امام علی (ع): كسى كه دانشى را زنده كند هرگز نميرد.
شوشان ـ محمد شریفی :
دیروز باز دلمان هوای مشقاسم را کرد. بار و بندیل بستیم و از کوه و کمر و دره و گردنه گذشتیم و خود را به سرحدات رشته کوه منگشت رساندیم تا دیداری تازه کنیم با مردی که ناگفتههایش از همه مجلدات تاریخ طبری قطورتر و شنیدنیتر است.
زیر بلوطی کهنسال نشسته بود؛ روبرویش چشمهای زلال میجوشید و چند کبک و تیهو، فارغ از نرخ تورم و شاخص فلاکت، در حاشیه آب خرامان خرامان قدم میزدند و برای شادی روح کابینه ی وفاق آقای پزشکیان که با پایدارچی ها فالوده می خورند و پیش مردم آروغ می زنند۔ قهقهه میزدند.
مشقاسم در فکری عمیق فرو رفته بود.
ناگهان آهی کشید؛ آهی چنان سنگین که گویی از اعماق چاه شماره یک مسجدسلیمان در عهد دارسی بیرون جهیده باشد.
گفت: آ میرزا! اگر یک روز خبر آوردند که مشقاسم بار سفر بست و رفت آن دنیا، وصیتنامهام را مو به مو اجرا می کنید.؟
گفتم:خدا نکند خالو! صد سال دیگر سایهات بالای سر ما باشد.
گفت: عمر دست خداست. گوشَت را بیار جلو.
سرم را نزدیک بردم. چنان محرمانه سخن میگفت که گمان کردم میخواهد نقشه گنج گمشده هولاکوخان یا محل اختفای خزانه قارون را نشانم بدهد.
آرام گفت:روی سنگ قبرم بنویسید:
"مرحوم مشقاسم فرزند علیفتح، در این دنیا فقط یک آرزو داشت؛ آن هم اینکه قیمت پیاز و گوجه و سیبزمینی و نان تیری، یک بار دیگر به روزگار دولت خاتمی برگردد."
سپس مکثی کرد، دستی به صورتش کشید و گفت:برای خودم هیچی نمی خواهم، تنها آرزویم اینه که دالو گلنساء برای خرید دو کیلو پیاز و چهار کیلو سیبزمینی و یک کیلو خیار مجبور نباشد یک ماه تمام چشم به راه شارژ شدن یارانه دیجیتال بماند و آخر سر هم بقال آبادی بگوید: خیار و گوجه جزو اقلام مشمول طرح یارانه ای نیستند!
گفتم: خالو! انشاءالله اوضاع بهتر میشود.
خندید.
گفت: آ میرزا! من آنقدر وعده ارزانی شنیدهام که اگر همهشان را سرِ هم بچینی، از منگشت راه میافتد، از دماوند بالا میرود، از هیمالیا رد میشود و سرِ قله اورست چادر میزند!
دوباره نگاهی به من انداخت و گفت:قول میدهی؟ که وصیت نامه ام را روی قبرم بنویسید۔
گفتم: اگر این گرانی و این روزگارِ هزاررنگ امانم داد که اصلاً برای خودم و تو سنگ قبری بخرم، به روی چشم.
روی سنگ قبرت خواهم نوشت: "مشقاسم به علت کهولت سن از دنیا نرفت؛ هنگام پرسیدن قیمت یک کیلو خیار، دچار ایست ناگهانیِ قلب، انسداد کارت بانکی و سکته یارانهای شد و جان به جانآفرین تسلیم کرد."
مشقاسم خندید.
من هم خندیدم.
اما در آن سوی خنده، به رویاهای خودم و مش قاسم فکر می کردم که بزرگترین رؤیا من این شده است که بتوانیم با یک زنبیل کوچولو وارد بقالی بشویم و هنگام حساب کردن، دلمان از کمبود موجودی کارت بانکی مان فرو نریزد.
خدایا عاقبت همه ما را ختم به ارزانی کن
ان شاءالله
محمد شریفی