کد خبر: ۱۱۴۱۶۳
تاریخ انتشار: ۱۹ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۱۰:۲۲

ویرانه‌های حافظه

شوشان ـ حازم ربیخی :

ما یادها را بر دیوارهای شهری می‌آویزیم که جنگ‌ها خسته‌اش کرده‌اند،
بر دیوار ویران روبه‌روی دختربچه‌ای که عروسک شکسته‌اش را در آغوش دارد.
نام کشته‌ها را نمی‌نویسیم، بلکه نام رؤیاهایی را که هرگز زاده نشدند،
چهره‌ی قهرمانان را نقاشی نمی‌کنیم، بلکه ترس را در چشمان رهگذران می‌کشیم.
شهر روزی آواز می‌خوانْد،
پنجره‌هایش را به روی باد می‌گشود و به پرنده لبخند می‌زد،
اما اکنون با سنگ، پلک‌هایش را بسته است،
خاکسترش را بالش کرده و در خوابی بی‌سپیده فرو رفته است.
در پیاده‌روها، اسباب‌بازی کودکان چون تکه‌های حافظه پراکنده‌اند.
و عروسکی که در دستان دخترک است، تنها بازمانده‌ی وطنی کوچک است،
وطنی که روزی آغوش نام داشت و اکنون زخم شده است.
دخترک نمی‌گرید،
اشک‌ها در زمانی خشکیده‌اند که حتی آب هم کم‌یاب است.
اما او عروسکش را چنان در آغوش می‌گیرد که گویی خدا آخرین رشته‌ی انسانیت را در دستان او نهاده است،
به دیوار شکسته خیره می‌شود، انگار که انتظار دارد ویرانی عذر بخواهد.
جایی آن سوی گرد و غبار،
شاید هنوز روح شهرها در پی یادآوری چهره‌ی کهن خودند،
می‌کوشند بوی نان و صدای غروب را دوباره به یاد آورند.
اما حافظه نیز خسته می‌شود،
و هنگامی که حافظه خسته شود، وطن تنها اندیشه‌ای در ذهن یک دخترک است.
ما که از جنگ جان به در بردیم،
در حقیقت نجات نیافته‌ایم،
ما شاهد مرگ زیبایی‌ها شده‌ایم،
یادها را بر دیوارهایی می‌آویزیم که دیگر به بازگشت ایمان ندارند،
و آرزو می‌کنیم شهر از خواب سنگینش برخیزد...
حتی برای یک لحظه،
تا بگوید: هنوز نفس می‌کشم.

نظرات بینندگان
captcha