امام علی (ع): كسى كه دانشى را زنده كند هرگز نميرد.
شوشان ـ مرتضی گچکوب :
کودک درون مرتوله دروجود او کارهایی می کرد، ،گاهی مثل قناری های درون قفس ازاین طرف به ان طرف می پرید و برای خودش به بازی مشغول بود،گاهی نیز در خیالات خویش غرق می شد، چون پر پرنده ای سبک در خیال خودش سیرو سلوکی داشت،چیدمان نرم و لطیفی با خیال خودش ساخته بود و چون بالشتی گاهی مرتوله را به چرت صبحگاهی دعوت می کرد،او در چهل درب درون مرتوله برای خودش عمارتی ساخته بود،او ازخیال چون نسیم صبحگاهی به درون تالار تخیل رفت،او دانه های دانایی را جهت رشد خلاقیت در نسیم و وزش باد به گردش در می آورد،کودک درون در طاقچه با دیدن خلاقیت از زلالی آب و لطافت وجاریش می گفت ،خلاقیت در هر ظرفی جا می گرفت و به شکل همان ظرف و مکان می شد،آب و دانه با هم و به همراه کودک درون تصویری کاشتند و تصور متولد شد و رشد کرد و به تجسم تبدیل شد،کودک درون فکری چون نور کرد،فکرش به رشد تجسم کمک کرد،تا در آرامش درون مرتوله به فکر خوش فرو رود،کودک درون در عالم خواب و بیداری در یک باغ پر از شکل و رنگ با نور اندیشه و به هنگام رسیدن الهام همراه شد و با نور فکر دانه به جوانه و به همراه وحی جوانه و به ساقه و به رشد برگ کمک کرد و رویا چون چراغ های درخشان موجب هدایت او شد،کودک درون در همه وقت ها با همنشینی با ادبا و شعرا با توجه به تحرکات زیاد ولی ارام و آرامش داشت،او هر لحظه هر جا بود،لحظه ای در برگ های شاهنامه فردوسی، گاهی نیز در بوستان وگلستان سعدی گشتی می زد و به گنجبنه های خیال و تخلش دانه دانایی اضافه می کرد،از خلاقیت شاهنامه فردوس و بوستان وگلستان سعدی سیرآب می شد،گاهی نیز جرعه ای ازجام حافظ ومولانا و خط کش خیام خطی می کشید،اندکی نیز با عطار و بابا طاهر و رودکی حالی می کرد ،اودرالیاف افکار لطیف صبح گاهی سهراب سپهری غلتی می زد،همنشینی با نی مولانا او را به قصه موسی و شبان می برد و آن سوز نی خبراز فراق یار می داد، با تار و سه تار وسنتور همراه شعر شهریار دل را به دریا زد و او را به کوه بیستون فرهاد می برد،چقدر همه چیز جور بود،آسمان و آب و هوا و زمینِ و روزگار را نقشی بر قالی های کرمان و آذری را زد، طعم شیرینی های یزد و شیراز وعسل های سبلان اورا به راه شیرین و فرهاد همراهی کرد،شکوه کوه های بلند زاگرس و البرز و سبزی شمال درکناردرخشش رنگ طلایی گنبد امام رضا جلوه ایمان آرش را یاد داشت، تصاویرهای عاشقانه بالا و نگرش زیبایی های زیاد او را از اتصال انسان به ریشه های ناب خویش یاد آور بود،اما به ناگاه شُوکی به کودک درون خورد،سادگی وصافی و زلالی جای خود را به شک و تردید و هوای غبار آلود توهم داد،همه چیز از حالت طبیعی داشت رها می شد و همه چیز مصنوعی و دلقی شد،صدای صاف داودی به صوت خشدار اره ای شد،ریخت تمام آن برگ ها و ساقه ها و ریشه ها،آمد روزنامه ها و رادیو ها،امان ماهواره و جعبه جادو پیکرنحیف آدم ها را لخت کرد،خورد خوراک سنتی همه چیز را سرعتی کرده بود،چلو کباب،کله پاچه،دیزی رفت و موزه ای شد،دورهمی، گپ ها و گفتگو با امدن رسانه همراهی همه چیز پیامکی شد ،مشاعره ها کهنه وخاکی شد،کنج و گوشه های ذهن رفت، کتاب غرق خاک و به تار عنکبوت مزین شد،شب نشینی های حکایتی و قصه های هزارو یک شب چت روم و پادکسی شد، وای از روزی که هوش مصنوعی آمد، هوش مصنوعی آچار فرانسه زندگی شد،نمایش های روحوضی،خیمه شب بازی، خط و نقاشی،عکاسی،شاعری نویسندگی، هنرهای تجسمی،نو، مدرن، سنتی همه به باد فراموشی رفتند،حتی ساخت عکاسی همراه با رتوشت تصویری حتی موسیقی و آشپزی، معماری،همه هوش مصنوعی شده بود،کودک درون کم کم احساس کرد که دیگر نه خیالش ونه تخیلش حتی تصورو تجسمش کاره ای نیستند،حتی خلاقیت و تفکرش منزوی شده اند و به یاریش نمی ایند،دیگر خبری از الهام نیست و برایش نه تصویری نه شعری حتی شکلی نمی آورد،رویاهایش هم سیاه سفید شده اند او منتظر یک پیام الهی بود بازهم نه پیامی نه وحی حتی نه کبوتر نامه بری بود،کودک درون پرجنب و جوش پر تحرک حال در گوشه کز کرده و به تماشای تحرکات متحرک بی شمار هوش مصنوهی شده بود،او بی قرار و بدون هم نشین شده بود،حافظ و سعد ی و مولوی برایش آدرس اسنپی شده بود،مترو اورا در مسیر های تو در تو و پیچ در پیچ گاهی با ویز و نشان و بلد می برد،او با دیدن انسان های متحد و الفکر در مسیر آشفته کرده بود،او در آرزوی یک رنگی و ساده گی بود، اما حال او می دید،که همه یک رنگ و یک شکل، نبودند،حتی نه در پوشش که در اندیشه نیز همفکر و هم نظر نبودند، کودک درون مثل سابق نبود که پیله را دریده بود و پروانه شده بود و یا مثل پر پرنده بود، اما حال او عروسک خیمه شب بازی شده بود، به همه وجودش حتی جسم وجانش نخ وصل شده بود، او اسیر هوش مصنوعی شده بود، استعدادش همه حرکاتش بی خود شده بود، او نخ در نخ رفته بود،گره ای پشت گره در جانش بسته شده بود،
جسمش در حرکت بود،کلاف نخ ها اورا کلافه و بی اختیارش کرده بود،همه وجودش را غرق لغزش های پی در پی کرده بود،کودک بی قرار با حًضور هوش مصنوعی به یاد قصه موسی و شبان افتاده بود، که می گفت،( موسی تو برای وصل کردن آمدی نی برای فصل کردن آمدی،)هوش مصنوعی آمده بود که آنهارا زودتر به مقصد برساند،ولی افسوس که هوش مصنوعی آنهارا بجای کعبه به ترکستان برده بود، حال کودک درون را از قرار به بی قرار رسانده بود