امام علی (ع): كسى كه دانشى را زنده كند هرگز نميرد.
شوشان ـ عاشور حسن زاده عرب :
صدای یک فریاد خاموش در قفس تاریخ
گاهی یک کتاب، فراتر از یک سرگرمی ساده، تبدیل به پرسشی بیقرار و دنبالهدار میشود که تمام وجودتان را درگیر میکند. "تعمیرکار" برنارد مالامود از همان نخستین صفحات، چنین حضوری را تحمیل میکند. آنقدر محکم و بیامان داستانش را پیش میبرد که نمیتوانی کتاب را زمین بگذاری؛ باید ادامه بدهی، باید بدانی در نهایت، این همه استقامت، این آزاداندیشی سرسختانه در برابر موج خردکنندهی زور و جهل، به کجا میرسد. آیا مسیرِ درستی که قهرمان داستان برگزیده، سرانجام به روشنایی میانجامد یا او نیز باید سرنوشت محتومِ بسیاری را تاب میآورد و به ذلتِ تسلیم تن میداد؟ این کنجکاویِ سوزان، موتور محرکِ من برای یکنفس خواندن این رمان تا آخرین صفحه بود.
اما جذابیت "تعمیرکار" تنها در پیرنگِ گیرا و پرکشش آن نیست. آنچه این تجربه را "عجیب و خوشایند" میسازد، ترکیب استادانه ی چند عنصر است: قلمِ گویا و قدرتمند مالامود که گاه از دلِ فاجعه، زیباییِ دردناکی بیرون میکشد، ترجمه ی روان و دقیقی که خوانشِ متن را به آسانیِ نفس کشیدن میکند، و از همه مهمتر، محتوای عمیق و انسانی داستان.
این اثر یکی از تاثیرگذارترین کتابهایی است که خواندهام؛ اثری که با بیانی هنرمندانه و تکاندهنده، نشان میدهد که چگونه جبرهای ظاهریِ زندگی — از فقر گریزناپذیر و جغرافیای محروم گرفته تا تبعیضِ نژادی و فشارهای مذهبی — میتوانند سرنوشت یک انسان را احاطه کنند و او را در چنبره ی رنجی بیپایان اسیر سازند. مالامود، رنجِ تنهایی و مبارزهی قهرمانش را نه به شکل انتزاعی، که در بافتِ زمخت و ملموسِ روزمره به تصویر میکشد. البته، این سفرِ پرالتهاب، گاه در میانه ی راه با ریتمی کندتر همراه میشود، گویی نویسنده میخواهد مخاطب را نیز در طولِ کشدارِ انتظار و یأسِ شخصیت اصلی شریک کند. اما این کندی، نه ضعف که نفسِ عمیقی است پیش از فرودِ نهایی، و بخشی جداییناپذیر از تجربهی مواجهه با این رمانِ بهیادماندنی.
آغازی بر یک زندگی خاکستری
داستان با یاکوف بوک، یک تعمیرکار یهودی فقیر و سرخورده آغاز میشود که در روستایی محروم، روزگار را با تحقیر و تهیدستی میگذراند. مالامود با قلمی قدرتمند و تصویرساز، این فقر و درماندگی را به گونهای ملموس روایت میکند که گویی با پوست خود آن را احساس میکنید. یاکوف، نماد انسان عادی است که تنها آرزویش، زندگی شرافتمندانهای همراه با کار و اندک رفاهی است.
رؤیای گریز و تله تقدیر
یاکوف برای گریز از این روزمرگی تباهکننده، به کییف مهاجرت میکند. اما سرنوشت در کمین است. نجات یک مرد ثروتمند، او را به ظاهر به زندگی بهتری میرساند، اما این تنها طعمهای است که تقدیر برای افتادن او در دام یک اتهام هولناک پهن کرده است: «تهمت خون». خرافهای کهنه که یهودیان را به قتل کودکان برای اعمال مذهبی متهم میکند.(یادآوری این نکته را لازم میدانم که یهودیان بیشتر در اروپا به بدنامی مشهور بودند ؛ به همین دلیل انها پیوسته نتوانستند یا نخواستند با جامعه اروپای ارتباط یا ترکیب شوند؛ و به صورت یک اقلیت باقی ماندند و در نهایت ترد شدند و به جان مسلمانان فلسطین افتادند ...).
سقوط آزاد به چاه بیعدالتی
با کشته شدن یک پسر بچه، تمام ماشین سرکوب و یهودیستیزی جامعه روسیه، تنها به سمت این تعمیرکار ساده و بیپناه نشانه میرود. یاکوف تنها به دلیل دین و نژادش، بیآنکه مدرکی علیه او باشد، دستگیر و به زندان افکنده میشود. او از یک شهروند به یک نماد تبدیل میشود؛ نماد بیعدالتی، فساد نظام قضایی و پروپاگاندای حکومتی.
زندان به مثابه جهان
مالامود، زندان را به استعارهای از مخمصه وجودی بشر تبدیل میکند. جبر، بیعدالتی و نادانی، میلههای این قفس نامرئیاند. توصیفات دقیق و فرساینده از سلول انفرادی، غذای کثیف، شپشها و شکنجههای روانی، چنان باورپذیر و دردناک است که خواننده را دوشادوش یاکوف، در آن فضای خفقانآور زندانی میکند.
نبرد درونی؛ ایمان در برابر خرد
در میان این مصائب، نبرد درونی یاکوف جذابترین بخش داستان است. او که تحت تأثیر اسپینوزا، به خردگرایی و نوعی بیایمانی رسیده، در برابر رنج هولناک، مدام با مفهوم خدا و شر درگیر میشود. گفتوگوهای او با پدر همسر مذهبیاش، تجسم کشمکش همیشگی بشر بین ایمان سنتی و پرسشگری عقلانی است. «اسم خدا را نیاور. من از این خدا هیچ نمیخواهم. وقتی بیشتر از همیشه نیازش داری از همه وقت دورتر از تو است.» و پاسخ پدر همسرش که دورهگردی فقیر و بیسواد اما بهشدت مذهبی است که «درِ قلبت را نبند؛ خداوند هیچوقت بندهای را که درِ قلبش را به روی او باز گذاشته، به حال خود رها نمی کند.»
استقامت، تنها سلاح یک انسان عادی
قهرمانی یاکوف، نه در شمشیرکشی، که در «نباختن» و «تحمل کردن» است. او علیرغم ضعف، بیماری و یأس مقطعی، تسلیم نمیشود. از پذیرش اتهامی ناروا سر باز میزند. این استقامتِ ساکت، تبدیل به اعتراضی رسا علیه تمام ساختار زورگو میشود. خواننده مدام از خود میپرسد: «آیا راهی که میرود درست است؟ آیا باید تسلیم میشد؟»
تحول؛ تعمیر روح خویش
نام کتاب عمیقاً نمادین است. یاکوف در طول حبس، بیش از آن که به فکر تعمیر اشیا باشد، در حال «تعمیر» باورها و روح خرد شده خود است. او در کوره رنج، پوست میاندازد. از انسانی منفعل و تنها نگران معیشت، به انسانی تبدیل میشود که علیرغم همه چیز، بر حقانیت درونی و کرامت انسانی خود پافشاری میکند. این سفر تحول شخصیت، باشکوه و انسانی است.
روایتی سیاه با درخششی امیدوارکننده
اگرچه با رمانی غمانگیز و سیاه روبروییم، اما درونمایه آن ناامیدکننده نیست. یاکوف نشان میدهد که حتی در تاریکترین شرایط، میتوان آزاده ماند و روح انسان را پایمال نکرد. این پایداری، خود نوعی پیروزی و بالندگی است. همانطور که مالامود میگوید: «خارقالعادهترین اختراع ما، آزادی بشر است» و یاکوف این آزادی درونی را هرگز نمیبازد.
کتابی که باید خواند و در خود جستجو کرد
قدرت روایت مالامود با نثر گویا، فضاسازی ملموس و شخصیتپردازی پویا، چنان شما را با یاکوف همذاتپنداری میکند که گویی زنجیرهایش را بر پوست خود احساس میکنید. این کتاب از آن آثاری است که نمیتوانید زمین بگذارید؛ باید ادامه دهید تا ببینید آیا عدالتی، هرچند کوچک، محقق میشود؟
«تعمیرکار» فقط داستان یاکوف در روسیه نیست؛ داستان هر انسانی است که در برابر دستگاههای سرکوبگر، جهل جمعی و تهمتهای تاریخ ایستاده است. خواندن این رمان، تجربهای عجیب و خوشایند از مواجهه با ادبیات متعهد و انسانی است. این کتاب شما را میآزارد، به فکر فرو میبرد و در نهایت، امیدوارانهتر نسبت به قدرت مقاومت روح انسان، به شما مینگرد. پس از خواندن آن، بیتردید مشتاق خواهید شد دیگر آثار این نویسنده برنده جایزه پولیتزر، مانند «فروشنده» را نیز بخوانید. «تعمیرکار» یک شاهکار درخشان و بهیادماندنی است که ردپایش در ذهن و قلب شما باقی میماند.