امام علی (ع): كسى كه دانشى را زنده كند هرگز نميرد.
شوشان ـ مهدی منصور :
«در سارایوو، مردم زیر آتش تکتیراندازها به سینما میرفتند. نه برای فراموشی، بلکه برای یادآوری اینکه هنوز انساناند.»
این جمله، از یادداشتهای یک روزنامهنگار جنگی در محاصره ۱۴۲۵ روزه سارایوو، چیزی بیش از یک گزارش است؛ شهادتی است بر حقیقتی که تاریخ بارها آن را اثبات کرده: جنگ، پیش از آنکه شهرها را ویران کند، روح جمعی یک ملت را هدف میگیرد. و در این نبرد نامرئی، سینما ـ نه بهعنوان یک صنعت، بلکه بهمثابه یک پناهگاه روانی ـ به سنگری تبدیل میشود که در آن هویت فرهنگی یک جامعه از فروپاشی نجات مییابد.
اما در این روایت، قهرمانی وجود دارد که تاریخ فرهنگی ما او را فراموش کرده است: سینمادار.
## بمبها میبارند، پردهها بالا میروند
لندن، ۱۹۴۰. شهر زیر بمباران بلیتز نازیها لرزان است. اما سینماهای «اودئون» و «گاومونت» همچنان باز هستند. مردم از پناهگاههای زیرزمینی بیرون میآیند تا «مسز مینیور» ویلیام وایلر را ببینند ـ فیلمی که چرچیل بعدها گفت: «ارزش شش لشکر برای جنگ داشت.»
بیروت، دهه ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰. در اوج جنگ داخلی، سینما «متروپول» در خط تماس شرق و غرب شهر، همچنان فیلم نمایش میدهد. صاحب سینما، که خانوادهاش او را «دیوانه» میخواندند، میگفت: «اگر سینما را ببندم، یعنی پذیرفتهام که جنگ برنده شده است.»
کابل، ۲۰۰۱. پس از سقوط طالبان، اولین کاری که مردم کردند، بازگشایی سینماها بود. نه برای دیدن فیلمهای هالیوودی، بلکه برای نشستن در تاریکی جمعی و احساس کردن اینکه دوباره میتوانند رویا ببینند.
این داستانها، روایت یک حقیقت جهانشمول است: در هر جنگی، در هر نقطه از جهان، سینما به چیزی فراتر از یک مکان تفریحی تبدیل میشود. به معبدی برای حفظ انسانیت.
## چارلی چاپلین، مارلنه دیتریش و سیاست تصویر
اما سینما در جنگ تنها یک پناهگاه نیست؛ سلاحی است. و سلبریتیها، سربازان این جبهه نامرئی.
چارلی چاپلین در ۱۹۴۰، با «دیکتاتور بزرگ»، هیتلر را به سخره گرفت ـ زمانی که آمریکا هنوز وارد جنگ نشده بود و استودیوهای هالیوود از ترس بازار آلمان، سکوت کرده بودند. چاپلین، با ریسک نابودی کامل کارش، فیلمی ساخت که امروز یکی از مهمترین اسناد مقاومت فرهنگی تاریخ است.
مارلنه دیتریش، ستاره آلمانیتبار هالیوود، پیشنهاد گوبلز برای بازگشت به آلمان نازی را رد کرد و به جبهههای جنگ رفت تا برای سربازان متفقین بخواند. او میگفت: «آلمان کشور من است، اما هیتلر نیست.» دیتریش تا پایان عمر در آلمان طرد شد، اما در تاریخ فرهنگ جهان، به نمادی از مقاومت اخلاقی تبدیل شد.
اودری هپبورن، که کودکیاش را در هلند اشغالی گذراند و از گرسنگی رنج برد، بعدها سفیر یونیسف شد و گفت: «من میدانم جنگ چیست. به همین دلیل هرگز سکوت نخواهم کرد.»
آنجلینا جولی در جنگهای بالکان، افغانستان و سوریه، نه بهعنوان یک ستاره، بلکه بهعنوان سفیر حسننیت سازمان ملل، به اردوگاههای پناهندگان رفت. او فیلم «سرزمین خون و عسل» را ساخت ـ اثری که به جنگ بوسنی میپرداخت و در صربستان ممنوع شد، اما در سارایوو با اشک تماشا شد.
شان پن در جنگ عراق، جرج کلونی در بحران دارفور، پنهلوپه کروز و خاویر باردم در غزه ـ همه آنها از موقعیت خود برای شکستن سکوت استفاده کردند. و همه آنها هزینه دادند: تحریم، تهدید، انزوا.
اما نکته اینجاست: این ستارهها، بدون سینماداران، هرگز نمیتوانستند به جامعه برسند. فیلمهای آنها بدون کسانی که پرده را بالا میبرند، فقط نوارهای سلولوئیدی بیروح میماندند.
## سینمادار؛ قهرمان بینام جبهه فرهنگی
اما چرا سینماداران در این روایت نادیده گرفته میشوند؟
شاید چون کارشان «تجاری» به نظر میرسد. شاید چون در تاریخ فرهنگ، همیشه خالقان اثر را میستاییم، نه حاملان آن. اما حقیقت این است که بدون سینمادار، حتی قدرتمندترین فیلم نیز نمیتواند به تجربهای جمعی تبدیل شود.
در سارایوو، صاحب سینما «اوبالا» هر شب با ریسک جان خود، ژنراتور را روشن میکرد تا فیلم نمایش دهد. در بیروت، سینمادارانی که میتوانستند فرار کنند، ماندند. در کابل، اولین کسانی که پس از طالبان بازگشتند، سینماداران بودند.
این افراد نه فیلمساز بودند، نه بازیگر، نه منتقد. اما آنها چیزی را حفظ کردند که بدون آن، هیچ فیلمی معنا نداشت: فضای عمومی فرهنگ.
## جامعهشناسی تاریکی جمعی
از منظر جامعهشناسی فرهنگ، سالن سینما در زمان جنگ به «فضای لیمینال» تبدیل میشود ـ مکانی در آستانه، که نه کاملاً واقعیت است و نه کاملاً خیال. در این فضا، مردم میتوانند از هویتهای پراکنده خود فاصله بگیرند و برای چند ساعت، بخشی از یک تجربه جمعی شوند.
ویکتور ترنر، انسانشناس، این تجربه را «communitas» مینامد ـ حس برابری و همبستگی که در مراسم جمعی شکل میگیرد. سینما در جنگ، دقیقاً همین نقش را ایفا میکند: مکانی که در آن تفاوتها محو میشوند و جامعه، برای لحظهای، دوباره خود را بهعنوان یک کل احساس میکند.
بندیکت اندرسون در «جوامع متخیل» میگوید ملتها از طریق روایتهای مشترک ساخته میشوند. سینما، قدرتمندترین ابزار برای خلق این روایتهاست. و سینمادار، نگهبان این فضای روایی.
## وقتی اقتصاد با اخلاق برخورد میکند
البته این تصمیم هزینه دارد. در شرایط جنگ، مخاطب کم میشود، برق قطع میشود، هزینهها چند برابر میشوند. منطق بازار میگوید: ببند و برو. اما منطق فرهنگ میگوید: بمان و مقاومت کن.
سینمادار در این لحظه، در تقاطع دو منطق قرار میگیرد: منطق سرمایه و منطق معنا. و انتخابش، تعیینکننده است.
در لندن، دولت به سینماداران یارانه داد تا باز بمانند. در سارایوو، مردم با نان و آب به سینما میآمدند تا بلیت بخرند. در بیروت، هنرمندان مجانی برای سینماها کنسرت میدادند تا درآمد داشته باشند.
این همکاریها نشان میدهند که جامعه، ارزش سینما را در زمان بحران درک میکند. اما آیا ما، در گفتمان فرهنگی خود، این ارزش را به رسمیت میشناسیم؟
#بازنویسی تاریخ فرهنگی
شاید وقت آن رسیده که تاریخ فرهنگی خود را بازنویسی کنیم. نه فقط با نام فیلمسازان و بازیگران، بلکه با نام کسانی که در سختترین شرایط، پرده را بالا بردند.
سینمادار، نه یک بازرگان، بلکه یک نگهبان است. نگهبان فضایی که در آن فرهنگ تنفس میکند، حافظه جمعی شکل میگیرد، و انسانیت ـ حتی در تاریکی جنگ ـ همچنان نور میتاباند.
در زمانهای که بمبها میبارند، هر سالن سینمایی که باز میماند، یک اعلامیه است: ما هنوز اینجاییم. ما هنوز میبینیم. ما هنوز رویا میبینیم.
و این، شاید مهمترین شکل مقاومت باشد.