تلگرام شوشان
شوشان تولبار
آخرین اخبار
شوشان تولبار
کد خبر: ۹۷۷۳۹
تاریخ انتشار: ۱۱ تير ۱۳۹۸ - ۱۷:۳۴
شوشان - دکتر سپیده حکمت :
  فرگه با نام کامل فریدریش لودویگ گوتلوب فرگه ” Friedrich Ludwig GottlobFrege" فیلسوف و ریاضی دان آلمانی قرن بیستم میلادی است که تاثیر بسیار زیادی در بحث فلسفهی زبان و منطق داشته است. تحصیلات فرگه دکترای ریاضی بود وی به دنبال راهی بود که ریاضیات را بر مبنای منسجمی استوار کند و گمانش این بود که حساب را می شود به منطق تقلیل داد و در این جریان متوجه شد که با منطق ارسطویی کار به جایی نمی برد. از مقاله­ های مهم و تاثیرگذار فرگه اندیشه است که منظور وی از اندیشه Der Gedak  معنای یک جمله ی کامل بدون توجه به صدق و کذب آن جمله است.
از نظر فرگه اندیشه ویژگی هایی دارد :
1. اتدیشه در طول زمان تغییر نمی کند و صدق و کذب آن همیشگی ست.
2. اندیشه در ذات خود انتقال پذیر است.
3. اندیشه عینی است و وجود آن وابسته ی ذهن یا آگاهی ذهنی افراد نیست ابداع کردنی نیست و به اصطلاح فرگه اندیشه را باید کشف کرده و بدست آوریم .
در این مقاله فرگه در خصوص ردنظریه ی مطابقت و طرد انتولوژی امور واقع fact بحث می­کند و همین طور درباره ی ضمایر و مبهمات. از نظر فرگه جمله ای مانند "من اینجا ایستاده ام" اندیشه ی کاملی را بیان نمی کند، مگر این که به جای "من "و "اینجا" نام شخص و مکان مورد نظر ذکر شود. وظیفه ی تمام علوم کشف قضایای صادق است اما تعیین قوانین صدق وظیفه ی منطق است. از نظر فرگه ما به دو معنا می توانیم واژه ی قانون را بکار ببریم: قانون اخلاقی یا قانون مدنی احکامی هستند که باید از آنها اطاعت شود اما آنچه که در خارج اتفاق می افتد همیشه مطابق با آنهاست. قواعد تصدیق، داوری و استنتاج همگی از صدق ناشی می شوند و ما می توانیم از قوانین اندیشه سخن بگوییم. بسیاری از مردم قانون اندیشه را با قانون طبیعت مقایسه می کنند و جنبه های کلی اندیشیدن را یک نوع رویداد ذهنی تلقی می کنند به این معنا که قانون اندیشه قانون روان شناختی است. همانطور که شناخت درست دارای علت ها و توضیحاتی است اشتباهات و اوهام هم دارای عللی هستند قوانین روان شناختی ست که صادق دانستن آنچه خودش کاذب یا صادق است را صورت بندی می کند. فرگه می گوید ما باید قوانین صدق را شناسایی کنیم زیرا در بحث از صدق صرف امکان کافی نیست؛ زیرا ممکن است امور غیر منطقی هم در این فرآیند سهمی داشته باشند و آن را از صدق دور کنند. 
ما باید ببینیم واژه ی "صادق" را در چه مواردی بکار می بریم تا بتوانیم در جایی که بی ارتباط است آن را از بحث خارج کنیم. 
لفظ صادق را صفت لفظی دیگر فرض کنیم تا بگوییم موصوف را باید به صورت درست بفهمیم .پس در بحث ما صادق به معنای اصیل و دقیق نیست. منظور آن نوع از صدق است که هدف علم تشخیص آن است. باید بدانیم که صدق را بر چه چیزی می توان حمل کرد. صدق بر اندیشه، جمله، تصویر و ایده ها حمل می شود. ما هیچ تصوری را نمی توانیم صادق بدانیم مگر اینکه منظوری مدنظر ما باشد.
 
تصویر یعنی آن که چیزی را نشان دهد. در مورد ایده هم زمانی می توانیم آن را صادق بدانیم که با چیزی مطابق باشد. تطابق در صورتی کامل است که چیزهای مطابق با یکدیگر هماهنگ بوده و مغایر یکدیگر نباشند. زمانی می توانیم ایده را با چیزی مقایسه کنیم که چیز مورد مقایسه هم ایده باشد اما زمانی که صدق را به معنای انطباق ایده با یک امرواقعی می دانند منظور آنها چنین چیزی نیست. به این علت که واقعیت و ایده بطور ذاتی با هم مغایرت دارند. در این صورت می توانیم بگوییم مطابقت کامل وجود دارد نه صدق کامل. 
    
اما در اینجا می توانیم نتیجه بگیریم که هیچ چیز صادق نیست زیرا چیزی تحت عنوان نیمه صادق، غیرصادق است و صدق،کم و بیش ندارد. هر تعریفی در جهت صدق منجر به تسلسل و دور می شود. هرگاه ما صدق را به تصویری نسبت می دهیم هدف ما آن نیست که وصفی را به تصویر نسبت دهیم که مستقل از چیزهای دیگری است که تعلق به این تصویر دارد. در اینجا ما به شیئی که کاملن جدای از تصویر است توجه داریم و هدف مان این است که نشان دهیم این تصویر از جهاتی مطابق است با شیء. بطور مثال" تصور من با پارکی در تهران مطابقت دارد" در این جمله مساله ی صدق مربوط به همین جمله است نه تصور من  آنچه که به غلط صدق تصاویر، تصورات یا ایده ها فرض شده بود به صورت صدق جملات در می آید. 
فرگه معنای جمله را توضیح می دهد و انواع جمله را بررسی می کند:

مقصود از "اندیشه" هر چیزی است که مساله ی صدق درباره ی آن مطرح شود. بنابراین آن چه را هم که کاذب است به اندازه ی آنچه صادق است جزء اندیشه به شمار می رود. بنابراین بی آنکه بخواهیم بگوییم معنای هر جمله ای یک اندیشه است. اندیشه ها معانی جمله ها هستند اندیشه فی نفسه محسوس حواس نیست؛ بلکه لباس محسوس جمله را به تن می کند و به این صورت است که برای ما قابل فهم می شود. در بیان مفهوم جمله ی فرگه رشته ای از اصوات به شرط معنادار بودن شان را جمله می نامد و می گوید وقتی جمله ای را صادق می دانیم در واقع معنای آن جمله را صادق می دانیم. در اینجا صدق فقط و فقط ناشی از معنای جمله است نه مطابقت معنای جمله با چیز دیگر. زیرا در این صورت مساله ی صدق موجب دور و تسلسل است. صدق مطابق هیچ کدام از انطباعات حسی نیست و از کیفیات مانند گرمی،سردی و... متمایز است. صادق بودن یک کیفیت محسوس نیست برای اینکه در مورد مزه و کیفیت قهوه بدانیم نیاز به ابزار حسی داریم. باید دقت کرد که ما بدون اینکه صدق اندیشه ای را بفهمیم که این چیز این صفت را دارد نمی توانیم بفهمیم آن چیز صفتی را دارد گاهی صادق را به عنوان اصطلاح برای کلمه در نظر می گیریم و آن را یک صفت به حساب می آوریم تا زمانی که راه مناسب تری در یادکرد از آن پیدا کنیم.
انواع جملات از نظر فرگه :1.جملات امری 2.جملات دعایی و تمنایی   3.جملات مربوط به حالات عاطفی    4.جملات استفهامی   
فرگه در مورد جملات امری می گوید که این جملات نمی توانند متعلق صدق و کذب واقع شوند. چون این جملات چندان معنایی ندارد. اما نمی توانیم منکر شویم که معنادار نیستند و جملات دعایی و تمنایی را هم مشابه جملات امری می داند. جملات مربوط به حالات عاطفی را هم به حساب نمی آورد. 

برای فرگه جملات استفهامی مهم است در این خصوص می گوید در جملاتی که با کلمات سوالی شروع می شوند ما جمله ای ناقص را بیان می کنیم و می خواهیم با تکمیل آنچه از آن پرسش می کنیم جمله ی ما اندیشه ای صادق پیدا کند این گونه جملات مورد توجه فرگه نیست. اما جملات پرسشی که با بله-خیر جواب داده می شوند برای او مهم است. می گوید پاسخ "بله" در حکم تصدیق جمله است و با گفتن "بله" آن اندیشه ای را که در جمله ی پرسشی مطرح بوده است توسط گوینده تصدیق و تایید می شود.
 
فرگه حالات احساسی را ابزاری جهت انتقال خبر نمی داند. زیرا نمی توانیم با آن جملات پرسشی بسازیم اما از جملات خبری می توان جملات استفهامی ساخت. جملات خبری تصدیق را در پی دارند و جملات استفهامی طلب را .
فرگه تاکید دارد که در یک جمله ی خبری ما دو امر را باید از هم تشخیص بدهیم. یکی مضمون و محتوا و دیگری تصدیق یا اعتقاد با مضمون و محتوای جمله ی خبری. محتوا همان اندیشه است یا مشتمل بر اندیشه است و ما می توانیم یک قضیه را بدون اینکه به صادق بودن آن اعتقاد داشته باشیم مطرح کنیم. 
 فرگه می گوید تشخیص این دو امر ممکن است مشکل و مورد غفلت باشد. زیرا به هم بسیار پیوسته اند. پیشرفت علمی هم به این صورت بوده است که در ابتدا اندیشه ای که به سراغ انسان می آید به صورت یک جمله ی پرسشی بیان می شود. بعد از انجام تحقیقات اندیشه ی ادراک شده به عنوان اندیشه ی صادق شناخته می شود. تایید به صدق این اندیشه به صورت یک جمله ی خبری عنوان می شود و برای این کار نیازی نیست که واژه ی صادق را بکار بریم. زمانی که بطور جدی سخن نمی گوییم قید صادق بدون تصدیق به جمله اضافه می شود. مثلن یک بازیگر از سمت خودش چیزی را تصدیق نمی کند و اگر مطلبی را بیان کند که خودش آن را دروغ می داند، دروغگو دانسته نمی شود. در زبان چیزهای زیادی برای فهم جملات و کلمات به شنونده کمک می کند؛ به عنوان مثال تاکید کردن بر بخشی از جمله از طریق تکیه به کلمه یی. کلمه ی "هنوز"را در نظر بگیرید.
"وقتی می گوییم هوا ابری است اما هنوز باران نباریده"در واقع گفته ایم باران نیامده اما در عین حال آمدن باران مورد انتظار است. بنابراین چون هنوز باران نیامده نمی توانیم این جمله را کاذب بدانیم.
نادیده گرفتن اموری که به اصل مساله مربوط نمی شوند به اندازه ی توجه به تمایزات امور اصلی و محوری مهم است. اصلی بودن، به اهداف خاص هر کس مربوط است ممکن است آنچه که برای یک فرد منطقی بی اهمیت است برای شخصی که به زیبایی های کلام توجه دارد، امر مهمی باشد. از نظر فرگه زمان ادای جمله بخشی از اندیشه ی مستتر در آن است. اگر کسی امروز مطلبی را که دیروز با استفاده از کلمه ی امروز بیان کرد، بخواهد بگوید به جای آن از کلمه ی دیروز استفاده می کند. برای اینکه تغییر معنا که ناشی از زمان های مختلف گفتار است پیش نیاید بیان لفظی هم باید تغییر کند، زیرا اندیشه ی واحدی مدنظر است.
بنابه نظر فرگه هر کس پیش خود به گونه ای خاص و یگانه حضور دارد؛ به طوری که نزد هیچ کس دیگری چنین حضوری ندارد. کسی که متاثر از مباحث فلسفی نیست قبل از هر چیزی نسبت به دیده ها و ملموسات و محسوسات مثل درخت و سنگ و غیره شناخت پیدا می کند و گمانش بر این است که دیگران هم به همین ترتیب می توانند همان درخت و همان سنگ را بطور عینی مانند خود او ببینند و لمس کنند. اما اندیشه، از نوع این امور نیست. انسان های عادی و غیر فلسفی هم متوجه هستند که باید به جهان درونی متمایز از جهان خارجی قائل باشند؛ جهانی که از انطباعات حسی ،آفریده های خیال و خلق و خوها،تمایلات ،خواسته ها و تصمیمات فراهم شده است .
"اندیشه ،از نوع تصمیم نیست."
در اینجا یک پرسش مطرح است که آیا اندیشه یک ایده است؟ اگر دیگران هم بتوانند همان اندیشه ای را که من بیان می کنم ادراک کنند در این صورت چنین چیزی تعلق خاص به قلمروآگاهی من نخواهد داشت؟ یعنی من دارنده ی آن نیستم هر چند می توانم صدق آن را شناسایی کنم. معنای هر گزاره با تغییر خود آن گزاره تغییر می کند. در چنین صورتی اندیشه ی متعلق به من، محتوای آگاهی من است و اندیشه ی متعلق به او محتوای آگاهی او.
اگر کسی اندیشه ها را از نوع ایده بداند، آنچه را که صادق می داند در واقع همان متعلقات حوزه ی آگاهی خودش است و کاری به کار دیگران ندارد. مثلن اگر از من بشنود که اندیشه، ایده نیست با آن مخالفت ندارد چون در واقع به او ربطی ندارد. پس اندیشه ها نه از نوع اشیاء جهان خارج اند و نه از نوع ایده ها. و متعلقات این قلمرو با حواس ادراک نمی شوند، با ایده ها مشترک اند، با اشیاء جهان خارج هم به این خاطر که هر دو نیازمند یک دارنده نیستند تا متعلق به محتوای آگاهی او باشند مشترک اند.
بطور مثال قضیه ی فیثاغورث مستقل از زمان است و همین طور مستقل از آن است که کسی آن را صادق براند و صدقش محتاج دارنده نیست و همین طور موکول به زمان کشف آن هم نیست. نمی توانیم باور کنیم که به جای تمامی محیط خارج که در آن حرکت و عمل می کنیم فقط جهان درونی خودمان واقعیت داشته باشد.
باور به این اصل که تنها ایده ها و متعلقات آگاهی و شناخت ما هستند همین است.
 اگر این اصل صادق باشد، آیا افراد دیگر هم وجود دارند؟ ممکن است باشند ولی من، چیزی از آنها نمی دانم چون شخص خارجی ممکن نیست ایده ی من باشد و اگر این اصل درست باشد ممکن نیست که او متعلق آگاهی من قرار بگیرد. چون محال است بتوانم چیزی را که خود، دارنده ی آن هستم از چیزی که دارنده ی آن نیستم تشخیص بدهم.
به نظر فرگه اگر آنچه را که در حوزه ی آگاهی شخصی ما واقع می شود ایده می نامیم در واقع ما فقط ایده ها را تجربه می کنیم نه علت آنها را. اگر من روی یک صندلی نشسته باشم به طوری که قسمتی از لباس،کفش، دست ها و پاها و طرح مبهم بینی خود را ببینم آیا من مجموعه ی این صور حسی مرکب یعنی ایده ی مرکب هستم؟ میزی که در گوشه ی اتاق قرار دارد را هم می بینم آن میز هم یک ایده است. من تفاوت چندانی با آن میز ندارم. زیرا مگر من مجموعه ای از آن انطباعات حسی یعنی یک ایده نیستم؟ اما در این صورت دارنده ی این ایده ها کجاست؟ چطور می توانیم یکی از ایده ها را جدا کنیم و به عنوان دارنده ی بقیه انتخاب کنیم؟ چرا این ایده ی منتخب باید همانی باشد که من دوست دارم آن را "من"بنامم؟ 
  از نظر فرگه دارنده ی ایده ها باید چیزی مستقل باشد که نیازمند دارنده نباشد. اگر همه چیز ایده باشد دیگر دارنده ی ایده ها وجود نخواهد داشت. اگر دارنده ی ایده ها وجود نداشته باشد دیگر ایده ها هم وجود نخواهند داشت. زیرا ایده ها محتاج دارنده­اند و بدون آن ممکن نیست موجود شوند. آیا وجود تجربه بدون تجربه ممکن است؟ نمایش بدون تماشاچی چگونه نمایشی است؟ بین ایده ی من یعنی چیزی که محتوای آگاهی من است با چیزی که متعلق اندیشه ی من است باید فرق گذاشت. 
  بنابراین این اصل که فقط آنچه متعلق محتوای آگاهی من است ممکن است متعلق اندیشه ی من است واقع شود اصلی کاذب است. بطور مثال بیماری که درد دارد دارنده ی درد خود است. اما پزشکی که او را معالجه می کند و در پی یافتن علت درد است دارنده ی آن درد نیست. ممکن است در این بین پزشک با پزشک دیگری مشورت کند پس سه نکته قابل توجه است:

1 . دردی که شخص دارنده ی آن است.
  2  .ایده ای که پزشک اول از این درد دارد.
   3.ایده ی پزشک دوم از درد. 
این ایده در واقع متعلق به محتوای آگاهی پزشک دوم است ولی متعلق تامل و تحقیق او نیست. بلکه به امر تامل کمک می کند درد شخص بیمار متعلق مشترک اندیشه ی هر دو پزشک است. ولی هیچ کدام خود درد را دارا نیستند. از اینجا می فهمیم نه تنها یک شیء بلکه یک ایده هم ممکن است. شیء مشترک اندیشه برای افرادی باشد که آن ایده را دارا نیستند. در نتیجه این طور نیست که همه ی متعلقات ادراک ما ایده باشند. من که دارنده ی ایده هایم هستم خودم یک ایده نیستم و همچنین اشخاص دیگر هم دارای ایده هایی هستند. همه چیز ایده نیست. بنابراین می توانیم به وجود اندیشه ها به عنوان اموری مستقل از "من"نیز قائل باشیم و دیگران هم می توانند مانند "من"آنها را بفهمند. ما آن طور که دارنده ی ایده ها هستیم دارنده ی اندیشه­ها نیستیند. آن طور که دارای یک انطباع حسی هستیم دارای یک اندیشه نیستیند و به طور مثال همان طور که یک ستاره را می بینیم یک اندیشه را نمی بینیم. بنابراین اصطلاح "فرا چنگ  آوردن" را انتخاب می کنیم.
  در اندیشیدن ما اندیشه ها را ایجاد نمی کنیم، بلکه آنها را به چنگ می آوریم. زیرا آنچه را که اندیشه نامیده ایم بیشترین ارتباط را با صدق دارد. آنچه که من صادق می دانم کاملن مستقل از این است که فی الواقع صادق باشد یا نه.کار علم خلق و ایجاد اندیشه های صادق نیست؛ بلکه کشف آنهاست. دانشمندان چیزی را که وابسته به حالات متغیر آگاهی افراد باشد برای علم مبنای محکمی نمی دانند. صدق اندیشه، بی زمان است. به چنگ آوردن اندیشه، مسبوق به وجود کسی است که آن را به چنگ آورد و به آن بیندیشد. آن کس دارنده ی این عمل اندیشیدن است نه دارنده ی اندیشه . اگر چه اندیشه به محتوای آگاهی اندیشنده تعلق ندارد اما باید در آگاهی او چیزی وجود داشته باشد که معطوف به اندیشه باشد و این را با خود اندیشه نباید اشتباه گرفت. تفاوت راه های شناخت اشیاء و شناخت اندیشه ها مربوط به خود اشیاء و اندیشه ها نیست؛ بلکه مربوط به جهان درونی ماست. بدون مشخص کردن زمان، اندیشه ی کامل وجود ندارد فقط گزاره ای که در آن زمان مشخص باشد گزاره ای که از هر جهت کامل باشد بیان کننده ی یک اندیشه است و اگر چنین اندیشه ای امروز صادق باشد نه تنها امروز و فردا، بلکه "همیشه"صادق است. با به دست آوردن یک اندیشه است که من با آن نسبتی پیدا می کنم و آن هم با من.
   از نظر فرگه بیشترین اثر انسان ها بر هم از طریق اندیشه است. انسانها از طریق اندیشه ها با هم ارتباط برقرار می کنند و در جهان خارج تغییراتی ایجاد می کنند. فعلیت اندیشه با عمل اندیشنده است که تحقق می یابد؛ اما شخص اندیشنده آنها را خلق نمی کند؛ بلکه آن طور که هستند اخذ میکند. اندیشه ها می توانند صادق باشند بدون اینکه اندیشنده ای آنها را به چنگ آورد.

منابع :
فلسفه در قرن بیستم /لاکوست /ترجمه ی رضا داوری اردکانی 
مبانی علم حساب /ترجمه ی منوچهر بدیعی 
اندیشه /ترجمه ی محمود یوسف ثانی /ارغنون 
فلسفه ی فرگه /فیروز جائی /نشر پژوهشی قم 
خاستگاه فلسفه تحلیلی/مایکل دامت /ترجمه ی عبدالله نیک سیرت  


منبع: هفته نامه پیوند ایرانیان . شماره 52
نام:
ایمیل:
* نظر:
شوشان تولبار