امام علی (ع): كسى كه دانشى را زنده كند هرگز نميرد.
شوشان ـ محمد رضا چینی ساز :
وقتی محمد از جبهه برگشت، دیگر همان محمد سابق نبود. نه به خاطر زخمهای ظاهری آنها که راحتتر التیام مییافتند بلکه به خاطر زخمهایی که در اعماق روحش حک شده بودند. زخمهایی که هیچ پانسمانی برایشان وجود نداشت.
دکتر با نگاهی که ترکیبی از تأسف و واقعبینی بود گفت: «خانم، شوهرتان نیاز به مراقبتهای تخصصی دارد. آسایشگاه بهترین جاست براش.
دو تا بچه کوچولو دور و برم میچرخیدند. یکیشان به دامنم چسبیده بود، اون یکی داشت با ماشین اسباببازیش بازی میکرد بیخبر از طوفانی که توی سر مادرش میچرخید.
نه. گفتم، محکمتر از چیزی که خودم انتظار داشتم.من با خدا معامله کردم. محمد رو به جبهه فرستادم، حالا نوبت منه که ازش مراقبت کنم.
دکتر لبخند تلخی زد همون لبخندی که آدمها وقتی فکر میکنن تو نمیفهمی چقدر سخته، میزنن.
اما من میفهمیدم. خیلی هم خوب میفهمیدم.
شبها سختترین بودند. محمد گاهی از خواب میپرید، عرق سرد روی پیشونیش، چشمهاش به جایی خیره که من نمیدیدم. داد میزد: بدو! بدو! منفجر میشه!
بچهها از اتاق کنارمون بیدار میشدند، میترسیدند. من باید هم محمد رو آروم میکردم، هم بچهها رو.
بابا خواب بد دیده، عزیزم. برو بخواب.
اما چطور میتونستم بهشون بگم که بابا هر شب توی همون جبههست؟ که هر شب دوباره داره رفیقاش رو از دست میده؟ که هر شب صدای انفجار توی سرش تکرار میشه؟
یک روز، توی تلویزیون داشتند مراسم رژه نشون میدادند. پرچم سهرنگ ایران آروم آروم توی باد تکون میخورد.
محمد نشسته بود روی مبل. یکدفعه دیدم داره هم میخنده، هم گریه میکنه. اشکها روی صورتش میریختند، اما لبخند روی لبهاش بود.
پسرم پرسید: مامان، بابا چرا هم میخنده هم گریه میکنه؟
«بابا خوشحاله که ایران آزاده، امنه. اما یاد دوستاش میفته که نتونستن این روزا رو ببینن.
بچههام هیچوقت ندونستن یعنی چی که بابات بغلت کنه و یک دل سیر باهات حرف بزنه. محمد دوستشون داشت این رو میدونستم. اما اون محمدی که میتونست این عشق رو نشون بده، توی جبهه مونده بود.
گاهی دخترم میگفت: مامان، چرا بابا با ما حرف نمیزنه؟ بابا خستهست عزیزم. اما دوستت داره، خیلی هم دوستت داره.
سالها گذشت. بچهها بزرگ شدند. پسرم یاد گرفت که سکوت پدرش زبان دیگهایه زبانی که فقط کسایی میفهمن که از نزدیک با جنگ دست و پنجه نرم کردن.
یک شب، پسرم کنار محمد نشست. تلویزیون روشن بود. خبرنگار داشت از تنشهای منطقه حرف میزد از فشارهای اقتصادی، از تهدیدهای نظامی، از بازیهای پیچیدهای که ایران رو از چند طرف در محاصره گرفته بود.
محمد آروم گفت:ما فکر میکردیم وقتی جنگ تموم بشه، تموم شده.
پسرم نگاهش کرد.
اما جنگ تموم نشد. فقط شکلش عوض شد.
و راست میگفت.
اون جنگی که محمد توش جنگیده بود، با تفنگ و خمپاره بود. جنگی که حالا ادامه داشت، با تحریم بود، با فشار اقتصادی، با تهدید، با بازیهایی که پشت میزهای دور از جبهه طراحی میشدند. دشمن عوض شده بود یا شاید دقیقتر بگم، دشمن همون بود، فقط لباسش رو عوض کرده بود.
محمد یه بار گفته بود: اونایی که اون موقع اسلحه میفروختن به صدام، هموناییان که حالا دارن اقتصادمون رو هدف میگیرن. فقط میدون جنگ عوض شده.
پسرم یه شب دیر اومد خونه. نشست روی صندلی، خسته، ساکت.
چی شده؟ پرسیدم.
داشتم فکر میکردم به بابا. به اینکه اون با تفنگ جنگید. ما باید با چی بجنگیم؟
نگاهش کردم. همون چشمهای محمد. همون جدیت.
با همون چیزی که من جنگیدم،گفتم. با موندن. با ساختن. با اینکه ول نکنی.
محمد برای ایران جنگید. من برای محمد جنگیدم. بچهها برای خانوادهشون جنگیدند.
و حالا، توی این جنگ جدید جنگی که نه خط مقدم داره، نه صدای انفجار، اما به همون اندازه واقعیه ما هنوز داریم میجنگیم.
نه با تفنگ. با عشق، با صبر، با امید.
با موندن.
این داستان واقعیه. این داستان هزاران خانوادهست که هنوز دارن با ترومای جنگ دست و پنجه نرم میکنن خانوادههایی که قهرمانشون برگشته، اما بخشی ازش توی جبهه مونده. و اونا هر روز، با لبخند، با اشک، با افتخار، دارن ادامه میدن. چون جنگ تموم نشده. فقط شکلش عوض شده.