امام علی (ع): كسى كه دانشى را زنده كند هرگز نميرد.
شوشان ـ آذین بهرامی :
امروز مسجدسلیمان گریست. نه فقط از غم نبود کسی که سالها با شعرهایش به کوهها و درههایش صدا بخشیده بود بلکه از اینکه از این پس، «درههای تهی از قعر» پناهگاه آوای «شیهه و اسب» منصور نخواهد بود.
"منصور مُلمُلی" شاعری که «وقت عاشقانههای ماه و پلنگ» در غروب مسجدسلیمان میل پریدن از «بلندای قلل» را نه تنها سرود که زیست. همیشه ما را از جهان روزمره به سرزمین خیال و طبیعت و اسب و ماه میبرد.
در ایامی که غبار کلانشهرها تن همهمان را خسته میکرد "ململی" بیهیاهو و بیادعا، اگرچه دور از مرکز توجه اما در قلب شعر امروز جنوب ، همان کسی بود که «بیگمان دیوانه صحراها خواهند شد / پس از مردن من / هم ماه / هم این گندم زرد»
چه کسی میتواند زردی گندم یا جنون صحرا را پس از درگذشت "ململی"بخواند و غم نبودش را باور کند؟ ای کاش، همانگونه که نوشت:
«پرنده گفت:
(زندگی تکرار حال است، تا بینهایت)
نترس!
پروانهی ارجمند!
ترا خواهم دید
هزاران بار
پس از مرگ»
او را بارها و بارها بازبینیم، در شعرهایش، در تکاپوی پرندهای که هرگز بازنگشت، در نغمههایی که سحرخوانانه با علف و مه درآمیخت.
امروز زنگولههای زردِ شعرش در سینهی ما میلرزد وقتی که در غیبتش این پرسش کودکانه اما عمیق در دل ما نقش بسته:
«اما، با من بگو:
با آه گل سرخ چه کنم؟
وقت نبودنت
ماه!
ماه!
ماه!»
با گمشدنش گویی آسمان شهر دلهای ما از برگ گل و ساقهی گندم و صدای آب خالی شد و در غربت این ثانیهها، ما با خود نجوا میکنیم:
«طاقی از اختر و مهتابم
نوری بر ساقهی گندم
بوسهی آب روان،
بر برگ گل سرخ.»
ای "منصور"! در نبود تو
باید وسعت این همه زیبایی را انکار کرد؟
«انکار نمیتوان کرد
اینهمه زیبایی را پرنده!
در عالم خلقت»
و تو بودی که میدانستی «رفت و بازنگشت / پرندهای که هرگز نیافت / سحرخوانی عاشقانهاش را / به لون آسمان و روشنان علف!» رفتی و بازنگشتی اما مسیرت را با بوی علف و صدای زنگوله شناختهایم و در شعرهایت، هنوز آوازت جاری است.
چه شفاف و صادقانه در فراز دیگری سرودی:
«بر من نمی وزد چرا؟
نسیمی از دم گندم
و چراغی از بوی علف؟!»
و حالا ما ماندهایم با نبود تو و نسیمی که نمیوزد و چراغی که خاموش است.
تو خسته و عاشقانه، بر نرمی برگ گل نشستی و با ماه و زنگولهها، اسبت را روانهی ابدیت کردی.
فراموش نمیکنیم که تو با شعرهایت ما را به جهان دیگری میبردی:
«جهد کن برسی به زیبایی درخت،
آسمان پرنده و ماه!
و گندمی که توقفش داستانی دارد
به قدمت جهان.»
و چه صادقانه به یادمان آوردی حتی در اوج شعر که ؛
«راستی یادم رفت بگویم:
پیلاتوس معلم مدرسه دهکده ماست.»
و ای «پروانه ارجمند»!
حالا تو رفتهای اما صدای زنگوله زردت و صعود تو از «درههای شیهه و اسب»، آغوش مسجدسلیمان را همیشه پرصداتر از دل خواهد کرد:
«پذیرفتم پس از صعود
از درههای شیهه و اسب
به صدا در آوردم ترا در دشت
ای زنگوله ی زرد!»
منصور عزیز! شاید دیگر
«پلنگی که آفتاب زد،
لم میدهد بر شاخهای سرد!»
و شاید ماه، باریک و آرام، قدم از کنارت بردارد اما تو در دل ما، در کتابهای شعر و در خاطر کوچهباغهای mis، همیشه خانه خواهی داشت.
تو پذیرفتی پس از صعود ما هم پذیرا خواهیم بود که تا همیشه و در نبودت، شعرهایت را نفس بکشیم و نامت را در طنین هر زنگوله، هر اسب، هر ماه، هر گندم تکرار کنیم.
خداحافظ منصور، شاعر درخت و ماه و کوه و پرنده!
خداحافظ صدای بیتکرار شعر خوزستان!
یاد تو
همچنان
مهتابوار
بر سر دشتهای ما خواهد تابید.