امام علی (ع): كسى كه دانشى را زنده كند هرگز نميرد.
شوشان - مجتبی نظاری
سینما، برای برخی آدمها فقط یک حرفه نیست؛ خانهی اصلیِ دلشان است. مرتضی عقیلی از همان نسلی است که بر پرده نقرهای زیست، روی صحنه تئاتر نفس کشید و حتی وقتی از سینما کنار گذاشته شد، باز هم جهانش از نور و لنز و تمرین و دیالوگ عبور میکرد. عقیلی از نسلی است؛ که سینما برایش یک حرفه نبود، بلکه زندگی بود. سالهایی بود که نامش از تیتراژها حذف شد، سالهایی که حتی سایهاش هم بر پرده نرفت، اما عجیب اینکه در تمام این سالها، سینما از روح او جدا نشد؛ او از سینما کنار گذاشته شد، اما خودش هرگز کنار نکشید. بازگشت او، بعد از ۴۵ سال دوری، نه یک خبر ساده، که یادآور پیوندی است که هیچ تبعیدی نتوانست قطع کند.

یک بعدازظهر گرم تیرماه ۱۳۹۳ بود که در اولین دیدارم بعد از بازگشتش به ایران، به خانهاش رفتم تا گفتوگویی طولانی و صمیمی داشته باشیم. وقتی وارد خانهاش شدیم، صمیمیتش مثل یک آغوش قدیمی ما را دربر گرفت؛ انگار نه انگار نخستین دیدارمان بود.
چیزی در چشمانش بود که سالها در فیلمها دیده بودم: همان بیریایی، همان صمیمیت، همان لبخند آشنا. تمام نقشهایش، از «علی ذوقی» تا «احمد تُفی»، از جلوی چشمم گذشت؛ تمام آن جوجهجاهلهای دوستداشتنی که هرکدام بخشی از حافظه تصویری مردم بودند. اما روبهرویم مردی نشسته بود که فراتر از آن شخصیتها، یک عاشق واقعی سینما بود؛ عاشقِ جاماندهای که دلتنگیاش از لابهلای تمام حرفهایش بیرون میزد.
سه تا چهار ساعت تمام از کودکی، تئاتر، سینما و زندگی گفت؛ با حافظهای شگفتانگیز و لحنی که انگار هر خاطرهاش هنوز داغ و زنده است. پایان گفتوگو آرام بلند شد و گفت: «این مفصلترین و اولین گفتگوی من در سالهای بعد از انقلاب بود.» و شاید برای همین، همه کلماتش وزن بیشتری داشتند.
مرتضی عقیلی را نسلها با نقشهای عامهپسندش به یاد دارند؛ همان مرد جوانِ پرانرژیِ کوچهبازاری که در فیلمهایی چون «مهدی مشکی و شلوارک داغ»، «آقامهدی وارد میشود»، «اوستا کریم نوکرتیم»، «پاشنه طلا» و دیگر آثار در دل مردم نشست. گروهی هم او را با نمایشهای سیاهبازی، با آن ریتم تند و طنز تیز، به خاطر میآورند. اما چهره واقعی و ریشههای هنری او در تئاتر شکل گرفت؛ در کنار نامهایی چون شاهین سرکیسیان، آربی آوانسیان و خجسته کیا. او روی صحنه نمایشهایی چون «بهارهای از دست رفته»، «روزنه آبی»، «مادمازل ژولی»، «عیادتی بر مصیبت حسین بن منصور حلاج»، «ویس و رامین» و... بازی کرد؛ آثاری که نشان میدهند پشت آن چهره مردمی، بازیگری جدی و ورزیده ایستاده بود. در سینما نیز فراتر از کاراکترهای جاهل و طنز، نقشهایی قدرتمند در فیلمهایی چون «تپلی»، «زیر پوست شب» و «گلهای کاغذی» داشت؛ آثاری که عمق تواناییاش را بهتر نشان میدهند.
در سال ۱۳۲۳ در خیابان شهباز (دولاب سابق) به دنیا آمد؛ در خانوادهای پرجمعیت با پدری سختگیر، متمول، مستبد و غیرقابلانعطاف. پدرش سه بار ازدواج کرده بود و همه همسران و فرزندانشان در یک خانه بزرگ زندگی میکردند. جالب اینکه با وجود ساختار پیچیده خانواده، نامادریها «مامان» خطاب میشدند و همه فرزندان با هم بزرگ میشدند. همین کودکی پرفراز و نشیب، تصویری عمیق از مناسبات انسانی در ذهنش ساخت؛ تصویری که بعدها در نمایشنامه «هوو» - کاری که در دهه ۸۰ شمسی نوشت و کارگردانی کرد - رد پای آن دیده میشود.
اولین تجربه بازیگریاش در کودکی شکل گرفت؛ زمانی که عمو، سید میرحسین عقیلی، تعزیه «دو طفلان مسلم» را اجرا میکرد و نقش بدون دیالوگ او، آغاز راهی شد که خود نمیدانست تا کجا ادامه خواهد یافت. در مدرسه دانشآموزی پرشور و شلوغ بود و مدام از مدرسهای به مدرسهای دیگر میرفت: باباطاهر، اخوت، البرز، ابوریحان و فخر رازی تا اینکه سرانجام به دانشکده هنرهای دراماتیک رسید. پدر با وجود مخالفت جدی با ورودش به هنر، خودش از علاقهمندان پر و پا قرص تئاتر بود و او را با خود به لالهزار میبرد؛ همین رفتوآمدها بود که آتش علاقهاش به نمایش را مشتعلتر کرد.
روزی تماشای یک نمایش با بازی مجید محسنی آنقدر روی او اثر گذاشت که تصمیم گرفت ویولون بیاموزد؛ اما برخورد خشن استاد و شکستن ویولون توسط پدر، این مسیر را بست. مدتی بعد آشنایی با حسن حقپرست و دیدن نمایش «بیژن و هومان» ساخته غلامحسین مفید، ورودی تازهای به دنیای تئاتر شد؛ آشنایی با خانواده مفید و سپس همراهی با گروههای نمایشی که به تدریج نقشهای مهمتری به او سپردند.
با همراهی بهمن مفید، بهزاد فراهانی و جمعی از چهرههای جوان آن دوره، سالها نزد شاهین سرکیسیان آموزش دید. سرکیسیان، مردی که هنوز نامش در تاریخ تئاتر ایران میدرخشد، کسی بود که متد استانیسلاوسکی را به طور عملی و تجربی وارد کارگاههای خود کرد. عقیلی و اصغر آقاخانی از جمله شاگردان محبوب او بودند؛ شاگردانی که بعدها پایههای مهمی از تئاتر و سینمای ایران شدند.
ورودش به سینما با یک ناکامی تلخ آغاز شد؛ نقشی بسیار کوتاه در «عروس بیانکا» که آنقدر بد از کار درآمده بود که مهدی میثاقیه تهیهکننده به شاپور قریب کارگردان با تحقیر گفت: «چرا هر آشغالی رو از خیابون میاری اینجا؟» و همین جمله، شد جرقهای برای تصمیمی بزرگ؛ اینکه روزی آنقدر خوب بازی کند که همین مرد در برابرش بایستد و عذر بخواهد و سالها بعد، دقیقاً همین اتفاق افتاد.
اولین نقش جدیترش در «کاکو» ساخته شاپور قریب بود؛ فیلمی متفاوت که قرار بود از فضای رایج «جاهلیسم» فاصله بگیرد. عقیلی حتی شبها به برخی بازیگران آموزش میداد و اعتبار هنریاش میان همنسلانش بالا رفت. او تعریف میکرد که اجرای یک سکانس سخت با هفت فوکوس، موجب شد از همان ابتدا اعتماد عوامل را جلب کند. هرچند فیلم به دلیل انتظارات فرهنگی زمانه شکست تجاری خورد، اما حضور او در آن نقطه عطف مهمی شد.
این نوشته بخشی از گفتوگویی بلند و پُر از جزئیات با مرتضی عقیلی است؛ روایتی که تنها گوشهای از آن را در اینجا آوردیم و ادامهاش میماند برای وقتی دیگر. اما آنچه امروز این روایت را معنا میدهد، بازگشت دوباره او به پرده سینماست؛ بازگشتی بعد از ۴۵ سال، با فیلم «های کپی»؛ فیلمی که اولین حضور رسمی مرتضی عقیلی در سینمای ایران پس از سالها دوری است. در کنار او ابوالفضل پورعرب و آناهیتا درگاهی نیز نقشآفرینی میکنند. بازگشت او نه تنها برای دوستداران سینمای قدیم، بلکه برای تمام کسانی که به دوام عشق و وفاداری باور دارند، رخدادی خاطرهانگیز است؛ بازگشت مردی که روزی از سینما گرفته شد، اما هیچوقت از آن جدا نشد.