امام علی (ع): كسى كه دانشى را زنده كند هرگز نميرد.
شوشان ـ هادی خوش سیما :
جنگ را خیلیها با موشک و تانک و عدد و رقم میشناسند. اما جنگ، پیش از همه اینها، ترس است. ترسی که یکدفعه از دل آسمان میریزد پایین. صدایی بلند میشود، زمین میلرزد، شیشهها میشکنند. آدم همان لحظه میفهمد که خانه و خانوادهاش چقدر عزیز است و چه اندازه در خطر.
مگر می شود نترسید؟ جنگ است دیگر. بارها دیدهایم؛ با هر موج انفجار، یکی نفسش در سینه حبس میشود، دیگری، رنگ از چهرهاش میپرد، دستهای یکی میلرزد و ضربان قلبها بالا میرود. این ترس واکنشی طبیعی به جنگ است؛ نشانهای از زنده بودن.
در چنین وقتهایی، طبیعی است که آدمی پا پس بکشد. جانش را دوست دارد. زن و بچهاش را، زندگیاش را. اما آدمها گاهی در جنگ و دل بحران، درست همانجا که ترساش شروع میشود، میایستند. نه چون نمیترسند؛ چون میدانند اگر عقب بروند، چیز بزرگتری را از دست میدهند؛ وطن.
میگویند شجاعت یعنی نترسیدن. حرف درستی نیست. شجاعت یعنی بترسی، اما پا پس نکشی. یعنی دل بلرزد اما قدم نلغزد. یعنی بدانی خطر هست، اما بگویی: «خب، باشد؛ ما هم هستیم.» همانگونه که در فیلم «نبرد پانفیلوف» سربازی روس در میان غرش تانکهای آلمانی به همرزمِ هراسانش، میگوید: «شجاعت یعنی با همین ترس، ایستادن و جنگیدن.» شاید همین تعریف ساده، دقیقترین توصیف از رفتار ملتهایی باشد که در لحظههای سرنوشتساز تسلیم وحشت نمیشوند.
جنگ که میآید، پیش از هر چیز به سراغ رؤیاها میرود. مدرسهای که ویران میشود، فقط چند آجر نیست که فرو میریزد؛ آینده چند نسل است که زیر آوار میماند. خانهای که میسوزد فقط دیوار و سقف نیست؛ خاطره است، سفرهای است که خانوادهای گرد آن نشستهاند و شبهایی است که دیگر بازنمیگردند. کودکانی که موشکها جانشان را میگیرند، آرزوها و رؤیاهاییاند که زیر آوار دفن میشوند.
ما نیز از این همه ویرانی و رؤیاهای بر باد رفته ترسیدهایم؛ از محو لبخند ۱۸۰ دانشآموز مینابی در پی اصابت موشکهای آمریکایی، از رخسار به خون نشسته ۲۷۰ زن ایرانی در غرّش هواپیماهای صهیونیستی، از چشمهای برای همیشه بسته ۲۳۰ کودک، از حمله بیرحمانه به بیمارستانها و مدرسهها، از هر انفجاری که یک تپش قلب را میگیرد.
اما اگر قرار بود کشتار و ویرانی تعیینکننده باشد، خیلی از کشورها همان روز نخست کارشان تمام میشد. آنچه ملتی را زنده نگه میدارد، نیرویی است که در دلهایشان ریشه دارد؛ همان شجاعتی که در دلِ ترس عیان میشود و نهیب میزند که اگر یک قدم عقب بگذاری، همه داشتههایت، همه رویاهایت به تاراج میرود. همان حسی ساده اما عمیق که میگوید: این خاک، خانه ماست؛ جای همه آرزوها و رؤیاهای ما.
تاریخ ایران از چنین لحظههایی کم ندیده؛ زمانهایی پر از کشتار و ترس و وحشت. اما این ترس، نه از پا درآورده، و نه از جنس تسلیم، که شجاعتمان را در لحظهای، صدچندان کرده است. لحظههایی که در آنها شجاعت و باور، از دل بحران سر برآوردهاند. از همان وقتها که مردانی مثل رئیسعلی دلواری میگفتند: سینهای که به قنداق تفنگ فشار میآورد، باید پر از شجاعت باشد، پر از عشق و باور. و این عشق و باور به وطن است که آدمی را از ترسهایش عبور میدهد.
اگر در ترسهایمان بمانیم، فردای این ترس، تجزیه است و اسارت و بردگی. آینده هر سرزمینی، درست از همان لحظههایی آغاز میشود که مردمانش تصمیم میگیرند با وجود همه بیمها، همچنان بایستند. امید به فردای وطن، از همین ایستادگی جوانه میزند...