رویت را بسویم کن
شوشان / فاضل خمیسی: 

«عجب خلسه ای» ! 

آیا ما همانی هستیم که نشان میدهیم ؟ سبک زندگی امان  نه مثل مردم کشورهای غربی اصولمند و منضبط و «عددمحور» است و نه مثل آفریقایی‌ها ،نیاکان و طبیعت را میپرستیم و نه مثل سایر مردم بلادی که برداشت متحجرانه از دین دارند و بقیه را تکفیر کرده و کاری به جز عبادت ندارند ، شده ایم!!

  راستی ! ما با خود چه کردیم! 

 میخواهیم جهان را با خود همراه کنیم اما بمعنای واقعی هنوز نمیدانیم با خودمان،
 چند، چندیم؟

نقاب هایی که بر چهره زده ایم آنقدر با چهره ی واقعی مان امتزاج پیدا کرده اند که جزیی از هویتمان شده و شاید دیگر استفاده از  واژه ی «نقاب» موضوعیت ندارد.. 

هر چند این «درمانده ی نقاب پوش» برخی اوقات به مدّد حافظه و خاطرات کودکیش نقبی به فطرت میزند ، اما در هر بازگشتی که از خاطره ها رخ میدهد و خویش را در زمان حال ببیند ، چه بسا از «بودن» شرمسار و دوست داشت هرگز از دنیای خاطره خارج نمیشد. ....،  

 امروز با دیدن کلیپی از شهدا ناخودآگاه سعی کردم با ناخن های خاطرات،  «نقاب» تحمیل شده از شرایط را فقط و حتی به مدت کوتاهی بردارم و  لیکن هر چند نگارش این مطلب هم شاید نه تنها نقاب را بر ندارد باکه خود نقابی دیگر شده و  بر ضخامت  «نقاب»  قبلی ، بیافزاید.

با ذکر این خاطره اصلاً نمیخواهم بر کوتاهی هایم ، بر حرص و آزم ، بر قدرت و موقعیت طلبی ام. توجیهی داشته و خویش را منزه کنم ، اعتراف دارم از خاطره فاصله ی زیادی گرفته که ای کاش نمیگرفتم ، و اما:

دوران جنگ و شهادت و از خود بیخودگی بود ، نوجوان و خالی از سیاست وفهم قدرت ! با دعای کمیل عشق میکردم و منتظر شبهای جمعه !

تا اینکه سعادت حضور در «معراج شهدا»  پیدا کردم ، جایی که  شهدای جنوب در آن ، تخلیه ، آمارگیری و پس از قرار دادن در تابوت  و حمل درتریلی های یخچال دار به استان های محل سکونتشان جهت تشییع و تحویل به خانواده اعزام و فرستاده میشدند.

شهدا را  ردیفی و به فاصله اندکی از هم می چیدیم ، برخی تکه ، تکه شده ، عده ای در بیمارستان صحرایی به لقاء الله پیوسته ، و دیگری فقط تنه ای که هر دو پایش را مین از بین برده و شکمش را ترکشی بزرگ دریده!

روز و شبهای اول ، از دیدن آن همه انسان بی جان  وحشت و اضطراب تمام وجودم را میگرفت ، خواستم که انصراف داده بر گردم اما بدلایلی ماندم تا اینکه به وضع موجود عادت و طوری شد که حتی در زمان مرخصی ، نمیتوانستم از حضور از بین این پیکرها که هر روز تعداد و شکلشان بر اثر اعزام شهدای تحویل گرفته با شهدای جدیدالورود  تغییر میکرد ، دل بکنم !!

ماه رمضان و قبل از اذان صبح بود، تازه سحری خورده ، در میان ردیف شهدا که در سوله و کنار هم چیده و مربوط به یکی از عملیات که به تازگی انجام  شده بود ، به تنهایی شروع به قدم زدن کردم ، همانطور که قدم میزدم یاد حرفهای یکی از دوستان افتادم که میگفت برخی شبها در کنار شهدا میخوابد تا آنها در آخرت شفیعش شوند ، من هم خواستم به تقلید آن دوست ، درخواست شفاعت از شهدا را تجربه کنم .. کنار یک شهید فضایی بدون خون ! بود .. 

رویش بطرف شهیدی دیگر و در تنگاتنگ هم بودند ، روی کارتونی که تهیه کرده ، در در کنار شهید دراز کشیدم ، تمام خستگی ام رفت ، اما  صورت شهیدی که قرار بود شفاعتم کند بسوی شهید بغل دستی بود و مرا نمی دید! 

حس کردم باید مرا ببینت تا فراموشم نکند ، چهره اش بدلیل اینکه خونی در بدنش نبود به سفیدی گچ میماند ، ترکشی از پشت سر و ترکش‌های ریز دیگری موجب شهادتش بودند ، نمیدانم چه گذشت که دست برده صورتش را بسویم برگرداندم ، ان شالله بر من ببخشاید ، چشمانش بسته بود ، اما حس کردم مرا دید ، او ثارالله بود و من در آن حالت طمع داشتم شفاعتم کند، واقعاً الان حس میکنم شفاعت طلبی به نوعی طمع ورزی و استفاده از محبت دیگری به خودمان است ، اگر فردی عاشق است نباید برای معشوق و محبوبش دردسر درست کند یا او را در دچار محنت نماید!!

شهید خاطره ام با چشمان بسته رویش بطرفم ماند هر چند میدانم تمایل داشت صورتش به سمت شهید کناری باشد ...

خیلی سالها گذشت ، احتمال دهم ، اگر الان میخواستم چهره شهید را به سمتم برگردانم هرگز نمیتوانستم !! و او به هیچ قیمتی تن نمیداد ، زیرا کنون من پُر از «نقاب» شده ام و چه بسا از این در جوار شهید بودن ،  برای تعیین صلاحیت انتخابات  و تصدی  فلان منصب ، «عکس»  میانداختم ...