امام علی (ع): كسى كه دانشى را زنده كند هرگز نميرد.
شوشان ـ مهدی مکارمی :
اگر نمیتوانی رفتار یک بازیگر را تغییر دهی، جریان درآمد او را کنترل کن. این، یکی از قواعد نانوشته در سیاست قدرت است که بارها در تاریخ تکرار شده است.
این منطق، جان کلام یادداشت جان سولومون است. یادداشتی که ترامپ در توئیتش به آن ارجاع داده بود. بعد از توئیت و ارجاع دونالد ترامپ به آن، کنجکاو شدم ببینم نویسنده آن یادداشت چه گفته است. در ابتدا تصور می کردم مقاله ای بالابلند و غنی از داده ها و استدلالها است بویژه آنکه به سرعت، به اطلاعیه سنتکام و توئیت های بعدی ترامپ به فرمان محاصره دریایی تبدیل شد اما با یادداشتی کوتاه، ضعیف و پر ایراد روبرو شدم.
زمانی نهچندان دور—در دوره جنگ سرد و حتی سالهای پس از آن— راهبردهای امریکا، پیش از آنکه به سیاست تبدیل شوند، از دل سازوکاری چندلایه بیرون میآمدند: ارزیابیهای اطلاعاتی، تحلیلهای نهادهای امنیتی، گفتوگوهای دیپلماتیک و جمعبندیهای نهادی. سیاست، لااقل در ظاهر، محصول یک فرایند بود، نه نتیجه تصمیمات خلق الساعه و اقتضایی و یا متاثر از یادداشت های ژورنالیستی. امروز اما نشانههایی دیده میشود که برخی ایدهها، پیش از آنکه در این مسیر آزموده شوند، در فضای عمومی طرح شده و بهسرعت به گزینههای اجرایی نزدیک میشوند.
ایده سولومون از همین جنس است. صورتبندی او، ساده است: محاصره دریایی میتواند اقتصاد ایران به عنوان یک کشور نفتی را تحت فشار قرار دهد و آن را به عقبنشینی وادارد. سولومون برای تقویت این گزاره، به تجربه ونزوئلا ارجاع داده است. اما این قیاس، یک چیز را ندیده و از آن غافل شده است. ایران، بر خلاف ونزوئلا، صرفاً یک صادرکننده نفت نیست؛ بلکه در مجاورت تنگه هرمز قرار دارد— که یکی از اصلیترین مسیرهای انتقال انرژی جهان از آن عبور میکند. در چنین موقعیتی، فشار بر ایران، به اختلال در کل شبکه اقتصاد جهانی دامن میزند و زنجیره ای از پیامدها آغاز میشود و محاصره دریایی، بهجای آنکه ابزاری برای کنترل ایران باشد، به عاملی برای تولید نااطمینانی بیشتر بدل میشود. افزایش ریسک در این گلوگاه مهم انرژی، بلافاصله اثر مضاعفی بر قیمتها، هزینههای حملونقل، بیمه و رفتار بازار سرمایه خواهد داشت. در نتیجه، فشاری که با هدف مهار کشور ما طراحی شده، در عمل در کل اقتصاد جهانی پخش میشود. این همان نقطهای است که منطق خطی مقاله سولومون— یعنی فشار بیشتر، نتیجه سریعتر— با واقعیت اقتصاد سیاسی جهانی ناسازگار میشود.
از طرفی این نااطمینانی و بی ثباتی، با عنصر زمان هم گره میخورد. محاصره دریایی فقط به توان نظامی نیاز ندارد، به توان واقعی ظرفیت تحمل پیامدهای آن نیز وابسته است. هرچه این وضعیت طولانیتر شود، هزینهها تنها بر ایران تحمیل نمیشود، بلکه فشار را بر آمریکا و متحدانش مضاعف می کند. راهبرد محاصره دریایی ایران، راهبردی نیست که در کوتاه مدت گرهی از تنگه هرمز باز کند بویژه آنکه هر روز و ساعت باقی ماندن در این وضع کنونی، فشار اقتصادی و سیاسی بیشتری به ترامپ وارد می کند. تجربههای اخیر نشان میدهد که حتی اختلالهای محدود در تنگه هرمز، هفتهها زمان برای بازگشت به وضعیت عادی نیاز دارد. در چنین شرایطی، زمان از یک متغیر خنثی به عاملی تعیینکننده تبدیل میشود—عاملی که میتواند کل منطق این راهبرد را زیر سؤال ببرد.
ایده محاصره دریایی در عمل آزادی و امنیت تجارت دریایی را بیشتر تضعیف میکند و نااطمینانی را در مسیرهای حیاتی اقتصاد جهانی گسترش میدهد؛ وضعیتی که نهتنها مبنای حقوقی پیشین را سست میکند، بلکه ناخواسته همان الگوی بیثباتی را بازتولید میکند که اینک توسط ایران، هزینههای اقتصادی آن به کل شبکه، از جمله خود آمریکا و متحدانش، بازمیگردد.
در نهایت، آنچه امروز بهعنوان «محاصره دریایی» مطرح شده، بیش از آنکه یک راهحل باشد، نشانهای از محدود شدن گزینههای ترامپ است. به نظر میرسد دونالد ترامپ پس از قماری که بر سر حمله به کشورمان کرده و در پی آن اختلال در تنگه هرمز —تنشی که نهفقط اقتصاد جهانی، بلکه بهطور مشخص اقتصاد آمریکا را نیز تحت فشار قرار داده—با دامنهای از گزینههای پرهزینه و کماثر مواجه است. از تهدیدهای اولیه درباره نابودی زیرساختها و مواضع متناقض در قبال تنگه هرمز گرفته تا اینک طرح محاصره دریایی، مسیر سیاستگذاری او بیش از آنکه نشانه یک راهبرد منسجم باشد، بازتابی از جستوجوی راهی برای خروج از بنبست است اما این گزینه نیز، نهتنها در کوتاهمدت تضمینی برای وادار کردن ایران به تغییر رفتار یا بازگشایی تنگه فراهم نمیکند، بلکه، فشار اقتصادی را به خود آمریکا، متحدانش و کل اقتصاد جهانی برمیگرداند. مسئله ترامپ، مواجهه با این واقعیت است که در یک اقتصاد بههمپیوسته، بعضی ابزارها پیش از آنکه مسئله را حل کنند، آن را عمیقتر میکنند.