تولد نامبارک
شوشان - سید نشعان البوشوکه :
در تاریخ ۲۹ خرداد هزار و سیصد و چهل و نه در کپری حصیری در خرمشهر، پا به عرصه وجود نهادم البته پا که نه از بخت بد تو رحم مادر خدا بیامرزم پیچ خوردم و با کله آنهم از پشت سر بدنیا آمدم ، دایه بدبخت انقدر گردنم را کشید که تا چهل روز گردنم عین گردن شتر مرغ شده بود، آن شب (شب تولدم)باران شدیدی می‌بارید و استاکریم برای اینکه این تراژدی را کامل کند بخاطر شدت باد و باران ،چندل کپر(چوب ستون کپر) شکست و مستقیم روی مادر بیچاره ام فرود امد، حالا علاوه بر درد زایمان دنده مادرم هم شکست ،بلافاصله مادرم را به بیمارستان بردند و من در اولین روز زندگی طعم تنهایی به علاوه گرسنگی را با تمام وجود چشیدم، آنقدر گریه کردم که پدرم نزدیک بود مرا به بیرون کپر که حالا کاملا ریخته بود پرت کند ، اگر وساطت ام شریفه (دایه من)نبود شب اول زندگی کارتن خواب میشدم.
بابام غر میزد که این بچه چقدر نحسه، تنها شانسی که آوردم پسر بودم، اگر دختر بودم با توجه به اتفاقات شب زایمان قطعا بابام مرا زنده بگور میکرد ،نه اینکه به رسم اسلافش عمل میکرد،نه ، بخاطر اوضاع بدی که هنگام بدنیا امدن من برای خانواده ایجاد کرد.
ام شریفه مرا زیر عبای خود پیچاند وبه خانه خود برد این پیرزن بنده خدا شیر که نداشت اما عوضش یک بز عربی از همان بزهای مورد علاقه مهدی فتلاوی داشت.
کاسه ای شیر از بز دوشید ، خبری از شیشه شیر و پستانک نبود واین پیرزن مهربون با قاشق شیر بز را بخود من داد ، حالا میفهم که چرا با بزها رابطه عاطفی عجبی دارم ، از آنجا که بز مشار الیه یک بزغاله داشت ، برحسب شریعت من با این بزغاله برادر شیری شدم !!!.
آسیبی که به مادرم وارد شده بود بسیار دردآور بود و دوران نقاهت مادرم چهل روز بطول کشید ومن برادرم بزغاله ،بر سفره ننه بزی، شیر نوش جان میکردیم .
بعد از چهل روز به آغوش مادرم باز گشتم ،طفلی دلش برایم یک ذره شده بود ، بلافاصله سینه اش را همچون شارژ موبایل به دهانم متصل کرد  و شیر شیر را باز کرد ، بین خودمان باشد شیر مادرم ،همچین بدلم نچسبید ،طعمش کمی شور بود ،ولی خوب قرار نبود که تا ابد از بزغاله، ام شریفه شیر میل کنم.
گردنم هنوز به حالت طبیعی برنگشته بود و زنان همسایه هربار که به دیدن مادرم می آمدند میگفتند که حال لک لک جان ما چطوره ، بعد از چهل روز من از بزغاله به لک لک تغییر جنسیت دادم، حالا اسباب تفریح بچه های همسایه هم شدم و هر روز برای دیدن لک لک جان به کپر تازه تعمیر ما می امدند.

یحتمل ادامه دارد