امام علی (ع): كسى كه دانشى را زنده كند هرگز نميرد.
شوشان ـ مرتضی گچکوب :
ای قالی سرخ من ایران! تار و پودت از پشم و نخ و پنبهی گوسفندان دشتهای گرگان و خوزستان از شرق و غرب و شمال و جنوب است. دستانِ پیرزنان، تو را با دوک میریسند و پیرمردان با رنگهای طبیعی، جانت میبخشند. نیِ خوشنوای چوپان در کنارت، نغمهسراست و تو بر دار فولادی، استوار نشستهای.
چه گلهایی در تو آراسته شده! بر فرش تو آبی لاجوردی در شمال وجنوبت و زمینهات، انباشته شده از گلهای لاله، سرخ، گلی، نارنجی و سبز. در نقش و نگار تو، صدای سهتار عشاق آذری میپیچد، با نی خراسانی و سیستانی همآوا میشود، ساز بندری و بوشهری و آبادانی در هم میآمیزد و نیِ کرد و کمانچهی لر و دشتی بختیاری، نرمنرم، تو را به رقص درمیآورند.
همه دستبهکارند. در شهر، در روستا، هر جا که مینگری، دار قالی برپاست. پیر و جوان، خرد و کلان، همه پای کار. بازار فرشفروشان و پشمفروشان و نخفروشان، هر اتاق، هر مکان، بالای تالارها، فرش ایرانیمی درخشد،حال گذری شود به معانی در رنگ قالی
سرخ، نشانهی ثروت، شانس، زیبایی، شادی و شجاعت است، نارنجی، نماد فروتنی، فداکاری و پرهیزکاری. زرد یا طلایی، نشاندهندهی خورشید، شادی، شادابی و فراوانی. سبز، نمایانگر امید، بهشت و بهار، و آبی، بیانگر حقیقت زندگی پس از زندگی و تنهایی.
طراحان و نقاشان، همه مشغول خلق نقشهای متقارناند. طرحی چون آینه، هر چهار گوشهاش، یکدیگر را بازتاب میدهند. دو گوشه، آینهی دو گوشهی دیگر. همچون آدمی که دو قالبِ جسم و جان دارد، تو نیز متقارنی.
و امروز، ایرانِ قالیهای سبز و سرخ و سفیدم. سبز، چون سرو و چون جوانان؛ سرخ، چون انار و لپ دختران ایران؛ سفید، چون سپیدرود و پیراهن نوعروسان.
دختران و پسران، پیران وجوانان شهری روستایی همه پشت دارهای قالیاند. صدای چکهچکهی هر رجِ تو، یادآور نفسهای گرم و لطیف کودکان هنگام بازی است. طراحان و نقاشان همچنان مشغولند و در فرش ایرانی، انواع طرحها جاری است: از گلیم و کلیمی و لچکترنج، تا اسلیمی، افشان، بتهای، شکارگاهی، اقتباسی، واگیرهای، درختی، ترکمنی، قابی (خشتی)، گلفرنگ، گلدانی، محرابی، ماهیدرهم و هندسی.
زیر نور چراغ، رنگهای رنگینکمانی میدرخشد و گرههای پشتسرهمِ هر ردیف قالی، چون قطرههای باران، شرشر آب جوی باران، درختان، ماهیها، پرندگان و لانهی پرستو. کوچ عشایر همراه با برف و بارانِ سپید، در تو نقش بسته. بهار، تابستان، پاییز، زمستان و سوز سرما. صدای زنگولههای پیشقراول کاروان، بانگ کوچ و خروس و مرغان، گوسفندان، اسبها، کودکان در گهوارههای چوبی بر پشت اسبان، در کورهراههای سینهکش کوه. صدای آواز دشتی، درست چون سوز سرما.
قالی من! ایران من! تو چون خود منی. با هر سلول، هر گره، هر ردیف، هر نقش، ایران شدهای. زاگرس و البرز و دماوند و سبلان در تو ریشه دارند. کرد، بلوچ، لر، عرب، بختیاری، آذری، بندری، تهرانی، گیلکی، مازنی، خوزی، اصفهانی، شیرازی، قشقایی، بختیاری. هر کجا را که مینگرم، سرخسرخ جایجای تو، قطرههای خون جوانان این سرزمین جاری است.
آیا هیچ میدانستند جغد و کلاغ و تیزچنگالان که هنوز کمان آرش به زه نشسته است؟ و هنوز دار قالیِ ایران، برپاست.