چه مردم خوبی داریم ما ! ....
شوشان - دکتر فاضل خمیسی :
منزل آقای نعیم حمیدی روضه بودم ، از اون روضه هایی که به دل می نشینند و حوصله ات سر نمی رود ،  روضه هم  که تمام میشود برای ماها و سایر دوستانی که دست مان از همه جا کوتاه است ، فرصتی پیدا میشود که در خصوص همه چی از پل عنافجه تا آسیب شناسی جریان‌های سیاسی و حتی محیط زیست اظهار نظر نمائیم ، عجیب اینکه خیلی بندرت دیده یا شنیده ام که مباحث ارائه شده در منابر به کنکاش گذاشته شوند ، خلاصه نزدیک ساعت ۱ بامداد بود که از منزل آقای حمیدی خارج شدیم .


  نرسیده به پل کمپلو و استانداری گاری پر از ضایعات، نظرم را جلب کرد ، اما این توجه نه به گاری بود و نه به مردی که آنرا هل میداد ، بلکه نظرم به دخترک حدود ده ، یازده ساله ای افتاد که مدام عرق پیشانی مرد گاریچی را پاک میکرد ، نمی توانستم عبور کنم ، بهانه ای هم برای کلام و هم سخنی هم نداشتم ، بعد از لحظاتی کنار جدول در کنار ابو ... و دخترش نشسته بودم ، گرم صحبت شدیم ، ظاهر و چشمان مرد از صداقتش میگفت ، دختر ۱۱ ساله تا کلاس دوم ابتدایی درس خوانده  و به مدرسه نمیرفت ، وقتی به دخترک گفتم که تو همیشه عرق پیشانی بابایت را پاک میکنی پاسخش در آن نیمه های شب که همسالانش در خواب ناز بودند ، کمی ناباورانه بود :
 _ وقتی با بابام میام ضایعات جمع کنیم ، بیشتر موقعها بابام گریه میکنه ، من اشک‌ها را از روی چشمانش پاک میکنم ، 
   دو دختر ۳ و ۱۱ ساله و پسری ۵ ساله با پدری که گویا ورشکست شده و به زباله جمع کردن افتاده و مادری که به هزار و یک دلیل آنها را رها کرده و اکنون آنها بلاجبار نزد بستگانی زندگی میکنند که شرایط هنجارمندی نداشته و زندگی تلخی را برای آنان رقم زده است ، وقتی گفتم دخترت را با خودت نیار ، دلایل ابو ... مرا قانع کرد ؛بدلیل وجود پسرهای غیر نرمال ، تنها گذاشتن دختر خطرناک بود علاوه بر این شماتت مادر که خانه را ترک کرده بود ، شخصیت کودکان را داغون کرده بود ، وقتی جای قاشق  داغ را روی مچ دست و انگشتان دختر دیدم و گویا این اتفاق برای خواهر ۳ ساله و برادر پنج ساله اش هم افتاده ، مصمم شدم پیگیری قضایی کنم ، لذا شماره تماس ابو... را گرفته و قرار گذاشتیم از روز شنبه برای ثبت نام مدرسه دختر و برخورد با افرادی که با بچه ها چنین رفتار وحشیانه ای داشته اند با هم همکاری کنیم ،  اما قسمت خوب ماجرا:
  با دخترک و پدرش که صحبت میکردم از مهربانیهای مردم میگفتند از اینکه آقایی برای دختر و خواهر و برادرش لباس نو تهیه و به آنها هدیه کرده ، از خانمی گفتند که وقتی دخترک را دیده بود ، تقبل کرده که او را با هزینه شخصی در آموزشگاه زبان ثبت نام کند و آدرس و شماره خودش را به پدر داده ، اما، راننده تاکسی:
  من و ابو ... ، مشغول صحبت بودیم که ناگهان دیدم ، یک جوان با یک اسکناس پنج هزارتومانی بطرفمان آمد، میگفت هدیه ایست برای دختر ، اما ابو ... اصلا زیر بار نمیرفت ، پسر جوان آنقدر اصرار کرد که بالاخره دخترک قبول کرد ! پسر جوان که پرایدش در نزدیکی مان پارک شده بود وقتی داشت میرفت گفت : « ببخشید راننده تاکسی ام ، وضعم زیاد خوب نیست و الا نمیذاشتم ، این دختر در این وقت .... »
  ای کاش جوان راننده تاکسی این مطلب را بخواند  چقدر از این خوبان در شهر پراکنده اند ، چه مردم خوبی داریم ما !