دختری که در چشمانش دریا را می توان دید !
شوشان - علی عبدالخانی :
قطار به قصد یک شهر دور به راه می افتد... شخصی که بشدت خسته و پیر به نظر می رسید وارد راهروی وسط می شود تا جایی برای نشستن پیدا کند اما همه صندلیها از خانمها و آقایان جوان و آراسته پر شده است. 

بلیط همه آنها ویژه نشستن بود اِلّا پیرمرد که قادر به تهیه بلیط تمام بهای (نشسته) نبود و ناچاراً باید ساعتها مسافت را ایستاده طی کند.

پیرمرد ضمن حرکت آهسته و کشان کشان خود در میان صندلی ها نیم نگاهی به تک تک نشستگان خوش مظهر که همگی جوان و بُرنا بنظر می رسیدند می اندازد و آنها نیز چشم به وضعیتش می دوزند و ناتوانیش را با همان چرخش اولیه ی نگاهشان می بینند و حس می کنند اما چشمان خود را به سمت دیگر که معنای ندیدن و حس نکردن می دهد بر می گردانند.

نمی دانم شاید طبیعت آن صندلیها همچون طبیعت صندلیهای قدرت چسبناک باشد و کنده شدن از آنها سخت است اما اینها که مسئول نیستند.

مرد جوانی برای یک‌ لحظه وضع پیرمرد را می بیند اما ترجیح می دهد که فورا به صفحه موبایل خود برگردد و در دل پر خش و ناصاف آن محو شود.

خانمی به ظاهر آراسته و آرام نیز ناتوانی پیرمرد را با تمام وجود لمس می کند اما از جایش تکان نمی خورد. شاید این خانم از این دلهره داشته باشد که ساعتها ایستادن بجای پیرمردی که اصلا نمی شناسد، ظاهر اراسته را که بابت آن وقت گذاشته و برایش هزینه کرده را برهم بریزد و همه برنامه ریزیهایش ناکارآمد کند!!.

هر کدام از نشستگان بر آن صندلیها دلیلی برای خود می تراشند و خود را برای ادامه و استمرار نشستنشان توجیه می کردند .

پیرمرد کشان کشان به راه خود در میان صندلیهای تمام بها و چسبناک ادامه می دهد تا آنکه در مقابل یک دختر نوجوان یا تازه جوان که نگاه دریاییش مملو از زیبایی و صداقت بود قرار می گیرد.

آقا بفرمایید بجای من بنشینید، بلیط من هم نیم بهاست... من جوان هستم و طاقت ایستادن دارم.
پیرمرد با کمی تعارف می نشیند و در دل خود این دختر را که اضافه بر ظاهر مناسب، بسیار مهربان و انسان نیز بود تحسین می کند.

دختر با کمک لوله های استیل که در طول سقف قطار کار گذاشته شده بودند به ایستادن بسیار طولانی خود ادامه می دهد. 

۵ ساعت از آغاز ماراتن آسایش صدها نشسته در مقابل مقاومت یک ایستاده می گذرد... همه واگن در سکوتی شبانه به خواب فرو می رود... همه، حتی پیرمرد غرق در خواب می شود.

در این میان اما دختر دریادل قصه ی ما می دانست که در نهایت عده ای این کارش را به همدردی، درد مشترک و چیزهایی از این قبیل نسبت می دهند اما با قاطعیت به افکار خود نهیب می زند که عمل او با هر دلیل و توجیهی که باشد عملی انسانی و ناشی از مسئولیت پذیری است.

قطار به سرعت بالا و یکنواختش ادامه می دهد و دختر داستان ما نمی تواند حتی چرتی بزند... او در این فکر است که اگر لحظه ای غفلت کند و بخوابد، دستانش از لوله های استیل سقف نیز جدا می شود و خواب پیرمرد برهم می خورد. به چهره ی پر از خوابِ پیرمرد نگاهی می اندازد و دستان خود را محکم به لوله های سقف می فشارد.

مامور واگن شروع به کنترل بلیطها می کند... به پیرمرد که می رسد می بیند که او بجای دختری نشسته که اتفاقا بلیطش تمام بهاست...

دختر از با گویشی چشمانه از مامور می خواهد تا ارامش پیرمرد را بر هم نزند... مامور روحیه ی ایثارگونه و مسئولیت پذیری بسیار زیاد دختر را تحسین می کند و به پاس این کار از او می خواهد که ادامه راه را بر صندلی خالی که در واگن مجاور قرار دارد بنشیند و تا رسیدن به ایستگاه آخر استراحت کند که دختر می پذیرد و تشکر می کند...

مامور قطار به این خاطر دختر دریا دل را تحسین می کند که می بیند تعدادی از خفتگان این واگن مدعیان نسبتاً معروفی هستند که در جامعه به نیکی و خیرخواهی معروفند.

حالا پس از چندین ساعت ایستادان بدون وقفه، دختر فقط یکی از دستان خود را از لوله ی استیل سقف که بعنوان تکیه گاه برای مسافران استفاده می شود، جدا می کند و به طرف بخش دیگری از سقف که برای قرار دادن وسایل مسافران استفاده می شود می برد و یکی از دو عصای زیر بغل را به آرامی کشد و به ان تکیه می دهد، آنگاه عصای دوم را زیر بغل خود قرار می دهد و به طرف واگن مجاور با آرامشی به مراتب کُندتر و آرامتر از حرکت آن پیرمرد می رود.

همه نشستگان که حالا از خواب چندساعته ی خود بیرون آمده و سرحال به نظر می رسیدند، شوکه می شوند و در یک لحظه، صحنه ی کامل ورود پیرمرد و بلند شدن آن دختر از صندلی، تا آخر را با خود مرور می کنند و برای لحظاتی شرمنده دور شدنشان از حریم آدمیت می شوند اما باز هم به سراغ کلید حل مشکلات روزمره ی خود یعنی " توجیه " می روند و با لبخندی از رضایت به سفر خود ادامه می دهند. 

دختر دریا صفت این قصه وقتی از کنار آخرین صندلی آن واگن می گذرد، این جمله را از چشمان یک خانم می خواند که:
" درد مشترک این دختر با آن پیرمرد باعث آن ایثار چندین ساعته و بی نظیر شد ".
دختر با شنیدن این سخن خیلی دلگیر شد و لبخندی به سردی همه ی نشستگان بر صندلیهای آن واگن به آنها حواله کرد و جمع یخچالیشان را به سمت واگن مجاور ترک گفت.

اشاره: داستان کوتاه فوق برگرفته از دیدن فیلم ۳ دقیقه ای به نام " پایپر " است که ظاهرا برنده ی اسکار نیز شده بود.