امام علی (ع): كسى كه دانشى را زنده كند هرگز نميرد.
شوشان ـ هوشنگ نوبخت :
حالم خوب نبود مثل خیلی از اوقات، علائم شدید مسمومیت و حالت تهوع اذیتم کرد.
علیرغم میل باطنی ام چاره ای ندیدم جز این که خودم را به دست پزشک بسپارم.
یازده تا کارت بانکی ام را چک کردم و طبق روال همیشه، موجودی همه به قدری نبود که جنتلمن وار راهی یک بیمارستان یا درمانگاه خصوصی شوم.
تاملی کردم و راهی بیمارستان تامین اشتباهی سپیدار شدم تا شاید بعد از سال ها خیری از بیمه ام برده باشم.
به سختی و پس از عبور از چند تجمع خیابانی به بیمارستان امیرالمومنین رسیدم.
شلوغ بود و ظاهرا خیلی ها مثل من از این ویروس لعنتی به ستوه آمده بودند.
با توجه به شرایط حادم رفتم سراغ اورژانس اما ظاهرا به آن درجه از مصیبت نرسیده بودم که اورژانسی درمان شوم و مرا به تریاژ هدایت کردند.
مثل صف نانوایی های نوبت را به سختی رعایت کردم و توی دلم گفتم که چرا در این قسمت حساس و در این به اصطلاح کلانشهر، نباید حداقل دو پزشک باشد که مردم معطل نشوند و بلافاصله به خودم گفتم که توی این اوضاع و احوال جنگ، دنبال چه می گردی! نکند تصور کردی چون اسم بیمارستان امیرالمومنین است همه چیز باید عادلانه باشد؟
به هر شکل ممکن دوباره پذیرش شدم و خدمت دکتر رسیده و شرح حال بلابه نسبت اوضاع خودم را بیان کردم. تا این مرحله هزینه ای پرداخت نکردم و کمی از نظر روحی و روانی بهتر شدم و یه صلوات ریز هم نصیب وزیر بهداشت نمودم.
آقای دکتر پته ای به من داد و گفت که این آمپول ها را بزن و این قرص ها را هم بگیر، انشالله خوب میشوی.
دوان دوان سراغ داروخانه رفتم که دیدم جمعیتی در حال بازگشت هستند. پرسیدم داروخانه کجاست که یه همشهری نیمه جان که گویی از سمت لالی یا اندیکای خودمان آمده بود، گفت که داروخانه تعطیل است.
به پذیرش رفتم و گفتم که دکتر چند دارو برای من نوشته و باید آن ها را تهیه و تزریق کنم که دوست خوب مان از پشت یک نیم دایره بسیار کوچک شیشه ای که نمی دانم چرا بزرگتر نیست فرمودند که داروخانه از ساعت ۷ به بعد تعطیل است!
گفتم حال ندارم، دارم میفتم، چه کار کنم، کجا برم؟ گفت نمی دانم برو بیرون تهیه کن.
با تعجب و کمی عصبانیت پرسیدم پس این همه جمعیت که نزد دکتر هستند و ویزیت می شوند، این ساعت شب چه کنند، گفت همه باید بیرون از اینجا دنبال داروها باشند.
حالم بدتر شد، دعای وزیر بهداشت را پس گرفتم، چند تا فوش آبدار تقدیم شان کردم و گفتم اگر چنین است که هست، چرا شما هم مثل داروخانه تعطیل نمی کنید که ملت بیچاره از اقصی نقاط شهر و حتی استان این ساعت شب مراجعه نکنند به جایی که دارو ندارد.
بنده ی خدا دوباره با گردن درد صورتش را به پشت نیم دایره شیشه ای رساند و گفت که والله من هیچ کاره ام.
چاره را در بحث و پیگیری ندیدم و بلافاصله با حالی خرابتر از یک ساعت پیش که به امید درمان به این بیمارستان درندشت آمدم، راهی یک درمانگاه خصوصی شدم تا ته مانده موجودی کارت دوازدهم را تقدیم کنم بابت چند آمپول و قرص گچی، به امید این که کمی بهتر شوم.
دقایقی در صف شبیه به نانوایی تنوری محل داروخانه ی بخش محترم خصوصی ایستادم و پس از تحویل نسخه متوجه شدم که خانمی از پشت یک نیمداره ی شیشه ای کوچک تر از پذیرش امیرالمومنین، فرمودند که سیستم ما به نسخه های بیمارستان های دولتی وصل نیست و داروهای شما قابل روئیت نیستند، به همان بیمارستان مراجعه کنید، گفتم که آن مکان درندشت دولتی، داروخانه ندارد. بادی به غبغط انداخت و گفت: من چه کنم؟
دو ساعتی گذشت، حالم خرابتر و اعصابم بدتر از همیشه به هم ریخت، یک بیمارستان بزرگ دولتی و یک داروخانه کاملا خصوصی، پس از سال ها معطلی، هر دو در نهایت بدون این که فکری به حال خراب من کنند، جواب دادند که چه کنیم؟!
اینک به خانه آمده ام و از درد بی خوابم و در حال نوشتن این مطلب که نمی دانم به دست وزیر بهداشت خواهد رسید که هم دعایش کردم و هم ناسزایش گفتم.
وزیر بهداشتی که باید پاسخ صدها بیمار را بدهد که به دلیل موجودی کارت های بانکی شان و به ناچار به بیمارستان تامین اجتماعی کلانشهری می روند که ساعت ۷ غروب به بعد که تازه ساعت اصلی مراجعه بیماران است، داروخانه و دارو ندارد و آن ها را آواره خیابان ها می کند.
بهتر این نیست که درب ورودی بیمارستان یک بنر نصب شود که روی آن نوشته شده باشد؛
به علت تعطیلی داروخانه و عدم دسترسی به دارو، قبل از ساعت ۷ مریض و مراجعه کنید؟!