امام علی (ع): كسى كه دانشى را زنده كند هرگز نميرد.
شوشان ـ عاشور حسن زاده عرب
ویلیام شکسپیر در نمایشنامۀ«طوفان» نه فقط یک داستان جادویی و عاشقانه، بلکه دقیقترین تصویر ممکن از ساختار قدرت، خیانت و – مهمتر از همه – مشکل فهم سیاسی را به صحنه میبرد. شخصیتهای این نمایشنامه مدام در حال محاسبه، نقشه کشیدن و پیشبینی آیندهاند، اما تقریباً همیشه در فهم واقعیت خطا میکنند. این خطاهای شناختی، شاید مهمترین درس «طوفان» برای ما در عرصه سیاست امروز باشد: اینکه ما اغلب نه از روی جهل، بلکه از روی خودفریبی و کژفهمیِ ناشی از منافع و احساسات، تصمیم میگیریم.
در قلب نمایشنامه، پروسپرو قرار دارد؛ کسی که همه چیز را کنترل میکند – یا دستکم چنین میپندارد. او با جادوی خود طوفان را میآفریند، ارواح را میفرستد، دشمنان را پراکنده میکند و سرنوشت جزیره را رقم میزند. اما آیا پروسپرو واقعاً «همه چیز» را میفهمد؟ نه. او نمیفهمد که میراندا و فردیناند پیش از آنکه او اجازه دهد، عاشق یکدیگر میشوند. او نمیفهمد که آریل، برخلاف ظاهر اطاعت، در انتظار لحظه آزادی است و این انتظار را با مهارتی سیاسی مدیریت میکند. او حتی نمیفهمد که کالیبان – غلامی که او را «وحشی» میخواند – پیچیدهترین و زیباترین درک را از جزیره دارد. پروسپرو گرفتار توهم کنترل مطلق است، درست مانند بسیاری از رهبران سیاسی که گمان میکنند با ابزارهای قدرت میتوانند مسیر تاریخ را یکسره به دست بگیرند، اما از پویاییهای زیرپوستی جامعه غافل میمانند.
نمونه کلاسیکتر کژفهمی سیاسی را در آنتونیو و سباستین میبینیم. این دو در پرده دوم، هنگامی که پادشاه آلونسو را در ساحل در خواب میبینند، نقشه قتل او را میکشند تا تاج و تخت ناپل را تصاحب کنند. محاسبه آنها ساده است: پادشاه بیدفاع است، ما دو نفریم، شمشیر داریم، یک حرکت کافی است. اما آنچه نمیفهمند این است که در جزیره پروسپرو، هیچ چیزی آنطور که به نظر میرسد نیست. آریل از بالای سر آنها را میبیند و به موقع مداخله میکند. این دقیقاً همان مشکلی است که در سیاست بارها تکرار میشود: محاسبات خطی در جهان غیرخطی.آنتونیو و سباستین گمان میکنند با حذف یک نفر، قدرت را میگیرند، اما از نظام بزرگتری که در آن گرفتارند خبر ندارند. در سیاست واقعی نیز چنین است: ما اغلب رویدادها را به صورت زنجیرهای ساده از علت و معلول میبینیم، در حالی که نظامهای سیاسی شبکهای از کنشها و واکنشهای پیش بینی ناپذیرند.
اما جالبترین شخصیت از نظر فهم سیاسی، گونزالو است؛ مشاور وفادار و خوشبین پادشاه. گونزالو در صحنهای مشهور، آرمانشهر خود را توصیف میکند: جامعهای بدون حاکم، بدون قاضی، بدون ثروت، بدون فقر، بدون کار و بدون ارث. سباستین و آنتونیو فوراً او را مسخره میکنند. اما آیا گونزالو واقعاً سادهلوح است؟ یا او چیز مهمی را میفهمد که دیگران نمیفهمند؟ گونزالو میداند که نظام موجود ناعادلانه است و به دنبال راهی دیگر میگردد. مشکل او نه در هدف، که در روش فهم او از سیاست است: او تصور میکند میتوان قواعد بازی را از صفر نوشت، بیآنکه به منافع، تاریخ و روابط قدرت توجه کرد. این نیز یکی از رایجترین مشکلات فهم سیاسی است: آرمانگرایی بیتاریخ که گمان میکند میتوان جامعه را از روی یک نقشه ذهنی بازسازی کرد.
و اما آلونسو، پادشاه ناپل. او کسی است که دوازده سال پیش به پروسپرو خیانت کرد، اما اکنون در جزیره – پس از آنکه باور میکند پسرش فردیناند مرده است – دچار بحران هویت و درک میشود. آلونسو در طول نمایشنامه دستخوش دگرگونی میشود: از پادشاهی مغرور به مردی پشیمان و گریان. او سرانجام میفهمد که قدرت بدون وجدان، چیزی جز یک فاجعه نیست. اما این فهم دیر هنگام است. شکسپیر نشان میدهد که فهم سیاسی واقعی اغلب پس از فاجعه رخ میدهد – وقتی دیگر دیر شده است. «طوفان» نمایشنامهای هشداردهنده است: برای سیاستمدارانی که منتظر میمانند تا بحران به آنها بیاموزد.
شخصیت کالیبان نیز از این منظر مهم است. او بومی جزیره است که زبان و فرهنگ را از پروسپرو آموخته، اما همچنان «برده» خوانده میشود. کالیبان در یکی از مشهورترین سطرهای نمایشنامه میگوید: «شما به من زبان آموختید و سود من این است که اکنون میدانم چگونه نفرین کنم.» این جمله، نقدی است بر هر شکلی از استعمار و سلطه که با «آموزش» و «تمدن» توجیه میشود. کالیبان از آن دسته بازیگران سیاسی است که نظام را میفهمد اما از فهمیدن آن سودی نمیبرد – مگر اینکه ابزارهای مبارزه را نیز به دست آورد. مشکل فهم سیاسی برای کالیبان این است که او واقعیت را بهتر از بسیاری میفهمد، اما در ساختار قدرت جایی برای تغییر آن ندارد.
در نهایت، «طوفان» به ما میآموزد که فهم سیاسی هرگز خنثی و بیعلقه نیست. هر شخصیتی بر اساس جایگاه، منافع و تاریخ خود به جهان مینگرد: پروسپرو از موضع قدرت، آنتونیو از موضع طمع، گونزالو از موضع آرمان، کالیبان از موضع رنج. آنچه شکسپیر نشان میدهد این است که هیچ فهم کامل و بینقصی از سیاست وجود ندارد، اما میتوان فهم بهتری داشت: فهمی که در آن به محدودیتهای دانش خود، به غیرخطی بودن جهان، و به این نکته توجه کنیم که دیگران نیز – حتی کسانی که آنها را «وحشی» یا «احمق» میخوانیم – شاید بخشی از حقیقت را میبینند که ما نمیبینیم.
شاید به همین دلیل است که پروسپرو در پایان نمایشنامه جادوی خود را رها میکند و از تماشاگران میخواهد با تشویقشان او را «آزاد» کنند. او میفهمد که حتی کسی که طوفان را به راه انداخت، اسیر طوفانی دیگر است – طوفان درون خودش. این همان نقطه آغازی است برای یک فهم سیاسی واقعی: اینکه بپذیریم هیچکس بیرون از طوفان نیست.
کانال در بله:
کانال در ایتا:
https://web.eitaa.com/#@ashour13630126katabngasht
[1] در اجرای نمایش، این جمله توسط فردیناند (پرده اول، صحنه دوم)در لحظه وحشت از طوفان و آتشزدن کشتی به زبان آورده میشود. با این حال، در متون نمایشنامه و اغلب ارجاعات، این جمله به عنوان بخشی از گفتار آریل ثبت میشود، زیرا او راوی این ماجراست.