امام علی (ع): كسى كه دانشى را زنده كند هرگز نميرد.
شوشان ـ محمد شریفی :
چند نفر از جوانان علاقهمند به تاریخ اصرار داشتند که در شناسایی جاده دژپارت قدیم (جاده سلطانی، جاده اتابکی، جاده لینچ) آنها را همراهی کنم. هرچند من در این پیرانهسری اهل گشت و گذار و این قبیل "قرتیبازیها"نبودم، اما قبول کردم،به شرطی که مش قاسم هم در سفر همراه گروه باشد. البته طرح آمدن مش قاسم بیشتر بهانهای بود، چون میدانستم او گله و رمهاش را رها نمیکند و با چند جغله شهری که عنوان "پژوهشگر تاریخ" یدک میکشند، همسفر نخواهد شد.
با این حال، بچههای گروه با هر حیلت و سیاستی مش قاسم را رام کردند و بهانهٔ من را بریدند. من هم به خاطر او پذیرفتم که همراه گروه شوم. از اهواز راه افتادیم به سمت رامهرمز،در باغملک مش قاسم را سوار کردیم و به طرف ایذه و شهرکرد راه افتادیم.
در طول مسیر، از روستاهایی که بازدید میکردیم، نمای عظیمی از ویلاهای مجلل و تازهساخت توجه همه را جلب میکرد. مش قاسم گفت:
"این ویلاها برای تعطیلات آخر هفته ساخته شدهاند. متعلق به کسانی است ،که وقتی اهالی به آنها نیاز داشتند، روستا را ترک کردند، و حالا به وقت سیری و پیری برگشتهاند.و این ویلاها را برای تعطیلات آخر هفته ساختند۔
آن دورهها، روستا محل رنج، کار سخت و فقر بود. مردم یا برای نان و بقا، یا برای رفاه و دیگر جاذبههای شهری، روستا را ترک کردند. اما امروز همان روستاها، برای طبقهٔ سیرشدهٔ شهری، مقصد نوستالژیک و تفریح آخر هفته شدهاند.
طنز ماجرا این است:
روستا زمانی ترک شد که به انسان نیاز داشت، و امروز دوباره کشف شده، وقتی انسان دیگر نیازی ندارد.
دیروز روستا "عقبماندگی" بود، امروز "سبک زندگی اصیل".
دیروز جوان روستایی فرار میکرد، امروز شهرنشین خسته آرزو دارد آخر هفتهای در همان ده بگذراند.
دیروز روستا یعنی کار سخت و فقر؛
امروز یعنی ویلا با استخر، اینترنت و آرامش موقت آخر هفته!
طنز واقعی اما اینجاست:
روستا زمانی به ما نیاز داشت، حالا ما به روستا نیاز نداریم،فقط عکس یادگاری میخواهیم.
دیروز فرار میکردیم، امروز فرار به روستا میکنیم!
مش قاسم دوباره پرید توی کلامم:
آن وقتها که نان نبود، روستا را گذاشتید روی کول الاغ و فرار کردید به شهر؛ حالا که شکمها گرد شده و موها سفید، برگشتید بالای همان تپهها ویلا ساختید و اسمش را هم گذاشتید عشق به زادگاه!»
مش قاسم راست میگفت پیرمرد…
دیروز دود تنور روستا چشمها را میسوزاند، امروز دود کباب آخر هفته دلها را خوش میکند!
دیروز جوان روستا آرزو داشت از گله و گوسفند فرار کند،
امروز آقای دکتر یا مهندس یا خان !!!با شلوارک و عینک دودی کنار همان طویله سابق ویلا ساخته، قهوه اسپرسو میخورد و میگوید: عجب حس ناب و اصیلی دارد زندگی روستایی!
گفتم: مش قاسم، من هنوز عشایرم!
خندید و گفت:
«عشایر؟! عشایر قدیم با گوسفند کوچ میکردند، شما با ماشین کولر دار و تمام امکانات شهری آمدهاید. کدام گره از مشکلات مردم را حل میکنید؟ عصر جاده اتابکی به سر رسیده، جادهها آسفالته شدند.»
گفتم: درسته، در شهر زندگی میکنم، اما هنوز عشایرم…
مش قاسم فقط نیشخند تلخی زد...