودم. 

همين جا بد نيست اشاره اي هم به كتابفروشي ها معتبر اهواز پيش از انقلاب داشته باشم. دو  كتابفروشي قديمي تراز ديگران بودند. اول كتابفروشي جعفري در خيابان سي متري و در كنار سينما كارون قديم و حسينيه ثارالله فعلي. هنوز هم هست. اكنون فرزند ايشان آن را اداره مي كند . چند وقت پيش به آنجا و نزد فرزندش رفتم.  كتاب فروشي معتبرِ جعفري از نفس افتاده است. كتابفروشي ديگر كتابفروشي بوستان بود، در خيابان كاوه روبروي لبنياتي نيّري ، نمي دانم هنوز كتابفروشي هست يا نه ؟. اين دو يعني آقاي جعفري و بوستان شايسته تجليل و تكريم اند. 

دو كتاب فروشي ديگر هم در آستانه انقلاب راه اندازي شده بود كه كاركرد اصلي و پنهان آنها ، فروش كتب انقلابي و توزيع بيانيه ها بود. يكي روبروي مسجد آذربايجاني ها ، توسط يكي از دانشجويان به نام صفدر، نام خانوادگي اش را فراموش كرده ام ،  اكنون در مشهد زندگي مي كند. و ديگري كتاب فروشي كه  در سي متري كه توسط سيد احمد موسوي شوشتري راه انداري شده بود. هردو نقش مهمي در پخش كتب مذهبي و انقلابي خصوصا كتب شريعتي كه با نام مستعار بود داشتند. 

خواهر و برادر كرمانشاهي ، حسين و راضيه هم راهي متفاوت از برادران  ديگر پيمودند. 
حسين كرمانشاهي دانشجوي صنعتي آريامهر يا صنعتي شريف امروز بود . اوعضو مجاهدين خلق بود و گفته شده است با  " تغيير ايدئولوژي " سازمان مقابله كرد. مي گويند احتمالا اعضاي ماركسيست شده ي سازمان او را لو دادند.  حسين زير شكنجه ساواك جان باخت. كسي هم مي گفت راضيه خواهر حسين گفته بود  بر برادرم نماز نمي خوانم زيرا ماركسيست شده بود. اما صفر پيشبين كه از فعالان قديمي است مي گويد او زير شكنجه و هنگام جان باختن مسلمان بود. 

راضيه كرمانشاهي خواهر ديگر كرمانشاهي ها ابتدا مخالف سازمان مجاهدين خلق بود ، اما به سازمان پيوست و با عباس داوري ، از كادر رهبري سازمان ازدواج كرد . در مورد مرگ راضيه نيز نقل قول هاي متفاوتي گفته شده است.

اكنون كه در مورد محمود و عباس و با

قر و مهدي و هاني ، حسين و راضيه مي نويسم ، تنها خواننده اي كه اينها را ديده است و مي شناسد مي تواند بگويد كه چقدر زندگي و انسان پيچيده و پيش بيني ناپذير است. باقر متعبدترين عضو خانواده بيگلدلي ها بود ، اهل شب زنده داري و نماز شب خواندن بود. باقربيگدلي كانديداي دوره اول مجلس هم شد . اما سرنوشت راه ديگري را برايش رقم زد.  كريم صالح شوشتري نيز كانديداي ديگر مجاهدين خلق  به همان راه رفت و نرگس جوكار راهش را از آن دو جدا كرد. 

 زندگي سير عجيبي دارد، پر پيچ و خم ، درست  مثل كارون ، در كدام پيچ پاييزي ، پياده خواهيم شد. نمي دانيم. 

پس از درگذشت مشكوك شريعتي ، و حالا درگذشت مشكوك سيد مصطفي خميني پيش آمده بود. 
درگذشت مصطفي خميني اين بار نام خميني  را در شهر پيچاند. سخنراني در حسينه اعظم ،  حاج آقاشفيعي سخنران مراسم بود. خوب و مسلط و شمرده و مستدل ، مثل همه منبرهايش بخوبي سخن گفت.  نام خميني را اول بار در اهواز بعد از حوادث ٤٢ ، شفيعي بر منبر مطرح كرد. او پيش نمازمسجد پدر بود و هست.  

مسجد شفيعي قبلا به مسجد "سرسچّه " معروف بود . پدر آقاي شفيعي به نقل از پدرم  بسيار مردم دار و خوش برخورد و متواضع بود . اما پسر ، كمي زود جوش است ،  مي گفت سيد محمود شفيعي به خلقيات پدرشان نزديك تراست. نمي دانم ، پدر آقاي شفيعي را نديده ام .  شفيعي كه نام خميني را مي آورد جمعيت با تمام وجود صلوات مي فرستاد. 

پس ازدرگذشت سيد مصطفي دردانشگاه هم تظاهراتي برگزار شد. شروع تجمع  از دانشكده كشاورزي بود ، اما شعار و بلندگو از دانشكده علوم بود. اسماعيل كروشاوي شعار مي داد.  از محوطه ميان گروه هاي علمي دانشكده علوم و از كنار باغچه اي كه اكنون نيزهست ، تا دانشكده پيراپزشكي و پزشكي و با گفتن ِشعار هاي آن زمان حركت كرديم . دانشكده پيراپزشكي  نزديك در ورودي بيمارستان گلستان بود.  بعد ازانقلاب هم مدتي دانشكده علوم تربيتي در آنجا مستقر شد. 

براي آوردن وسايلي چون چوپ هاي پلاكارد و پارچه هاي نوشته شده و ديگر وسايل به همراه كاظم شفاعت و كاظم علم الهدي و شايد عبدالله طرفي ، و برخي ديگر كه نمي شناختم ، وسايل را از كنار كشتارگاه تحويل و از باغ  پشت دانشكده كشاورزي  در حالي كه خودمن تعدادي چوب پلاكارد را روي دست و شانه هايم گرفته بودم ، دوان دوان خودمان را به داخل ورودي دايره شكل دانشكده كشاورزي رسانديم  و وسايل را تحويل گروه ديگري از بچه ها داديم و خود را در ميان جمع گُم كرديم. 

از زمان تاسيس دانشكده كشاورزي ، نخلستان و باغي هم در كنارش بود. پشتِ دانشكده تا چشم كار مي كرد، پراز نخل هاي  تو در تو و درهم تنيده بود . كشتارگاه اصلي اهواز در آن سال ها ، درست در آخر باغ  و لب كارون بود . سگهاي در اطراف كشتارگاه پرسه مي زدند  واز زباله هاي اطراف كشتارگاه بهره اي داشتند. 

 امروزه جاده ي احداث شده ي  كناركارون ، بخش زيادي ازباغ هاي سرسبز دانشكده كشاورزي را از بين برده است. درخت هاي نخل هم اكثرا خشك شده و يا قطع شده اند و  خاك را رها كرده اند ، شايد هنوز اثري از ريشه هاي نخل مانده باشد. اما ديگر  صداي بلبل هاي خوش خوانِ اهوازي و گنجشك هاي پرجنب و جوش عاشق و در حال جفت گيري شنيده نمي شود.

روزي اينجا دنيايي پر از وسوسه هاي جواني داشت. دختران و پسراني كه دلدادگي شان را زير نخل ها زمزمه مي كردند.  دانشجوياني كه دو به دو ، يا دسته دسته زير سايه سار نخل هاي مجنون مي گفتند و مي خنديدند . امروز اثري از آن باغ زيبا نيست.

طلوع و غروبِ خورشيد در اهواز چيز ديگري بود  . طلوع خورشيد همراه با اشعه هاي گرمابخشش،  با عبور از برگ هاي كشيده ي نخل ، زمين را طلا باران مي كرد. امروز اهواز غبارآلود است. خورشيد تشنه تابيدن بر دشت است ، اما سيراب نمي شود. 

شيرين از شيراز به اهواز آمده است. پنج سال پيش بدليل ماموريت پدرش كه ارتشي است ، مثل خيل زيادي از مهاجرين به خوزستان آمده است. 

اهواز چيز زيادي برايش نداشت. حق دارد. اهواز براي او از خاطره تهي است. هرچه مي ديد ، بوي تازگي مي داد مثل ِمزه ي شرابِ تازه وخام ، اهواز از گذشته اش خالي است. قد و اندازه درختانش نيز گواه تازگي شهررا مي داد.

 شيراز برايش دنيايي از شعر و رنگ ، و آهنگ و ترانه بود با حافظ و سعدي و تخت جمشيد و پاسارگاد . اما اهواز برايش غريب بود. حوالي سال ٥٠ تنها باغ ملي در خيابان ٢٤ متري ، فلكه سه دختران با پيكره ي عريان دختران  ، ميدان راه آهن و بستني هايش و به تازگي و در كنارخانه شان كانون پرورش فكري احداث شده بود. يكبار هم با خانواده اش به  " آتيشا" رفته بودند.

اما از آنجا خيلي خوشش نيامده بود. آتيشا ، محوطه اي بياباني بود كه از فراز ِ پايه هاي آهني افراشته اش ، گاز هاي خام اضافي را مي سوزاندند و مردم تا پاسي از شب را در زير شعله هاي گاز به خوشي مي گذراندند. در نزديكي آتيشا  "باسكول " ماشين هاي باري بود. روسپي خانه اهوازهم همان جابود.

خانوادهاي مذهبي به آتيشا نمي رفتند.با پيروزي انقلاب بساط روسپي خانه اهواز برچيده شد. شيرين هم  گذشتن از مسير را خوش نمي داشت . اما خانواده تفريحي جز اين نداشتند. با اين همه شيرين ،  از شادي مردم در پاي پايه هاي روشن شعله ها كيف مي كرد. مردم با وانت و پيكاب و پيكان و يا با شورلت و جمس خود را به آنجا مي رساندند . خيلي ها چيزي نداشتند ، اما شاد بودند. مي زدند و مي رقصيدند. گرماي شعله ها در زمستان و براي برخي همراه با جرعه اي مي ، شادي آفرين بود. اين وصف آنجا بود. 

اهواز برايش با همين ها معنا مي شد . با كارون و پل سفيد و سياهش ،  با نخل و بلم و لوله هاي نفت و شعله هاي گازش.  آغاسي هم در اوايل ٥٠ نامش با كارون پيوند خورده بود. " ترانه زيباي " بلم رون ، بلم رونم تو كارون " را هم واحدي خوانده بود. همه از كارون مي گفتند ، ازمتقدمين تا متاخرين. از ملك الشعراء و فروغ و اخوان ثالث و فريدون توللي تا هرمز عليپور و سيد علي صالحي.  

اهواز چيز زيادي نداشت ، اما شادي داشت . فلكه مجسمه اش باقلواي دارچيني اهوازي داشت. بستني حاج حبيب را در خيابان حافظ داشت. شورو نشاط و شيريني و زندگي داشت و مردمانش شادترين مردم بودند. 

شيرين منتظر بود . عباس  آمد،سراسيمه بود . تند و تند به سيگارپُك مي زد. وينيستون دستش بود. دودش را در خلق فرو مي برد عصبي و خسته و مضطرب نشان مي داد. سبيل سياه و پرپشتش جذاب تر و مردانه ترش مي كرد . ٢٤ سالش  بود .  حرفي نزد ، تنها كلام كوتاهش ، دعوت از شيرين براي ميهماني همان شب در خانه اش بود. آدرس را در برگه اي كوچك و با حالتي مخفيانه به شيرين داد . 

شيرين نظري فرزند استوار ارتشي ، نگاهي كرد و مبهوت ماند چه بگويد. خوشش نيامد . همه او را مي شناختند . شيرين ده بيست سال از سن اش بيشتر مي فهميد. عاقل و تودار بود. فردي باچارچوب و با ضابطه. حتا مكث هم نكرد. دعوت را رد كرد . روي برگرداند و بسوي اتوبوس هاي دانشكده رفت.

شب در خانه عباس بحث بالا گرفته بود.مريم گفت : شيرين نمي آيد ؟ عباس گفت بعيد است. احتمالش را مي دادم. پدر نظري استوار ارتش است. مدافع شاه و ، شيرين هم جز اين نمي تواند باشد . 

رها گفت عباس  باز هم قضاوت كردي ؟ درادامه بحث به طبقات اجتماعي  و زيربنا و روبنا كشانده شد. عباس با شيرين تاتر ، "استثناء و قاعده " برتولت برشت را كه در تالارشهرداري اهواز اجرا مي شد ديده بود. برخلاف تصور فريد ، رها هم همراه آنها بود. عباس به "واقعيت " در حكم قاضي وتبرئه ارباب  كه بر اساس قاعده عمل كرده بود استناد مي كرد و فريد به "حقيقت " و استناد به استثناء بودن رفتارهايي كه  برخلاف قاعده است اصرارداشت.مريم موضوع نمايش را نمي دانست .

رها خلاصه را گفت، ارباب تشنه است، برده قمقمه ي آب را به سوي ارباب مي برد . اربابِ تشنه تصور مي كند با سنگ. قصد جانش را كرده است .پس با تپانچه به برده شليك و او را مي كشد.محكمه برگزارمي شود و قاتل به حكم قاعده تبرئه مي شود. قاعده چنين است كه برده بدليل نفرت از ارباب بايد او را مي كشت و ارباب جز قتل راه ديگري نداشته است. 

رها گفت : ما نبايد استثناء ها را فداي قاعده ها كنيم. برشت مي خواهد اين را بگويد. همه رفتار ما ناشي از طبقه ما نيست. 

عباس گفت اما نمي توان قواعد جامعه را فداي رفتار يك فرد كرد.با حاكميت پرولتر ستم بر زحمتكشان را از بين مي بريم. رهاگفت ، اگر حالا  قصه ي برشت برعكس شد چه ؟عباس گفت امكان ندارد سرمايه داربه كارگري توجه كند. 

مريم گفت اما منهم مثل رها فكر مي كنم. ادم ها ماشين نيست. زيربنا روبنا اينجا ها بي معني است. بنظر من درسته كه آدم ها منافع متفاوت و گاه متضاد دارند، طبقاتشان فرق دارد ، اما در سربه زنگاه انسان هستند. مثل قصه برشت. آدم ها ظاهرشان يكي نيست ، وقتي ناخنك بزنيم  تفاوت ها رابيشتر مي بينيم ، اماوقتي به عمق آنها مي نگريم   همه تقريبا مثل هم مي شوند . من آدم ها رو اينطور مي بينم. 

عباس خنديد و گفت بيچاره ماركس چه پيرواني دارد! مريم گفت ، بله حتا من از انديشه ماركس ، ضرورت جنگ مسلحانه رو نمي فهمم. از لنين و استالين بله ، اما از ماركس جنگ مسلحانه بيرون نمي آيد . البته در حدي كه من فهميده ام. 

محمود هم دنبال حرف عباس رو گرفت و از بي عملي انتقاد كرد. محمود اهل حرف نبود. اهل عمل بود و در آنچه مي گفت صادق بود. اين روزها افكارش به مجاهدين نزديك شده بود. معلم بود ، از سلف سرويس كمتر غذا مي گرفت ،يا مي گرفت و به كارگران و نيازمندان مي داد. زياد روزه مي گرفت ، در دوره اي تقريبا هر روز ، حقوقش را كتاب مي خريد و با عبدالله به سوسنگرد مي برد و ميان دانش آموزان توزيع مي كرد. نه تنها عبدالله ، محمود را اكثر بچه ها مي شناختند و اين نوشته را كه مي خوانند تاييد مي كنند و حتما از سرنوشت محمود با تاسف ياد مي كنند. 
چند روز بعد عباس به سراغ شيرين رفت.در مسير رفتن به خوابگاه دختران منتظر او بود  شيرين  مضطرب ، دستپاچه و كلافه شده است.عباس به شيرين پيله كرده است. شيرين بحث هاي چند شب پيش عباس را در مورد خودش نمي داند. اما حس زنانه قوي است. حس خوبي از عباس ندارد. عباس به كنايه و با كمي نيشخند مي گويد، مذهبي شده اي ها!

شيرين از برخورد گذشته فريد حس دوگانه اي از نفرت و تحسين دارد. عباس حرف مي زند. شيرين اصلا حرف هاي عباس را نمي شنود. بدون توجه به سخن عباس ، يكباره حرف عباس رو قطع مي كند. مثل اينكه با صداي بلند افكارش را مي گويد. رو به عباس مي گويد ، آدم به آنچه اعتقاد دارد بايد عمل كند. ذهنيت ما عينيت ما را مي سازد. اين حرف درست برعكس نظر عباس است كه ماركسيست است ، عباس گفت نه اين عينيت است كه ذهنيت را مي سازد. ذهنيت چيزي نيست جز انعكاس عين در ذهن. 

عباس گفت مثل اينكه  مذهبي شده اي ؟شيرين گفت ، مذهبي ؟ نه . اما ضد مذهب هم نيستم. اين را هم مي دانم كه اگر فرد مذهبي به آنچه مي گويد پايبند باشد ، چه كسي از مذهبي ها بهتر. مگرضديت با دروغ ، خيانت ، جنايت ، دزدي ، دورويي بد است. مثلا فريد بخاطر عقايدش با من برخورد كرد. از او نفرت دارم كه سطحي نگر و توهين آميز با من رفتار كرد ، اما او را تحسين مي كنم كه به آنچه باور داشت ، ولو اشتباه اما  پايبند بود. 

شيرين متوجه نبود كه اسم فريد را جلوي عباس نبايد بياورد.  عباس به يكباره با لحني همراه با تعجب و دلخوري  گفت ، چي ؟ فريد ؟ فريد چي گفت ؟ شيرين گفت هيچ . و به سرعت به سمت خوابگاه رفت. 

روابط عاطفي ، گاهي  مرزهاي ايدئولوژيك را مي شكست. ذهن و روح منطق خود را دارد. در هيچ بند و حصري نمي ماند. وظيفه ايدئولوژي ها همسان سازي است و ذهن و روح كار خود را مي كند، گاه بي اجازه ي صاحبش. 

ايدئولوژي هيچگاه نتوانسته روح و ذهن پيروانش را در بند كند. تمامي انشعابات و تكفيرها ي ايدئولوژيك از آزادي روح و ذهن انسان برخاسته است .

مريم هم گرفتار عاطفه اش شد. گرايشي مردم گرايانه و چپ داشت .هنوز هم همان است كه بود.  از رنج كارگران دررنج بود. اما بهزاد تنها ادا و پز انقلابي گري را داشت. با بهزاد كه گرايشي مذهبي داشت ازدواج كرد. روزي بهزاد مريم را در خانه تيمي با نوزادي تنها گذاشت.رفت و از او خبري هم نيامد. بي هيچ دليل  امنيتي خانه را ترك كرد . مريم سرخورده شد.

مي گفت داستان ِ من ، داستانِ داستان ها خواهد شد. او بعدها بصورت داوطلبانه براي خدمت ، به روستايي  دورافتاده به سيستان رفت. حالادر تنهايي طبابت مي كند . هنوز با آرمانهايش زندگي اش را سر مي كند. مريم هنوز هم در خواب ، خواب فروغ را مي بيند . فروغ در خواب شعرِ خوابش را براي مريم مي سرايد. 

من خواب دیده‌ام که کسی می‌آید
من خواب یک ستاره‌ی قرمز دیده‌ام
و پلک چشمم هی می‌پرد
و کفش‌هایم هی جفت می‌شوند
و کور شوم
اگر دروغ بگویم
من خواب آن ستاره‌ی قرمز را
وقتی که خواب نبودم دیده‌ام
کسی می‌آید
کسی می‌آید
کسی دیگر
کسی بهتر
کسی که مثل هیچ‌کس نیست...


حالا كه شيخ صنعا ، دلباخته دختر ترسا شد ، چرا مريم نبايستي به بهزاد دل مي بست ؟ چرا عباس ماركسيست ، به شيرين ضدِماركسيست دل نبندد ؟ و چرا شيرينِ غيرمذهبي دلباخته  فريدِ مذهبي نگردد؟ . دراين مسيرچه سرنوشت هايي  كه تنها با منطق دل رقم خورده است. 

دهه ٥٠ تحولات انقلابي در خوزستان بيشتر شد. اهواز ، خرمشهر، دزفول ، بهبهان ، آبادان و انديمشك بيش از ساير شهرهاي استان فعال بودند. 
فعاليت هاي اسلامي - انقلابي در خرمشهر با نام فرزاد قلعه گلابي و اسماعيل زماني ، برادران  فروزنده ، برادران نعمت زاده ، مصطفي عمادي ، غلامرضا بصيرزاده ، محمد جهان آرا، فوادكريمي ، سيد رضا موسوي و جمعي ديگر پيوند خورده است. 
برخي فرزاد قلعه گلابي را امام خود مي دانستند و فرزاد هم اين را پذيرفته بود ......

ادامه دارد