کد خبر: ۱۱۴۱۰۶
تاریخ انتشار: ۰۹ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۲۳:۵۸

مرا سیر از جهان کرده

شوشان ـ امید هلالی ـ تبریز :

به نقاشی مرد‌ ریشوی‌ پیر روی دیوار پشت سرش اشاره می‌کرد و می‌گفت:
«فضولی» یعنی خاورمیانه...
هم از عشق می‌گفت، هم از عرفان، هم از بغض‌های هزاران ساله...
هم ترکی می‌نوشت، هم فارسی و هم عربی...
مگر خاورمیانه غیر از این سه تا و آن سه تاست؟...
بعد سازش را بغل می‌کرد و آن‌قدر می‌نواخت و می‌خواند که پنجره‌ی چوبی کهنه، تاریک می‌شد...


مرا سیر از جهان کرده
نشد سیر از جفا آن یار؟
به آتش زد جهان آهم
نشد این کومه آتش‌بار

به هر دردی دوا باشد
به هر زخمی شفا پاشد
چرا رحمش به من ناید
نمی‌داند مرا بیمار؟

شب هجران بسوزم تن
بریزد خون ز چشم من
همه بیدارم از شیون
نشد بخت بدم بیدار

تو سازی روی خود گل‌گون 
بریزد اشک من چون خون
حبیب من، شده هامون
سراسر هق هق رگبار

نبودم من به تو مایل
تو کردی عقل من زایل
مرا آن طعنه زن غافل
تو را چون دید شد ناکار

فضولی رند و شیدا شد
میان خلق رسوا شد
هر آن کو پرسد از این عشق
نشد خسته از این تکرار؟

 

 

نظرات بینندگان
captcha