امام علی (ع): كسى كه دانشى را زنده كند هرگز نميرد.
شوشان ـ میلاد ملحانی :
نمایش «اهواز» به کارگردانی وحید فقیهی، نه یک تجربه جسورانه، بلکه نمونهای آشکار از سردرگمی در روایت و ناتوانی در خلق جهانی منسجم است. اثری که قصد بازسازی تاریخ را دارد، اما حتی از روایت یک داستان ساده و قابلپیگیری نیز عاجز میماند.
نخستین و بنیادیترین مشکل این نمایش، فقدان یک خط داستانی مستحکم است. خردهپیرنگها همچون قطعاتی ناهمگون و بیارتباط، بدون منطق دراماتیک در کنار یکدیگر قرار گرفتهاند و نه پیوندی میان آنها شکل میگیرد و نه هدف مشترکی دنبال میشود. حاصل، اجرایی آشفته است که بیش از آنکه یک روایت نمایشی باشد، به کلاژی پراکنده شباهت دارد. تماشاگر نه درگیر میشود و نه همراهی میکند، بلکه صرفاً میکوشد مسیر این آشفتگی را درک کند.
در سطح محتوا، نمایش بهوضوح در دام نگاه یکسویه و گزینشی گرفتار شده است. مناسبات اجتماعی پیش از انقلاب، بهشکلی ناقص و جهتدار به تصویر کشیده میشود و حذف کامل مؤلفههای مذهبی و زمینههای شکلگیری انقلاب، تصویری ناتمام و تحریفشده ارائه میدهد. این رویکرد، در ادامه با سیاهنمایی وضعیت پس از انقلاب تکمیل میشود، بیآنکه تلاشی برای ایجاد تعادل یا طرح پرسشهای جدی صورت گیرد. آنچه در نهایت شکل میگیرد، نه نقدی عمیق، بلکه مجموعهای از قضاوتهای شتابزده است.
در بخش اجرا، ضعفها آشکارتر میشوند. طراحی لباسها هیچ تناسبی با بستر زمانی و فضای روایی ندارد و این ناهماهنگی، باورپذیری اثر را بهشدت مخدوش میکند. شخصیتها تیپیکال، سطحی و فاقد عمق هستند و کارکردی فراتر از پر کردن صحنه ندارند. بازیها نیز عمدتاً ناپخته و فاقد انسجاماند؛ بهگونهای که بازیگران یا در دام اغراق گرفتار میشوند یا در بیحسی فرو میروند و در هیچیک موفق ظاهر نمیشوند.
استفاده افراطی از آواز و رقص، بدون کارکرد مشخص دراماتیک، از دیگر آسیبهای جدی این اثر است. این عناصر، نهتنها به پیشبرد روایت کمکی نمیکنند، بلکه با برهم زدن ریتم نمایش، آن را به مجموعهای پراکنده و بیهدف تبدیل میکنند. در کنار این موارد، حضور شخصیتهایی که هیچ توجیهی در ساختار داستان ندارند، بر ابهام و آشفتگی اثر میافزاید.
نقطه اوج این بیسامانی، در پایان نمایش رخ میدهد؛ جایی که کارگردان، بهجای ارائه جمعبندی دراماتیک، به طرح موضعگیری مستقیم علیه اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی خوزستان میپردازد و حتی خواستار تعطیلی آن میشود. این در حالی است که همین اثر در سالن وابسته به همان نهاد اجرا میشود. چنین تناقضی، نه نشانه جسارت هنری، بلکه بیانگر نوعی بیمسئولیتی در بیان نقد است. نقد مؤثر، باید در بطن اثر و با اتکا به ابزارهای هنری شکل بگیرد، نه در قالب بیانیهای مستقیم و خارج از ساختار نمایش.
در مجموع، «اهواز» نمایشی است که در تحقق اهداف خود ناکام میماند و حتی در دستیابی به حداقلهای یک اجرای قابلقبول نیز توفیقی حاصل نمیکند. اثری که میکوشد تأثیرگذار باشد، اما پیش از هر چیز، زیر بار ضعفهای بنیادین خود فرو میریزد.