اینستاگرام شوشان
تلگرام شوشان
شوشان تولبار
آخرین اخبار
شوشان تولبار
کد خبر: ۱۰۱۵۳۴
تاریخ انتشار: ۱۰ خرداد ۱۳۹۹ - ۱۸:۵۰
شوشان - فاضل خمیسی:

  اصلاً منظورم« رومینا» دختر سیزده
 ساله ی تالشی که در خواب و توسط  پدر و آنهم با «داس» سر بریده شد ، نیست !  
  مگر کم بودند که با داس و بی داس سربریده شدند و  کک هیچ کس هم گزیده نشد ، انگار یاد گرفته ایم یا خفه کنیم یا سر ببریم!! یا فحش بدیم یا تملق روا داریم !
   نمیدانم چرا داستان این دختر مرا به حدود ۲۵ سال پیش برگرداند ، هر چند تلاش میکنم ، نامها را به استعار بنویسم ، اما اگر حافظه  یاری دهد ، عین رویداد را که واقعیت است را بر صفحه درج کنم :
      از افتتاح فروشگاه زنجیره ای «رفاه»اهواز که  آنموقع  از بزرگترین 
فروشگاه های استان بشمار  میآمد چند ماهی گذشته بود ... سر ماه بود و حقوق  معلمی ! 
با خانواده قرار گذاشته اینبار از این فروشگاه بزرگ تازه تأسیس، خرید ماهانه را انجام دهیم ،  خبری از کارت عابر بانک و کارتخوان نبود ، بنابراین پس از  جدا کردن اقساط و بدهی ،  تمام باقیمانده حقوق را بصورت نقدی در جیب گذاشته راهی فروشگاه شدیم ، فروشگاه مملو از انواع کالا بود ، از کنسرو ماهی تا بخارپز و دیگر اجناسی که قفسه ها را پُر کرده بودند ...  با باقیمانده حقوق،  کلی خرید کردیم  ... به دشواری چرخ دستی فروشگاه که  اینبار سنگین شده بود را تا نزدیکی صندوق عقب ماشین پیکانم رساندم ، مشغول چیدن خریدها در صندوق بودم که صدایی مرا فرا خواند و این 
میانه ی قصه است:
 - یا الله ! 
وقتی این دو واژه از دهان کودک مندرس پوش  که یک جفت دمپایی پاره و پوره  به پا کرده و در کنار گاری دستی ایستاده بود ،خارج میشد ، یهو حس کردم  این قیافه و صدا برایم خیلی آشناست ... 
    سنش از  یازده یا  دوازده سال تجاوز نمیکرد اما صورتش به اندازه یک پیرمرد هفتاد ساله چروک برداشته بود ...
    کنجکاو شدم  ...
 - خونه تان کجاست ؟
-حصیرآباد
  یکی از تردیدهایم برداشته شد.
 -  اسمت چیه؟
یونس
 اینبار بی مهابا پرسیدم : 
تو پسر خالدی؟
 پسرک دستپاچه شد  و گفت : آره ...
 غروب بود ! جاده ساحلی و خریدهایی که تلخ شد!
     کنار یونس روی جدول سیمانی نشستم ..   وقتی فهمید  من تا پنج ، شش سال پیش همسایه و رفیق باباش بودم  ، کمی اطمینانش جلب شد ،شروع به حرف زدن کرد ،حرف زدنش مثل چروک صورتش عمیق و واقعی بود ، 
 از خواهرش «یارا» خبری نداشت ، میگفت پدرش بعد از طلاق مادرش، «یارا» را به منزل یکی از عموهایش به روستا فرستاد و گفته نمیخوام ، ببینمش !  میگفت: همانطور که مادرشان خیانت کرد : «یارا» هم خیانت میکند !
      یونس با چشمهای پُر از اشکش نگاهی بمن کرد و ادامه داد: عمو ! پدرم در این چند سال و بعد از طلاق مادرم و ازدواج با دختر عمه اش اصلا اسمم را صدا نمیکند ! و سرش را پایین انداخت .
 میخواستم فضای صحبت را عوض کنم ، بهش گفتم ، پدرت آدم شوخ طبعی بود حتماً بهت میگه : آی نره غول!
   با شرمندگی و بدون اینکه سرش را بالا بگیرد ، گفت : همه اش بهم میگه : ولد الزنا یا ابن القحبه... چیزی نگفتم  ... عجیب بود !
 خالدی که «یونس »را در بغل  و «یارا » را روی گردنش می نشاند و  روزی در کنار زمین فوتبال بخود من میگفت ؛ 
بچه هایش را با بهشت  خدا عوض نمیکند چرا اینچنین شد؟! 
    دوباره برگشتم به چند سال قبل از غروب داستان ....
  تازه برای  آخر حصیرآباد تلفن کشیده بودند ، تلفن های آنموقع مثل الان شماره انداز نداشتند و مزاحمت ها ی تلفنی بیداد میکرد !
  یه بعدازظهر شنیدم که گویا زن خالد با مردی تماس تلفنی داشته و خالد به کمک برادرانش این تماس ها را  روی کاستی ضبط کرده تا دلیل محکمی حداقل، برای طلاق زنش داشته باش ، چونکه زن خالد نسبت فامیلی و هم طایفه اش بشمار نمیآمد لذا اجازه ی کُشتن از آنها سلب و فقط میتوانستند بدون پرداخت هیچ مهریه یا هزینه ای طلاق دهند... 
 واقعاً نمیدانم چرا زن سابق خالد  اینکار را کرد و اصلا آیا ماجرا صحت داشت یا خیر؟
 اما تا آنجا که یادم میآمد ، او کدبانوی بسیار خوب و مهربانی بود که دختر و پسرش از نظر زیبایی و آراستگی در محله زبانزد بودند و حتی خود خالد که دستفروش بود هم از نظر آراستگی ظاهری چیزی از بچه هایش کم نداشت ، میگفتند ، زن خالد ۲۴ ساعته به همسر و بچه هایش میرسد ، حالا چه اتفاقی افتاد ، واقعاً نمیدانم ... حواسم از خاطرات حادثه ی طلاق خالد و زنش دوباره به یونس برگشت ، هنوز در کنارم روی سنگ جدول نشسته بود.
   بلند شدم ، تصمیم گرفتم ، یونس را به منرلشان برسانم ،  اول قبول نکرد  اما با اصراری که کردم  به این شرط پذیرفت  که یک چهارراه به منزلشان پیاده بشه !
 در مسیر به او گفتم ، حالا که پدرت کاری به آمد و رفتت نداره میخوای یه روز ببرمت مادرت رو ببینی یا ببرم روستا منزل عمویت « یارا» را ببینی ؟
 جوابش ترسناک بود :
نه ! از همشون بدم میاد ...
  دیگه چیزی نگفت ، سرقولم ، یک چهارراه به منزل ، جایی که پدرش او را «ولدالزنا» خطابش میکرد پیاده شد...
از این داستان بیش از ۲۵ سال میگذرد ، خالد چند سال پیش فوت کرد ، الان «یونس » باید یه مرد ۳۵ ساله و «یارا» یه خانم ۳۲ ساله باشد ، مادرشان بخاطر یک سوءتفاهم یا یک عدم بالندگی اجتماعی در تاریخ گم شد و یک شبه از یک خانم خانه به یک زندانی تبعیدی با اعمال شاقه تبدیل شد  و ...
  بیاییم کمی تأمل کنیم....
نام:
ایمیل:
* نظر:
شوشان تولبار