امام علی (ع): كسى كه دانشى را زنده كند هرگز نميرد.
شوشان ـ مجتبی حلالی :
بارانی بود. باد می وزید. ابرها سورمه ای بودند و برخی خاکستری. آبیِ آسمان زیر ابرها بود. نور خورشید میان ابرها و قطره های باران. رنگین کمان رخ نمود. آبی، زرد، سبز، قرمز.
رنگین کمانِ هلالی شکل، بخشی از زیباییِ آسمانِ ابری و بارانی را دربر گرفت. پرندگان در پرواز بودند، گروه گروه. كبوترها و پرستوها. گنجشك ها هم بودند. پرواز كنان ارتفاع گرفتند. تا به سمت رنگین کمان. و من در تراس تماشا می کردم.
صدا آمد. صدای مهیب. همه احساس و زیبایی را برهم زد. بمب از آسمان آمد. همراه با باران. و پس از عبور از ابرها و رنگین کمان. با سرعت، زوزه کشانُ بی قید می آمد.
پرندگان از هم جدا شدند. تعدادی به چپ و تعدادی به راست. دود برخاست. ستون دود. مخروطی شکل. چیزی شبیه به مار. ماری سر برآورده از زمین. سیاه و خاکستری. شعله های آتش می چرخیدند و چون گردباد رو به آبیِ آسمان می رفتند.
آسمان ابری و بارانی حالا میهمانی از زمین دارد. دود و آتش.
خانه روبروییِ ما، هم نخل دارد و هم گل کاغذی. گل های صورتی. صدای گنجشک ها و پرندگان در میان زیبایی درختها جذاب ترین بخش هوای بارانی است.
صدای بمب و زوزه موشک، رقت انگیز بود در میان آواز و نوای پرندگان.
به برگها و گل ها زُل زده ام. باران روی برگها شُره می کند. گویی به آنچه درحالِ رخ دادن است، می گريد.
بمباران کردند. بمب ها و موشک ها نعره کنان همچون پیک اجل سرازیر شدند. به سمت ما. ما مردم. ما که داشتیم زندگی مان را می کردیم. آرام و صبور. هرچند گاه به سختی. اما ما واقعا داشتیم زندگی مان را می کردیم.
به نام كمك، به بهاي صلح، آسمان بارانيُ زيبا را به معركه جنگ تبديل كردند. بمب زدند. زمین را شکافتند. انسان ها کشتند. خون بر زمین جاری ساختند. ساختمان ها لرزیدند. پنجره ها شکستند. مردم پا به فرار گذاشتند. ماشینها سرعت گرفتند. عده ای به تماشا ماندند. عده ای به کمک آمدند. محیط را بستند. ساختمانی آوار شد. پدری، فرزند از دست داد و فرزندی مادری. مردمانی داغدار شدند.
عزیزانی هم، زیر آوار ماندند؛ ماندند!
چند روزیست، زمین میهمانی از آسمان دارد! موشکُ بمب.
رنگین کمان هنوز در آسمان است. تکه تکه های آن زیر ابر و دود هنوز نمایان است. و من هنوز کشتار و خونریزی برای رسیدن به صلح و آرامش را درک نکرده ام. من هیچ جنگ طلبی را درک نمی کنم. جنگ طلبانی که در اتاقی امن و با حضور ده ها محافظ دستور صادر می کنند. دستور حمله! بزنید. بکشید. ویران کنید. صلح خواهد آمد. صلح در پی همین ویرانی و کشتار است.
چه آنکه من حتا غرور، لجاجت و تکبر اینان را هم درک نمی کنم. کافی است در برابرشان مقاومت و ایستادگی شود. کافی است آنچه در سر پرورانده اند، به تاخیر افتد و یا نشانه هایی از بدست نیامدنش مشاهده کنند! لب به دشنام و تهدیدهای جورواجور خواهند گشود. در جایگاه سیاسی و قدرت یک کشور، روی دیگری از ارمغان آوریِ صلح را به نمایش می گذارد. واقعیت خود را برملا می سازد.
او در اوج بی قیدی ناسزا می گوید و تهدید می کند. در حین همین حرفها دم از صلح می زند. ترامپ بی اندازه غیرمتعادل و بی قید است.
گاهی در نهایت ناراحتی و خشم تماشا می کنم. هم ترامپ هم نتانیاهو را. رفتار و گفتار هر دو را. حرکات و نگاه هایشان را. راه رفتن و نشستن هایشان را. خنده و جدی شدنشان را. لباس و رنگبندی کت شلوار و کرواتشان را. شبيه به آن هيولاهاي نقاشي شده و رنگي رنگي اند.
آنها بی قید، خونخوار و جنایتکارند. اما کافی نیست. واقعا برای این دو هنوز صفت و کلمه ای نهایی یافت نشده...
دوربین ها مستقر شده اند. جمعیتی منتظرند. مقدمات برای ورود آغازگرِ جنگ مهیا می شود. دوربین! تریبون و درب ورودی را نشانه رفته! محافظین، خَدم و حَشم. درب را می گشایند. اگرچه غیر متعادل است اما، با اعتماد به نفسی بالا سعی در نمایان سازیِ اقتدار و پیروزی و عزم راسخ دارد.
ابروها را درهم گره می زند و اخم کنان وارد می شود. لب و دهن را محکم به هم چسابنده و به سمتی بالا داده و چهره را بهمراه اخمهای درهم جدی تر و خشمگین تر نشان می دهد.
اما این خشم و چهره عصبانی ثانیه هایی بعد به چیزهایی دگر تبدیل می شود.
تشریح می کند. در عملیات غرشِ شیران و خشم حماسی ناوچه غیر جنگی و غیر مسلحِ دنا را غرق کردیم. هورا و هوار سر می دهند. از دبستان ميناب اما، حرفي نمي زند. سوال در اين رابطه نيز ممنوع.
دستاوردها را سلسله وار رديف مي كند. يعني طي يك هفته چنين و چنان كرديد!؟ بله همينطور است. ناگهان خبر آمد ناوهاي جنگي هزاران كيلومتر دورُ دورتر شده اند. سوال در اين رابطه نيز ممنوع.
ادامه می دهد. گاهی به چپ ولو می شود و گاهی به راست. توهم می زند. خیال بافی می کند. به یکباره گردنش را اندکی رو به جلو می دهد و با دست راست، انگشت اشاره اش را به سمت حضار نشانه می رود.
انگشت اشاره ای که شرق و غرب، شمال و جنوبِ جلسه را نشانه می رود. می خندد. لبخندی سرد و عادی. نشان می دهد همه چیز آرام است و مطلوب. در نقطه ای امن و آرام خود را قوی ترین مرد دنیا نشان می دهد. اینکه من امپراتور دنیا هستم. من پیروز و متفاوت ترینم. اندکی پا را فراتر می گذارد و خود را چون مسیح نجات بخش و مقدس اعلام می کند.
ناگهان سرِ شوخی را باز می کند. خود را صلح طلب ترین آدم روی زمین اعلام می کند. توضیح می دهد، شاید در ظاهر چنین بنظر نرسد ولی درونِ من واقعا تمایل به صلح و آرامش فوران می کند.
او طی یکسال دو بار به ایران حمله کرد. او رییس جمهور اوکراین را در کاخ سفید و در جلسه مذاکره صلح تحقیر کرد و مورد توهین و شماتت قرار داد. او در عملیاتی مخفیانه رییس جمهور ونزوئلا را ربود. همه هرچه کرد و می کند، یک توضیح روشن و واضح داشت. جنگ و تحقیر و کشتار برای صلح.
شبها. روزها. در هوای گرگ و میشِ قبل از سربرآوردنِ خورشید، لحظه به لحظه صدای جنگنده بودُ و انفجار. کودکانی هم ترسیدند؛ ترسیدند.
چه در خواب چه در میهمانی های عید نوروز، چه در استراحت و چه بر روی سفره های افطار و سحر. عده اي اشك ريختند، ريختند.
هر لحظه ممکن است از دل تاریکیِ شب و یا از میان نور طلاییِ خورشید، جسمی سخت و آهنی با مقدار زیادی باروت بر روی زمین فرود آید. همه برای رسیدن به صلح و آرامش بود!؟ عده اي ناله و فغان سر دادند، دادند.
لیکن من عاشق آسمانم. عاشق زمین و درختها. گلها و بوته ها. عاشق خورشید و ماه. و همینطور زمین. زمینی که با هر اصابت، تله ای از خاکستر و آتش درآن باقی می ماند. باروت و آثار سوختگی در چاله های عمیق. آنجا که شاید درختی سایه ای برای پیاده ای بود.
همین آسمان و زمین، کوه ها و درختان، در پیِ این صلح و آرامش چه بر سرشان رفت؟ زمین و دریا و درختانی هم نابود شدند؛ شدند!
یا آن لحظه که صنایع بمباران می شد، هرگز به انتشار مواد شیمیایی و گازی فکر نکردند. انسان هایی فراوان، در پی این صلح از دنیا رفتند؛ رفتند...!