کد خبر: ۱۱۴۱۱۶
تاریخ انتشار: ۱۱ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۰۱:۳۹

یکی از ما هشت نفر

یکی از ما هشت نفر
پنجاه‌وچند روز از آتش جنگ سوم تحمیلی گذشته. تازه فهمیدم یکی از ما کم شده است؛ یکی از ما هشت نفر. «افشین کاکایی». در روز دوم یا سوم جنگ. دیر فهمیدم... همیشه دیر می‌فهمیم؛ بی‌صدا، ساده، تلخ.  ما هشت نفر بودیم؛ هشت خطِ دور از هم، که دستِ روزگار روی یک نقطه از نقشه جمع‌شان کرد. هر کدام با چمدانی نصفه‌نیمه، از گوشه‌وکنار این سرزمین. پاییز هفتاد و نه؛ مهرماه؛ هوای داغِ اهواز و تبِ جوانی. از کوهدشت و خرم‌آباد و بروجن و بهبهان؛ از شیراز و کرمانشاه و آبادان. آدم‌هایی که شاید اگر دست تقدیر نبود، حتی سایه‌شان هم از کنار هم نمی گذشت. سقف دانشگاه، زندگی دانشجویی، چفت‌و‌بست‌مان شد. روزگار، استاد همین «قرار نبود»‌هاست...

شوشان ـ هادی خوش سیما :

پنجاه‌وچند روز از آتش جنگ سوم تحمیلی گذشته. تازه فهمیدم یکی از ما کم شده است؛ یکی از ما هشت نفر. «افشین کاکایی». در روز دوم یا سوم جنگ. دیر فهمیدم... همیشه دیر می‌فهمیم؛ بی‌صدا، ساده، تلخ. 

ما هشت نفر بودیم؛ هشت خطِ دور از هم، که دستِ روزگار روی یک نقطه از نقشه جمع‌شان کرد. هر کدام با چمدانی نصفه‌نیمه، از گوشه‌وکنار این سرزمین. پاییز هفتاد و نه؛ مهرماه؛ هوای داغِ اهواز و تبِ جوانی. از کوهدشت و خرم‌آباد و بروجن و بهبهان؛ از شیراز و کرمانشاه و آبادان. آدم‌هایی که شاید اگر دست تقدیر نبود، حتی سایه‌شان هم از کنار هم نمی گذشت. سقف دانشگاه، زندگی دانشجویی، چفت‌و‌بست‌مان شد. روزگار، استاد همین «قرار نبود»‌هاست...

و سقف‌مان؟ دانشگاه شهید چمران؛ همان «سه‌گوش» معروف. و خوابگاهی با اتاق‌های تنگ، تخت‌های فلزی خسته، و موکت‌هایی که شیارهایش را خاطرات ساییده بود. رنگ دیگری از زیستن، در اول جوانی و در «عهد شباب» به قول سعدی. 

افشین، پسر اسلام‌آباد غرب؛ پسر کوه و کوهسار. از همان‌ مردم صاف و مهربان کرمانشاه؛ دیار سنگ‌نگاره‌ها و کتیبه‌ها. همیشه، اول لبخندش وارد می‌شد، بعد خودش. کُردی را با معصومیتی گرم سخن می‌گفت، و فارسی را چنان نرم، که کلمه‌ها شیرین می‌شدند؛ صمیمی و بی‌تکلّف. آدمی شریف؛ به تمام معنا. از آن‌ها که نبودشان بیشتر فریاد می‌زند تا بودن‌شان. از آن‌ها که وقتی نیستند، جهان انگار یک تکه‌اش گم می‌شود.

چهار سال زیر یک سقف خوابگاه. چهار سال در دانشکده‌ سه‌گوش ادبیات؛ با راهروهای پیچ‌درپیچ، کلاس‌های چسبیده به پشت‌بام، حیاط سبز و بوفه‌ای که هیچ‌وقت خلوت نبود. بنایی که امروز، پر از خاک است و فراموشی؛ مثل حالِ این روزهای‌مان. با ردّ عمیق خاطرات؛ خاطراتی که انگار با چاقوی کُند روی قلب‌مان حک شده و پس از سه دهه هنوز سوز دارد. 

 خبر رفتن افشین که رسید، خبر شهادتش، انگار پرت شدم به گوشه‌ای تاریک از تاریخ. به سه دهه پیش. به ردِّ یک عکس قدیمی. به داغی در قلب و خش‌خشی بر جان. به روزهای آفتابی اهواز، به سه‌گوش، به آخرین روز فارغ‌التحصیلی، به گریه‌های بی‌امانِ راهروی خوابگاه در لحظه‌ی وداع. بعد، روزگار هر کدام‌مان را پرتاب کرد به جایی؛ بی‌خبر از هم، دور، پراکنده.

و حالا می‌گویند افشین رفته. شهید شده. یکی از ما چند نفر. یکی از سه هزار شهید جنگ. مثل کودکان میناب. پشت سرش دو فرزند مانده؛ دختری، پسری. و در دوردست‌ها، جای خالی مردی که فریاد نبودنش، طنین انداخته است. 

هر بار به این عکسِ مانده از آن روزها خیره می‌شوم، چشم‌هایم ناخودآگاه روی لبخندش می‌ماند؛ پسری با نگاهی آرام، که شهید شد: «سردار افشین کاکایی». انگار هنوز از پسِ تاریخ به ما نگاه می‌کند. انگار هنوز لبخند می‌زند. انگار هنوز با همان لهجه‌ی شیرینش می‌گوید: «چیزی نیس، برا…» و من می‌مانم با رسوبِ سال‌ها، و اندوهی تازه بر دل..‌‌.

 

نظرات بینندگان
captcha