امام علی (ع): كسى كه دانشى را زنده كند هرگز نميرد.
فیلم کوتاه
«درخت انار»
فيلمي از سیاوش ساعدپناه
نقد: مهدی منصور
چکیده
درخت انار اثر سیاوش ساعدپناه، فیلم کوتاهیست که در قالب سینمای مینیمال و شاعرانه، روایتی از فقدان، حافظهٔ جسمیافته و تقابل نسلها ارائه میدهد. این نقد با رویکردی آکادمیک، ساختار روایی، زبان بصری، نمادپردازی فرهنگی و کارکردهای صوتی فیلم را در چارچوب نظریات فیلمشناختی بررسی میکند و نقاط قوت و ضعف اثر را در بستر سینمای هنری ایران ارزیابی مینماید.
در سنت سینمای هنری ایران، از کیارستمی تا پناهی و بیضایی، پیوسته این پرسش مطرح بوده که چگونه میتوان از کوچکترین واقعهٔ زندگی روزمره، بزرگترین حقیقت انسانی را بیرون کشید. «درخت انار» در همین خط سنت قرار میگیرد و از این منظر نه یک فیلم کوتاه صرف، بلکه یک موضعگیری زیباییشناختی است.ساعدپناه با انتخاب آگاهانهٔ یک فرم مینیمال، به جای آنکه داستانی اتفاقمحور بسازد، یک حالت یا به تعبیر بارت یک punctum عاطفی میآفریند: لحظهای که بیننده را میگزد و در ذهن میماند. این انتخاب، هم جسورانه است هم پرخطر.
در نشانهشناسی فرهنگ ایرانی، درخت انار چندلایهترین نماد ممکن است: حاصلخیزی، تداوم نسلی، خون، تقدس، و آستانهٔ مرگ و زندگی. این درخت در اساطیر اوستایی و شعر کلاسیک فارسی ریشه دارد و تا روایتهای مدرن شهری کشیده میشود. ساعدپناه این بار معنایی را نه از طریق دیالوگ، بلکه از طریق رفتار جسمانی شخصیت پیرزن به تصویر میکشد.محافظت پیرزن از درخت، در واقع تمریناً بر آن چیزیست که ژیل دلوز آن را حافظهٔ مادی مینامد خاطرهای که نه در ذهن، که در فضا، در اشیا، در پوست درخت ذخیره شده است. فیلم این خاطره را در معرض تهدید نسلی قرار میدهد که زبان آن را نمیفهمد: کودکانی که نه از سر بدخواهی، بلکه از سر بیتفاوتی ساختاری همان بیتفاوتی که محصول مدرنیتهٔ شتابزده است به آنچه برای دیگری مقدس است بیاعتنا میگذرند.این تقابل، اگر بهدرستی اجرا شده باشد، از سطح یک درگیری ساده فراتر میرود و به یک allegory از بحران انتقال فرهنگی تبدیل میشود بحرانی که سینمای ایرانِ پس از دههٔ هفتاد بارها آن را لمس کرده اما کمتر به این شکل صمیمی روایت کرده است.
فیلمهای مینیمال همواره در خطر یک توهم قرار دارند: اینکه ساده بودن را با بیساختار بودن یکی بگیرند. در سینمای شاعرانه، قاببندی دیگر فقط تکنیک نیست موضعگیری اخلاقی و فلسفی است. نگاهِ دوربین به چه چیزی خیره میشود؟ چقدر منتظر میماند؟ چه چیزی را از قاب خارج میکند؟
در آثاری از این دست، که احتمالاً بر پایهٔ long takes و قابهای ثابت یا با حرکت کند بنا شدهاند، ریتمِ دیدن خود معنا میسازد. تأخیر در برش، فرصتیست به بیننده برای آنکه نه صرفاً ببیند، بلکه احساس کند. اگر ساعدپناه این زبان را صادقانه بهکار بسته باشد اگر هر برش از سر ضرورت باشد نه عادت آنگاه فیلم در برابر دوربینِ ذوقزیباییشناختی جشنوارهها بهخوبی میایستد.استفاده از رنگهای گرم و خاکی در فضای بومی فرض پایهای که از فضای اثر میتوان استنتاج کرد پیوندی طبیعی با پالت بصری سینمای اجتماعی ایران دارد؛ پالتی که از نادری تا فرهادی پیوسته برای بیان فاصلهٔ آرمان و واقعیت بهکار رفته است. بافت نور طبیعی، اگر همراه با بهرهگیری از سکوتهای صوتی باشد، فضایی میآفریند که تماشاگر در آن نه تنها میبیند، بلکه حضور دارد.
میشل شیون در صدا در سینما بهدرستی توضیح میدهد که سکوت هرگز غیاب صدا نیست بلکه یک صدای دیگر است. در فیلمهایی که روی فقدان کار میکنند، این اصل اهمیت تکنیکی و درامی بیشتری پیدا میکند. سکوت در چنین آثاری نه پُر نشدن فضا، که خلأییست که خود نمایانگر چیزی است که دیگر نیست.اگر درخت انار اصوات محیطی را با دقت انتخاب کرده باشد صدای باد، نفس پیرزن، صدای پا روی خاک آنگاه طراحی صدا به یک لایهٔ موازی روایی تبدیل میشود که مستقل از تصویر، داستانی از جنس حسیترین نوع حافظه روایت میکند. شکست یا موفقیت در این حوزه اغلب در نقدهای فیلمهای کوتاه نادیده گرفته میشود، اما در واقع یکی از تعیینکنندهترین عناصر اثرگذاری احساسی است.
فیلم کوتاه از نظر ساختاری در شرایطی سختتر از فیلم بلند قرار دارد: باید در زمانی اندک، پیوند عاطفیای ایجاد کند که معمولاً نیازمند پرداخت روایی عمیقتریست. این چالش در آثاری که روی یک شخصیت واحد مانند پیرزن این فیلم تمرکز دارند، دو برابر میشود.موفقیت فیلم در ایجاد همدلی تقریباً بهطور کامل بر دوش بازیگر نقش پیرزن سنگینی میکند. در سینمای مینیمال، بازیگر باید آنچه را که دیالوگ نمیگوید و عمداً نمیگوید با بدن، نگاه، و ریتم حرکت منتقل کند. این نوع بازیگری که physical acting یا همان «بازیگری از جنس حضور» نامیده میشود، در سینمای ایران سابقهای ارزشمند دارد اما دستیابی به آن دشوار است.
الف) صداقت احساسی و خودداری از اغراق
بزرگترین آفت فیلمهایی با این مضمون فقدان، پیری، تنهایی افتادن در دام احساساتگرایی ارزان است. اگر ساعدپناه از این دام گریخته و فیلمش بهجای اینکه التماس کند، حضور داشته باشد، این خود یک دستاورد جدی است. سینمای بدون دیالوگهای توضیحی، سینماییست که به بینندهاش احترام میگذارد.
ب) ریشه در فرهنگ بومی
در دورانی که بخشی از سینمای کوتاه ایران تلاش میکند با تقلید از زبان تصویری غربی، جهانی به نظر برسد، فیلمی که در لوکیشن، شخصیت و نماد ریشهٔ بومی دارد، جسارتی دارد که اغلب دستکم گرفته میشود. این بومیبودن، نقطهٔ قوت رقابتی فیلم در جشنوارههای بینالمللی است که به دنبال صداهای اصیل و غیرتقلیدی میگردند.
پ) یکپارچگی درونی فرم و مضمون
وقتی فرم و محتوا با هم یکی میشوند وقتی کندی ریتم بازتابِ کندیِ زمان در ذهن پیرزن است، وقتی سکوت بازتابِ چیزیست که دیگر گفته نمیشود فیلم به انسجام درونی دست مییابد که آثار فرمالیستی صرف فاقد آناند. این یکپارچگی، ملاک اصلی ارزیابی آکادمیک فیلمهای هنری است.
الف) خطر نمادزدگی
یکی از جدیترین خطراتی که فیلمهای نمادمحور با آن روبرو هستند، این است که نماد جای شخصیت را بگیرد. اگر درخت انار بیش از پیرزن حضور داشته باشد، اگر دوربین بیشتر به برگها خیره شود تا به صورت انسان، فیلم از یک درام انسانی به یک قطعهٔ تصویری صرف تبدیل میشود. این نوع نمادزدگیِ بیش از حد که در سینمای هنری ایران پدیدهای نادر نیست میتواند دقیقاً همان عمقی را که فیلم میخواهد بیافریند، زیر سطح ببرد.
ب) مسئلهٔ تعلیق روایی
در غیاب پیرنگِ رویدادمحور، فیلم نیازمند نوع دیگری از تعلیق است: تعلیق عاطفی یا وجودی. این نوع تعلیق که در آثار کیارستمی، آنگلوپولوس و اکیرماتوف مییابیم نه از چه اتفاقی خواهد افتاد بلکه ازاین آدم چگونه است ناشی میشود. اگر فیلم نتواند در نخستین دقایق این کشش وجودی را ایجاد کند، خطر بیتفاوتی مخاطبِ غیرحرفهای و حتی بخشی از مخاطبِ حرفهای جدی میشود.
پ) محدودیت مخاطب و چالش ترجمهٔ فرهنگی
بار فرهنگی نماد درخت انار، برای مخاطب ایرانی یا آشنا با فرهنگ ایرانی بدیهیست؛ اما برای مخاطب جشنوارههای بینالمللی، این بار نیاز به ترجمهٔ بصری دارد ترجمهای که نه از طریق توضیح، بلکه از طریق خودِ تصویر انجام شود. اگر فیلم برای این ترجمه تمهید کافی اندیشیده باشد، میتواند مخاطب جهانی را هم به خود جذب کند؛ اگر نه، برای غیرایرانیان چیزی جز یک مینیاتور زیبا اما دور باقی نخواهد ماند.
درخت انار در بستر سینمای کوتاه ایران که در سالهای اخیر بهویژه با حضور پررنگ در جشنوارههایی چون Clermont-Ferrand، Oberhausen و جشنوارهٔ فیلم کوتاه تهران جشنواره سینمایی سومر رشد قابل توجهی داشته، در گروه آثاری قرار میگیرد که بهجای جریانهای روایی مسلط، زبان اختصاصی خود را پیدا کردهاند. این دسته از آثار اغلب با بودجهٔ محدود اما با سرمایهٔ فرهنگی غنی کار میکنند.اگر ساعدپناه دردرخت انار توانسته باشد از صداقت احساسی و هوشمندی فرمال بهطور همزمان بهره بگیرد، اثرش میتواند در ردیف آثاری قرار گیرد که از سینمای کوتاه صرفاً بهعنوان قدم اول استفاده نمیکنند، بلکه آن را بهمثابهٔ یک شکلِ هنریِ مستقل و کامل جدی میگیرند.
درخت انار سیاوش ساعدپناه، فیلمیست که با انتخاب آگاهانهٔ زبان مینیمال و شاعرانه، سعی دارد از حادثهای کوچک — تهدید یک درخت توسط کودکان بیخبر ساختاری از معنا بیرون بکشد که در آن فقدان، حافظه، نسل و تقدس با هم تنیده شدهاند. نقاط قوت احتمالی آن صداقت احساسی، ریشهٔ بومی، و یکپارچگی فرم و مضمون آن را از بسیاری آثار مشابه متمایز میکند.
اما ارزیابی نهایی منوط به اجراست: آیا دوربین توانسته سکوتِ درست را پیدا کند؟ آیا بازیگر نقش پیرزن حضوری از جنس embodied memory داشته؟ آیا نماد در خدمت انسان بوده یا انسان در خدمت نماد؟ پاسخ به این پرسشها است که تعیین میکند درخت انار یک ایدهٔ شاعرانهٔ موفق است یا یک درامِ انسانیِ کامل.