کد خبر: ۱۱۳۶۸۵
تاریخ انتشار: ۲۲ آذر ۱۴۰۴ - ۱۲:۳۷

ترکشی در سایه

شوشان ـ مرتضی گچکوب :

روزی که جنگ تمام شد، همه گمان کردند جنگ به پایان رسیده است. اما این گونه نبود. گلوله‌هایی که روزی در هوا شلیک شده بودند، ترکش‌هایشان هنوز در فضای زمان سرگردان بود. چه نشاط زودگذری بود! نخستین ترکش‌ها از آسمان بر افکار فرود آمدند. دیگر چشم‌ها به جلو نبود؛ هر لحظه نگاه‌ها به سمتی پرتاب می‌شد. ترس از بازگشت جنگ و ترکش‌هایش، زندگی را آشفته کرده بود. بازار و درس و مشق و خورد و خوراک، همگی درگیر ترکش‌های پس از جنگ شده بودند.

پس از افکار، نوبت جسم و جان‌هایی رسید که واقعاً ترکش‌ها در آن‌ها جا خوش کرده بودند. ترکش‌ها در دست و پا و سرو سینه و چشم و گوش و اعصاب، در تن‌های نحیف به خوابی تلخ فرو رفته بودند. گاهی به یاری دستان و افکار و قیچی و چاقوی جراحی، ترکش‌ها از جسم نحیف هجرت می‌کردند. اما بعضی چنان در بدن لانه کرده بودند که رهایی ممکن نبود. ترکش‌هایی کنار نخاع نشسته بودند و جسم‌های قطع‌نخاعی را به امان خدا رها کرده بودند؛ یا در جمجمه چنان جای گرفته بودند که با کوچک‌ترین حرکت، امان از جان تن‌های نحیف می‌برد.

همسران آن بیماران نحیف نیز نه جانی داشتند و نه حالی خوش. تن‌های نحیف مالکان ترکش‌های خوش‌نشین، علاوه بر درد اصلی، با زخم‌بستر نیز دست و پنجه نرم می‌کردند. همسران دیگر نایی در تن نداشتند: جابجایی کپسول اکسیژن، تعویض ساکشن، میکس کردن غذا، مقابله با تشنج بیمار، قطعی اکسیژن و قطع تماس تلفن با دوستان و یاران... او تنها و تنها بود. تنها دلخوشی‌اش، خاطرات شب‌های دعای کمیل زیر نور مهتاب با یارش بود، با ذکر «یا مَن اَسمُهُ دَواء وَ ذِکرُهُ شِفاء».

آن قامت رشید، آن یاد ذکر جبهه‌ها، بوی باروت، غرش خمپاره‌ها، خاکریزهای شنی، بلم، هور، آب... او ایستاده بود در غبار اسلحه در دست، با بی‌سیم بر دوش و صدای خش‌خش گوشی و پیام «پیش به جلو». اما حالا چه شده بود؟ آن سرو ناز، اکنون آرام و بی‌صدا افتاده بود، در حالی که صدای قل‌قل دستگاه ساکشن و هیس کپسول اکسیژن، در کنار کوه سرسبزی که یارش در آن خوابیده بود، طنین می‌انداخت.

اما این ترکش‌ها جسمانی‌اند؛ وزن و قد دارند. ترکش‌های نامرئی و در سایه اما، درد و سوزش ندارند، اما به سر می‌زنند. مرکز تصمیم‌سازی و تصمیم‌گیری را نشانه رفته‌اند.

در آسایشگاهی مملو از جوانانی است، که اکنون برف پیری بر سرشان نشسته. هر کدام به گوشه‌ای خزیده‌اند. گروهی هنوز در کوچه‌پس‌کوچه‌های جنگ گم‌مانده‌اند و از هور و بلم سخن می‌گویند. دیگران از خاکریزهای خورشیدی حرف می‌زنند. بعضی نوحه آهگران را زمزمه می‌کنند: «ای لشکر صاحب‌زمان، آماده باش! آماده باش!» برخی سیگار بر لب، سر به پایین انداخته و مرتب در حال قدم زدن هستند. چه ترکش‌های نحسی!

چند نفر در گوشه حیاط مشغول نوشتن وصیتنامه‌اند. چهل سال از پایان جنگ می‌گذرد، اما آن‌ها هنوز بی‌سیم بر دوش، پیام‌های جنگی رد و بدل می‌کنند. غروب‌ها، تن خسته را به تخت‌های آسایشگاه می‌سپارند و با امپول آرامبخش به خوابی عمیق فرو می‌روند. بعضی به تخت بسته شده‌اند. نیمه‌شب، پرستار مردی با جعبه‌ای از قرص‌های رنگارنگ، تک‌تک آن‌ها را بیدار می‌کند و قرص‌های آلپرازولام، کلونازپام و لورازپام را به خوردشان می‌دهد تا خواب‌های شب‌های عملیات، تکه تکه و خنثی شود؛ مبادا از تخت به پایین بغلطند.

در خواب، در کنار جزایر مجنون و دامنه کوه بازی‌دراز می‌روند، دسته به دسته، گروه به گروه، تا به فاو می‌رسند. اما فرمان عقب‌نشینی می‌رسد. «راه قدس از کربلا می‌گذرد.» رفتند و رفتند... اما از یاد رفته‌اند و در سایه مانده‌اند. چه ترکش‌های خطرناکی... چه ترکش‌های وحشتناکی است این فراموشی!

نظرات بینندگان
captcha