اینستاگرام شوشان
تلگرام شوشان
شوشان تولبار
آخرین اخبار
شوشان تولبار
کد خبر: ۸۹۰۹۵
تاریخ انتشار: ۰۷ خرداد ۱۳۹۷ - ۱۷:۴۴

شوشان - اسدالله اسدی :

چیزی به دست  باقی نمانده است جز قلمی کهنه که آنهم آرام آرام دارد باز می ایستد و خسته می شود از نوشتن ،گویی چشم به برف دارد واین سپیدی سرابی چشم آزار .

شعر و خاطره و ترانه و گاهی هم سرک کشیدن به گذشته های دور ونزدیک که درد بی امانی دارد به دهلیزهای وجود  و افسوسی جانکاه به داشته های وانهاده از سر بی مهری ، و یا نمیدانم قدر ناشناسی و نبود حافظه ی تاریخی ، ویا هرچیزی دیگر که تاوانی گران  ، در رگ وپی زمانه ، نسل در نسل روان کرد و در فراز و فرودی ، درد آور ، راه بگشود به پیکره ی نا توان و بجا مانده از روزگاران ، تا آنگاه که بر زبان زیبای رند غزل ، واگویه  شد که   ,, یاد باد آن روزگاران یاد باد ,,

و اکنون در یادها ، رقصان و چرخان چگونه ایم به آرزوها !؟ بدانگونه که مولانا بگوید

این نفس آن پرده را از سرگرفت

ما بسر رقصان  چو  برکاغذ  قلم

آری قلم که نچرخد ذهن وزبان هم میمیرد . تازگی ها ونواندیشی ها  لخته وماسیده می شوند به حسرتی تازه و انباشته بر آنچه از پیش مانده بود به دردی دیگر وزخمی عمیق و کاری و تازه ،

و در خیال ، مولوی وار بگنجد که

سر ننهی جز به اشارات دل

برورق عشق ازل  چون قلم

وبه وادی تنهایی به ناله وخاموشی ،

که عشق چه غریب افتاده است تا نشكافد قلم را به روی گشودن ، گرچه همیشه بود ، و روز چه زود گذشت  تا شب برآید وگرفتاری به کسادِآگاهی .کسی هست و این کِلک کهنه ، هردو پژمرده واما دل به امیّد روانی وبازیابی توش وتوانی دوباره ، تا نانوشته ها ، از نه توهای به غم نشسته ی ذهن برآیند و بال بگشایند ،

آنگونه که سروده شد

,, از کف خیابان های گرم ،

بر آسفالت 

که سپیدی دارد باخود ,,

نه دلی بلرزد ونه قلمی بیفتد، قامت برکشند به بلندای سپیدار ها درپسین های شادی و لبخند ،

لبخندی زیبا برلبان به یادگار،  گل های سرخ وسپید وسبز ،

که در غزلی عاشقانه آمده است

 ,,عاشقم تا به بهار گل سرخ

   بیقرارم  ز  قرار  گل سرخ ,,

و قلم که همیشه عاشق بوده است به نوشتن ،و هم اکنون هم ، که نوشت و نوشت ، خم شد اما نشکست ، تامگر بماند به تراوشی تازه .

و گاه به گونه ای نا روا ، از بکارگیری کاربردی نا بجا  ، خون می گریست که چرا ، در لابلای انگشتان و ابزار تنبیه ؟. و آنچه رفته است بدان گونه که گفته شد

سعدی قلم بسختی رفتست ونیکبختی

پس هرچه پیشت آید گردن بنه قضارا

ویا معترض به قدوقامت وترکیبی و اما کاهل و سست .

که حافظ بدان آگاهی می دهد

,,هر کو نکند فهمی زین کِلک خیال انگیز

نقشش بحرام ار خود صورتگرچین باشد,,

 و در دنباله و به همراهی زبان به زمزمه ای که

 گوش هایم

و قلم

که هی نق می زند

عقیلی نسوخته

بنویس

آب از آب تکان نمی خورد

هادی را در دل

منابر ،

و درختان گردو

خفقان معابرند ،

سپیدار ها

در حافظه ی تلخ دیرباز

کلافگی پلک را ،

میان این همه رنگ

چاه و نهنگ

و شاید معجزتی .

نام:
ایمیل:
* نظر:
شوشان تولبار