کد خبر: ۱۱۴۰۰۱
تاریخ انتشار: ۲۹ اسفند ۱۴۰۴ - ۰۲:۰۹

میم مثل میهن ، میم مثل میناب

میم مثل میهن ، میم مثل میناب
روزای شنبه همینش بد بود که بعد از دو روز تعطیلی، باید صبح زود بیدار بشی. اما چاره‌ای نبود و ساعت شیش و نیم صدات کردم: بیدار شو دیگه از سرویست جا می‌مونی ها،خودش‌ رو از تخت‌خواب جدا کردم و‌ آمد تو آشپزخونه، با صورت نَشُسته و چشمای پف‌کرده، شروع به گاز زدن لقمه‌ی نون و پنیر کرد. نصف چایی رو سر کشید و بغلم کرد گفت مامان امروز درس فارسی داریم و میخوام درس ایران عزیز رو برای بچه‌ها با صدای بلند بخونم. چندتا لقمه غازی توی کوله‌پشتی‌ش گذاشتم. وقتی از توی آیفون مطمئن شدم سوار سرویس شد، برگشتمو به کارای خونه رسیدم. 

شوشان ـ ابراهیم متین‌سیرت :

روزای شنبه همینش بد بود که بعد از دو روز تعطیلی، باید صبح زود بیدار بشی. اما چاره‌ای نبود و ساعت شیش و نیم صدات کردم: بیدار شو دیگه از سرویست جا می‌مونی ها،خودش‌ رو از تخت‌خواب جدا کردم و‌ آمد تو آشپزخونه، با صورت نَشُسته و چشمای پف‌کرده، شروع به گاز زدن لقمه‌ی نون و پنیر کرد. نصف چایی رو سر کشید و بغلم کرد گفت مامان امروز درس فارسی داریم و میخوام درس ایران عزیز رو برای بچه‌ها با صدای بلند بخونم. چندتا لقمه غازی توی کوله‌پشتی‌ش گذاشتم. وقتی از توی آیفون مطمئن شدم سوار سرویس شد، برگشتمو به کارای خونه رسیدم. 

همیشه ذوق مدرسه داشت و وقتی برمی‌گشت، یه ریز از اتفاقات می‌گفت. اینکه چی یاد گرفته و چی دیده و چند باری هم از دعواهاش با دوستاش که سر نشستن میز اول کلاس بود، برام گفت. 
طرفای ساعت نه و نیم صبح بود که یه صدای وحشتناک شبیه انفجار امد. طوریکه خونه لرزید. یه آن قلبم کنده شد. دور ورم رو نگاه کردم بعد از چند لحظه به خودم اومدم. بدو بدو رفتم توی حیاط. آسمون از دود سیاه شده بود. بیشتر که دقت کردم، دیدم از سمت مدرسه‌اس. یا ابوالفضل، نکنه ... نفسم بند اومده بود. دستام یخ کرده بود. سرم گیج می‌رفت. موبایلم زنگ خورد که ای کاش هیچ وقت صداشو نمی‌شنیدم.
 الو سلام
 سلام، خوبید
خوبم
 هیچی نشده ها
 یعنی چی هیچی نشده
 بیاید مدرسه
  الو الو الو ...
خدایا، خدایا، خدایا، خودت رحم کن، چی شده، مدرسه چی شده، صدای چی بود. تنها چیزی که یادمه، این بود که چادرم سر کردم و هرچی جون داشتم به پاهام دادم و به سمت مدرسه دویدم. نزدیکای  مدرسه دیدم، جمعیتِ که داره هجوم میاره. صدای آژیر آمبولانس از هر طرف شنیده می‌شد. ماشینای آتیش‌نشانی هم از کنارم رد شدند. 

مدرسه آوار شده بود. شروع کردم جیغ زدن و توی سر و صورتم زدن. وقتی رسیدم خودم رو  پرت کردم توی آوار و هی جیغ کشیدم و هی خدا رو صدا می‌زنم. 
زینب مامان، زینب عزيزم. زینب رودوم،  زینب کسونوم، زینب عمرم. هرچی خاک می‌زدم کنار، به زینب نمی‌رسيدم. چند نفر خواستن از زمین جدام کنند، نتونستند، گفتمشون: اومدم زینبم رو ببرم خونه. خودم اومدم دنبالش. همین‌جاست. مگه اینجا مدرسه نیست. صبح اومد. امروز ورزش داشت. حتما تو حیاطِ. 
کشون‌ کشون بردنم عقب‌تر. هی صدا می‌کردم، زینب مامان، بیا پیشم، بیا امروز عصر می‌خوایم بریم برات کفش بخرم، مگه نگفتی: کفش ورزشی می‌خوای، می‌خرم برات نفسم. دیگه اشکی برام نمونده بود. صدام درنمی‌اُومد. بی‌صدا هق‌هق می‌کردم. با صدای جیغ چندتا مادر دیگه که رفتن سمت آوار، تازه فهمیدم کجام و چی شده. منم رفتم، کیف خونی، یه لنگه کفش آبی راه‌راه که بندش هم باز بود. قمقمه‌ی صورتی که درش کنده شده بود. کتاب فارسی سوم دبستان که نصفش سوخته بود. 
صدای بلندی که می‌گفت: بمب زدند، نامردا بمب زدند. براچی بمب زدند، به کجا بمب زدند، به کیا بمب زدند، اصلا کی بمب زده؟ دوباره گفت: آمریکا حمله کرده، اسرائیل حمله کرده. موشک زدند. 

اولین گل پر پره شده رو از زیر آوار کشیدن بیرون. مقننه‌‌ی گُل‌گُلیش پُر شده بود‌ از خون. شاید هشت یا نه سالش بود. وای خدا زینبم وای خدا منو بُکش. دومی، سومی، چهارمی، پنجمی و ... خدا همه‌جا رو خون گرفته. خدا خونه خراب شدیم. یکی دیگه بیرون کشیدند، شلوار و مانتو همش خاکی شده بود، جوراب سفید و سبز . رفتم جلوتر، از روی ساعت مچی شناختمش. ای زینب منِ. ای نفس منِ. ای همه‌کَس منِ. بغلش کردم. هنوز بدنش گرم بود. خو حتما خوابِ. زینب مامان بیدارشو دخترم. زینب مامان الان که وقت خواب نیست. پاشو گلم. ببین مدرسه‌ات خراب شده، بیدار شو بیریم خونه. چرا جوابمو نمیدی، چرا چشماتو باز نمی‌کنی. چرا صورتت خاکیِ.

هرچی صداش کردم جوابمو نمی‌داد. چشماشو باز کردم، نگام نمی‌کرد. زینب مامان چی شده. از دستم کشیدنش و بردنش توی آمبولانس. منم رفتم کنارش نشستم. براش لالایی خوندم. همونی که تا سه‌سالگی کنارش دراز می‌کشیدم و می‌خوندم تا خوابش ببره. وقتی رسیدیم بیمارستان‌، صِدام بُرید. زینب‌رو ازم جدا کردند و کنار دوستاش جا دادند. اونا هم خوابیده بودن. خوابی که هزار صبح دیگه بیدارشون نمی‌کنه. خوابی که هیچ صدای پاشو مامانی، مدرسه‌ات دیر میشه، تمامش نمی‌کنه.

وقتی زینب رو بهمون دادن، تَنش سردِ سرد بود. چشماش بسته بود و انگار هزار سال خواب بوده. وقتی رسیدیم خاکستون، واسشون تخت‌خواب آماده کرده بودند. تاریک بود، گود بود و کوچیک بود. داد زدم، منم کنارش می‌خوابم، زینب از تاریکی می‌ترسه، زینب از تنهایی می‌ترسه. می‌خوام موهاشو شونه کنم و ببافم. هیچ‌کس صِدام‌رو نشنید. چندتا بلوک سیمانی و مُشتی خاک، من و زینب رو از هم جدا کرد.

مگه مدرسه چی داشت، مگه کیا تو مدرسه بودند، مگه چی توی کوله‌پشتیا‌شون داشتند. گناه زینب و همکلاسی‌هاش چی بود. هفده روزِ که زینب نیست. هفده روزِ که چراغ اتاقش روشن مونده. هفده روزِ که ظهرا چشمم به درِ که بیاد تو و بگه: مامان گرسنمه، مامان امروز خیلی خوب گرفتم. مامان، مامان ... از زینب فقط چند دست لباس و چند تا کتاب و هزار تا آرزویی که براش داشتم‌، مونده.
فقط این رو میدونم اونها از آینده روشنی که زینب ها رقم میزدن ترسیدند.

 

نظرات بینندگان
captcha