امام علی (ع): كسى كه دانشى را زنده كند هرگز نميرد.
شوشان ـ محمدرضا چینی ساز :
من همیشه اینجا بودهام.
پیش از آن خانه، پیش از آن درخت کوچک باغچه، حتی پیش از آنکه کسی این تکه زمین را «حیاط» صدا کند.
آدمها میآیند، دیوار میکشند، اسم میگذارند و خیال میکنند چیزی را صاحب شدهاند.
اما در آخر، همه دوباره به من برمیگردند.
آن روز صبح، مردی آمد و کنار گلدان خم شد.
او را میشناختم. مدتها بود قدمهایش را روی خودم حس میکردم؛ قدمهایی سنگینتر از روزهای دیگر.
آدمها وقتی تصمیمی بزرگ میگیرند، راه رفتنشان عوض میشود.
زمین این چیزها را زودتر از دیگران میفهمد.
کمی بعد پسری آمد.
سبک میدوید.
پاهایش هنوز وزن دنیا را نمیشناخت.
در دستش کاغذی بود پر از رنگ.
روی آن، مرزهایی کشیده بود که از بالا شبیه خندههای کودکانه بود.
آدمها مرزها را خیلی جدی میگیرند؛ ما خاکها کمتر.
مرد کاغذ را نگاه کرد.
چشمانش برق زد.
اشک هم بود، اما نگذاشت پایین بیاید.
آدمها گاهی جلوی بچههایشان با اشک معامله نمیکنند.
بعد دستش را در من فرو برد.
راستش را بخواهی، برای من اتفاق تازهای نبود.
سالهاست دستها میآیند، خاک برمیدارند، میریزند، میسازند، خراب میکنند.
اما این دست فرق داشت.
مرا در مشت گرفت.
گرمای پوستش را حس کردم.
بعد مرا در کف دست پسر گذاشت.
پسر اول خندید.
بعد ساکت شد.
خاک وقتی به دست کودک میرسد، کمی جدی میشود.
مرد گفت چیزی که من بارها شنیدهام:
آدمها همیشه دربارهٔ دفاع از خاک حرف میزنند.
جالب است.
چون در نهایت، این منم که از آنها نگهداری میکنم.
سالها گذشت.
صدای انفجار را هم شنیدم.
خانههایی که فرو ریختند، دیوارهایی که به من برگشتند، و نامهایی که در حافظهٔ آدمها ماند.
پسر بزرگ شد.
گاهی میآید و کنار همان باغچه میایستد.
نگاهش میکنم.
او هنوز نمیداند، اما آن روز که پدرش مرا در دستش گذاشت،
در واقع چیزی سنگینتر از خاک به او سپرده شد.
مسئولیت.
من شاهد چیزهای زیادی بودهام.
امپراتوریها آمدهاند و رفتهاند.
پرچمها عوض شدهاند.
اما یک چیز همیشه تکرار میشود:
پدرهایی که میروند،
و کودکانی که ناگهان کمی سنگینتر راه میروند.
نگران نباشید.
من اینجا هستم.
همیشه جایی برای نگهداشتن خاطرههای شما دارم.