کد خبر: ۱۱۴۰۸۲
تاریخ انتشار: ۳۱ فروردين ۱۴۰۵ - ۰۰:۴۲
قصه‌ای از پیوند ناهمسازها:

صدای تراش و آواز قناری

شوشان ـ مرتضی گچکوب :

در اهواز، در یکی از خیابان‌های قدیمی شهر به نام «سلطانی»، بازارچه‌ای هست با سه در ورودی. این مکان شاید در نگاه اول عادی به نظر برسد، اما نکته‌ای جذاب و تأمل‌برانگیز در آن نهفته است: تلفیق عجیب کارگاه‌های تراشکاری و مغازه‌های پرنده‌فروشی در کنار هم. کوچه‌های باریک بازارچه مملو است از ازدحام این دو جنس متفاوت کسب‌وکار. صدای خش‌خش تیغه‌های دستگاه تراشکاری بر پیکرۀ فولاد از یک سو و آواز دلنشین پرندگان قفسی از سوی دیگر، چنان به آسمان می‌رود که هر رهگذری را به فکر فرو می‌برد و او را در کوره‌راه‌های پرپیچ‌وخم زندگی به سفری درونی دعوت می‌کند.

در یک سو، دقت استادکار و سایش فولاد، نمادی از نظم، قانون و سختی جهان مادی است. در سوی دیگر، چهچهۀ قناری و نغمه‌های آسمانی، روح انسان را جلا می‌دهد و طراوت را در جانش جاری می‌سازد. انسان، این موجود چندوجهیِ رها در هبوط زندگی، با دو رکن اصلی «جسم» و «جان» خود، در میان این نواها به تعادل می‌رسد و روح خویش را تراز می‌کند. چه بسیار نواها که در آن کوچه‌های باریک طنین‌انداز است؛ صداهایی چون قطبنما، راه و روش زندگی را به انسان می‌آموزند.

صدای لطیف پرندگان، یادآور مزارع، باغات و جنگل‌هاست و انسان را به اصل خویش پیوند می‌زند. این آوازها، چون کابلی برقرار، دل و دماغ تشنۀ آدمی را به آن جهان بی‌آلایش وصل می‌کند. امروز در این طوفان ناهنجار و ناخوشایند صداها، همین تک‌صدای یک پرنده است که دل شاعر، ترانه‌سرا و نویسنده را به رقص درمی‌آورد. غوغای کبوترها در کنار چه‌چۀ قناری و دیگر پرندگان، ملودی شگفت‌انگیزی می‌آفرینند که رقص قلم و نت موسیقی از آن سرمست می‌شود.

در تجسم شاعر و نویسنده، این آواها چون تارهای ابریشمی، روح و روانشان را به حرکت درمی‌آورد؛ نرم و لطیف همچون ابرهای زمستانی. با هر نوایی، قطرات زلال بارانِ کلمات بر کاغذ سپید جاری می‌شوند، بر دفترهای شعر و موسیقی جوانه می‌زنند و نغمه‌ها بر دل می‌نشینند.

اما افسوس که میله‌های فولادی قفس، صدا و نوای این موجودات ظریف و خوش‌نقش را گرفته و خش‌دار کرده است. همراهی این نغمه‌ها با صدای خش‌دار تیغه‌های تراشکاری، همچنان که بر فولاد خط می‌اندازد، بر جان رهگذران نیز رگه‌هایی می‌نشاند. کاش قفسی نبود تا این پرندگان خوش‌نقش و آواز، در عالم خویش چون نسیم صبحگاهی رها بودند.

مغازه‌ها پر بود از قفس‌های متنوع در شکل و اندازه، مملو از پرنده. پرندگان در کنارشان هم دانه بود و هم آب و در هر قفس، چندین پرنده از این سو به آن سو می‌پریدند. چه قدر این معماری به سبک زندگی روزمرۀ ما شبیه است! این جانِ لطیف و زلال با نوای خوش، اسیر قفس‌های محدود زندگی شده است. میله‌های تنگاتنگ قفس، درست مثل مجموعۀ رفتارها و باورهایی هستند که بر ما تحمیل شده‌اند؛ باورهایی چون نام، جغرافیا، مذهب، تاریخ، عادت‌های خوب و بد و دلبستگی‌های مادی و معنوی. همۀ این‌ها واکنش‌هایی روحی و روانی‌اند.

جالب بود که پرستو در این قفس‌ها نبود، زیرا او مهاجر است و دلبستگی به ماندن ندارد. او می‌داند که در یک جا ماندن، او را از کوچ بازمی‌دارد. او آزاد است و سرمست از مسیر خویش. ما نیز باید راه پرستو را در پیش گیریم، از میله‌های وابستگی که بر روح و روان خود کشیده‌ایم رها شویم، از شمال تا جنوب بپَریم و به اوج رهایی برسیم. این، حال روح ماست.

اما جسم ما چون فولادی در کارگاه تراشکاری، با اندازه‌های دقیق و قوانین کامل به دست استادکار ماهر، خوش‌فرم و درخشان می‌شود. جسم در کارگاه عظیم خلقت به بهترین وجه نقش و نگار یافته و حاکمیت گیتی از زمین تا زمان در خدمت اوست.

اما روح و روان، خصوصی‌ترین گوهر وجودی انسان است و به هیچ‌کس جز مالکش تعلق ندارد. همچون آواز پرندگان آزاد که در لایه‌های درون خویش پژواک می‌یابد و از پرتو آن، خیال، تخیل و خلاقیت متجلی می‌گردد. انسان از دیدن زیبایی‌های خلقت به شکوه و سپاس خالق یکتا می‌رسد و مسجد و محرابش، همان روح و جان اوست که جز او کسی را توان ورود به آن حریم نیست.

این دو مکان و جغرافیا – جسم و جان – جالب آنکه در هم تنیده‌اند. درست مانند حلوا مسقطی شوشتر که نرم، خوش‌طعم و خوش‌بوست و جدایی طعم از حلوا، کاری است محال. با این حال، در اجتماع، خلوت و جلوت این موجود دوگانه (روح و جسم) کاملاً از هم جداست و تلفیق آن‌ها کاری است دشوار. امور روحی و روانی، مثل عبادات، چون نوای پرندگان است و جغرافیایی جدا از جسم انسان دارد. اما جسم انسان تابع قوانین حاکم بر فولاد است و مکانی مادی و جغرافیایی دیگر.

نظرات بینندگان
captcha