امام علی (ع): كسى كه دانشى را زنده كند هرگز نميرد.
شوشان ـ محمد شریفی :
مرحوم پدرم، نعمتالله، مردی بود که نامش برازنده مرام و منش او بود؛ انسانی مهربان، خوشخلق، مهماننواز و سرشار از عاطفه. برای آینده فرزندانش رؤیاهای بلندی در سر داشت و برای من، که فرزند ارشد خانواده بودم، بیش از هر چیز آرزو میکرد روزی پزشک شوم.
آن روزگار، در سراسر منطقه باغملک، شمار پزشکان بومی از انگشتان یک دست نیز فراتر نمیرفت. یکی از آنان زندهیاد دکتر سید ضیاءالدین طباطبایی بود که مدتی طرح پزشکی خود را در درمانگاه ابوالعباس گذرانده بود. من نیز در دوران کودکی، به سبب ابتلا به سرخک، مدتی طولانی از بیماران او بودم. هر بار که مرا ویزیت میکرد، به واسطه همولایتی بودن و پیوندهای خویشاوندی، با مهر و توجهی ویژه به معالجهام میپرداخت.
اخلاق نیکو، دلسوزی، رفتار انسانی و مهارت علمی دکتر طباطبایی چنان در دل مردم جا گرفته بود که بسیاری از روستاییان، از جمله پدر من، آرزو داشتند فرزندانشان راه او را ادامه دهند و جامه طبابت بر تن کنند.
اما افسوس که اجل مهلتش نداد و در عنفوان جوانی چشم از جهان فروبست. خبر درگذشت او همچون صاعقهای بر منطقه فرود آمد و آبادیهای دور و نزدیک را در ماتمی سنگین فرو برد. خداوند رحمتش کند؛ هنوز پس از گذشت سالیان دراز، نامش با احترام و نیکی بر زبان مردم جاری است.
هنوز غبار اندوه فقدان دکتر طباطبایی از دلها زدوده نشده بود که خبر دیگری دهان به دهان گشت؛ جوانی از همین دیار، جناب حیات ممبینی، در کنکور سراسری رشته پزشکی پذیرفته شده بود.
آن روزها دانشگاه رفتن آسان نبود. نه خبری از دانشگاه آزاد بود و نه پیام نور و پردیسهای رنگارنگ امروزی. دانشگاهها محدود بودند و ظرفیت رشتههای پزشکی و پیراپزشکی بسیار اندک. ورود به این عرصه تنها نصیب کسانی میشد که از استعداد، پشتکار و ارادهای استوار برخوردار بودند.
حیات ممبینی نیز از همین جنس بود؛ جوانی که رنج روزگار را چشیده بود و با تکیه بر همت خویش، شبهای بسیاری را پای چراغ نفتی به مطالعه گذرانده بود. او آنچنان عزم خود را برای پزشک شدن جزم کرده بود که موفقیتش در نگاه بسیاری از مردم روستا بیشتر به رؤیا میماند تا واقعیت. اما خواستن، توانستن است و او سرانجام به آرزوی خویش رسید و قدم در راهی گذاشت که پیش از او دکتر طباطبایی با سربلندی پیموده بود.
پدرم که همچنان رؤیای پزشک شدن مرا در سر میپروراند، چند بار مرا به خوابگاه دکتر ممبینی برد تا شاید شکوه آن جایگاه و منزلت اجتماعی پزشکان در دلم اثر کند و مرا به این مسیر علاقهمند سازد.
اما دل من جای دیگری بود.
هرچند برای دکتر ممبینی احترام فراوان قائل بودم، اما با دنیای پزشکی چندان میانهای نداشتم. در آن سالها بیش از هر چیز دوست داشتم طلبه شوم؛ عمامهای بر سر بگذارم، بر منبر بنشینم و برای مردم آبادی خودمان روضه بخوانم.
شیفته مرحوم شیخ احمد کافی بودم؛ خطیب و سخنوری کمنظیر که در سالهای پیش از انقلاب، نوارهای سخنرانی و روضههایش در سراسر کشور دست به دست میشد و مخاطبان بیشماری داشت.
نوارهای او را بارها و بارها با ضبط صوت کوچک خانه گوش میدادم؛ آنچنان که بسیاری از سخنانش را از بر شده بودم. در جمعهای خانوادگی، دلهای را به جای منبر میگذاشتم، متکایی بر آن قرار میدادم، تکهای چلوار به دور سر میپیچیدم و با هیبتی کودکانه بر فراز آن مینشستم و روضههای شیخ احمد را، بیکموکاست، تکرار میکردم.
البته از خودم چیزی برای گفتن نداشتم؛ تمام سرمایهام حافظهای بود که سخنان او را در خود جای داده بود.
اما روزگار، نقشه دیگری در سر داشت.
با درگذشت شیخ احمد کافی، آن شور کودکانه نیز کمکم رنگ باخت. اندکی بعد انقلاب اسلامی به پیروزی رسید و من نیز مانند بسیاری از همنسلانم وارد دنیای پرهیاهوی سیاست شدم. به مرور زمان، اندیشه طلبگی از ذهنم فاصله گرفت و آن رؤیای نوجوانی نیز به خاطرهای دور بدل شد.
در میان خویشاوندان مادری، بیش از همه به مردی دل بسته بودم که همه او را «مش قاسم» صدا میزدند؛ مردی خوشصحبت، خوشقلب، دستودلباز و صاحب دو گله بزرگ بز و گوسفند.
مش قاسم برای من تنها یک خویشاوند نبود؛ پنجرهای بود گشوده به جهان پهناور زاگرس.
هرگاه تابستان از راه میرسید و از درس و مدرسه فارغ میشدم، خود را به وارگه او میرساندم و روزها و گاه هفتهها همراهش در مسیر کوچ، در دامنههای کوهستان، کنار چشمهها و در میان صدای زنگولهها زندگی میکردم.
عطر آویشن، چویل و ریواس در هوا میپیچید و نسیم کوهستان جان آدمی را تازه میکرد.
هرگاه خسته میشدم، مش قاسم مرا بر پشت قاطر مینشاند و هرگاه دلتنگ میشدم، با مهربانی دلجوییام میکرد. هنگام بازگشت نیز با خورجینی پر از سوغات و خاطره، مرا به آبادی خودمان بازمیگرداند.
در همان سالها بود که با زندگی کوچنشینان از نزدیک آشنا شدم؛ با شادی سالهای پرباران و اندوه خشکسالی، با فصل «دون» و فراوانی نعمت، و با روزگار تلخ «لُهری شدن گله» که مرگ و خسارت را بر دامداران تحمیل میکرد.
من هم شکوه روزهای پرشیر گلهها را دیده بودم و هم اشک دامدارانی را که خشکسالی، حاصل یک عمر تلاششان را بر باد میداد.
سالها گذشت و سختیهای زندگی، آرامآرام زانوان مش قاسم را نیز خم کرد. خشکسالیهای پیاپی، کاهش مراتع و از رونق افتادن دامداری، دیگر مجالی برای آن زندگی پرنشاط باقی نگذاشته بود.
و من نیز نه پزشک شدم، نه روحانی و نه گلهدار.
در بحبوحه انقلاب فرهنگی و تعطیلی دانشگاهها، روزگار تنها یک راه پیش پایم گذاشت. مراکز تربیت معلم در حال شکلگیری بودند و این آخرین فرصتی بود که میتوانستم به آن چنگ بزنم.
بخت خویش را آزمودم.
و سرانجام در رشته علوم اجتماعیِ مرکز تربیت معلم شیراز پذیرفته شدم.
آن روز نمیدانستم که تقدیر، پس از عبور از رؤیای پزشکی، طلبگی و گلهداری، مرا به راهی خواهد برد که سالها بعد به بخش مهمی از هویت و زندگیام تبدیل خواهد شد.
پدرم میخواست دکتر شوم، خودم خیال آخوند شدن در سر داشتم، مش قاسم هم مرا گلهدار میخواست؛ اما روزگار، بیآنکه از هیچکداممان اجازه بگیرد، دست روزگار کاسه ی چکنم ، چکنم ،معلمی را در دستم گذاشت!
اما این، خود حکایتی دیگر است که در یادداشتهای بعدی به آن خواهم پرداخت...