کد خبر: ۱۱۴۲۸۵
تاریخ انتشار: ۱۸ خرداد ۱۴۰۵ - ۱۹:۳۹

آقای دبلیو غارتی! و حکایت پلنگ زاگرس

شوشان ـ  محمد شریفی :

باز هم می‌خواهم از مش قاسم برایتان بگویم؛ مردی که اگر روزی در ممالک محروسه،  وزارت طنز و شوخی‌های راهگشا تأسیس می‌شد، و من کاره ای بودم، بی‌تردید مش قاسم را به عنوان وزیر طنزیمات(طنز۔۔) معرفی می کردم۔

اما پیش از آنکه به اصل حکایت برسیم، ناچارم مقدمه‌ای کوتاه عرض کنم.

در سال‌های نخست پس از انقلاب، جهاد سازندگی برای رونق تولید و ایجاد اشتغال، طرح‌هایی از قبیل مرغداری، باغداری، دامداری، معدن شن و ماسه، سنگ‌شکن و امثال آن را تشویق می‌کرد. برای این منظور نیز وام‌های کلانی با بهره اندک، و گاه بی‌بهره، همراه با مهلت‌های طولانی پرداخت در اختیار متقاضیان قرار می‌داد.

حضرات کارآفرین نیز وام‌ها را دریافت می‌کردند و با همان خوش‌بینی معروف ایرانی که می‌گوید: "ان‌شاءالله گربه است"، پول بادآورده وام ها را خرج امورات دیگر می کردند، و در عالم بد مستی دل به آینده ای امیدوار کننده می‌سپردند.

حکایت بعضی از این وام‌ها، کم‌وبیش شبیه مهریه‌های سنگینی بود که روز عقد، همه با خنده می‌گویند:
کی داده و کی گرفته؟
اما روزی که موعد پرداخت فرا می‌رسد، داماد بیچاره تازه متوجه می‌شود که شوخی شوخی، جدی شده است! و هفت بار آب گُدار لنده را از پشتش کشیدند۔

امروز اگر گذرتان به بسیاری از آبادی‌ها و روستاها بیفتد، ساختمان‌های نیمه‌کاره، سوله‌های متروکه و کارگاه‌های نیمه ویرانی را می‌بینید که همچون یادگارهای یک رؤیای نافرجام در گوشه و کنار مثل عَلَم یزید قد علم کرده اند؛اینها  یادگار بعضی از همان طرح‌هایی هستند که قرار بود تولید اشتغال کنند و اکنون خود محتاج آبادانی شدند.

سال‌ها پیش، مش قاسم نامه‌ای مفصل برایم نوشت. در پایان نامه نیز تأکید کرده بود که اگر کنار رودخانه کارون و در جوار یار نشسته‌ام و لیوان آبی در دست دارم، فوراً آن را زمین بگذارم و خودم را به فلان آبادی برسانم.
علت این احضار فوری این بود؟ که اختلاف شدیدی میان اعضای "شرکت سهامی پلنگ زاگرس" درگرفته بود و مش قاسم بیم آن داشت که اگر امروز و فردا شود، کار از جر و بحث به دعوا و از دعوا به مرافعه‌ای خونین برسد.
بنده پس از عرض سلام ،در ذیل نامه مش قاسم نوشتم:
"خالوی عزیز! نه من ایلچی هستم، نه کدخدا، نه مدعی‌العموم، و نه حضرات سهامداران شرکت پلنگ زاگرس برای حرف‌های بنده تره خُرد می‌کنند. بهتر است از ریش‌سفیدان و بزرگان منطقه کمک بگیرید. و بر روی بنده قلم قرمز بکشید"

نامه را به قاصد دادم و خیال کردم از شر مأموریت نجات یافته‌ام.

اما هنوز بیست‌وچهار ساعت نگذشته بود که مش قاسم شخصاً سوار بر یک پیکاپ دربستی شد و خود را به اهواز رساند.

صبح زود در محل کارم حاضر شد.

ابتدا با زبان نرم و استدلال‌های پدرانه شروع کرد.

وقتی نتیجه نگرفت، سراغ تهدیدهای دوستانه رفت.

و چون باز هم مقاومت کردم، از سلاح نهایی استفاده کرد؛ همان سلاحی که در برابرش کمتر کسی دوام می‌آورد:
"اگر نیایی، فردا خون یکی از این‌ها به ناحق ریخته شد گردن توست که در حل دعاوی و رتق و فتق امور شانه خالی کردی و بر خاموش کردن آتش تسامح و سهل انگاری کردی و.....!"
به قول مرحوم خان‌عمو:"هر جا که زور است، یا حسین!"
ناچار سوار پیکاپ شدیم و راهی آبادی گشتیم.

مدیرعامل شرکت را ما با نام "کاغارتی" می‌شناختیم.
البته این لقب را مش قاسم در یک اقدام کاملاً خودجوش، انقلابی و بدون اخذ مجوز قانونی به ایشان اعطا کرده بود.

کم‌کم لقب چنان جا افتاده بود که در محافل خصوصی، نود و نه درصد مردم منطقه نام اصلی طرف را فراموش کرده بودند. و کاغارتی لَقلَه ی زبان ها شده بود۔

از قضا همان روزها خبر حمله آمریکا به عراق همه جا پیچیده بود و نام جورج دبلیو بوش ورد زبان مردم شده بود.
به هر زهر ماری بود به محل جلسه رسیدیم.
طرفین دعوا حضور داشتند.
مش قاسم نطق غرایی ایراد کرد و در معرفی بنده چنان اغراق نمود که اگر خودم را نمی‌شناختم، تصور می‌کردم دست‌کم چند دوره وزیر خارجه و دو دوره دبیرکل سازمان ملل بوده‌ام!
سپس طرفین دعوا حرف‌هایشان را زدند.
من هم به سبک مرحوم حبیب شطی، قدری سبک و سنگین کردم و طرحی ارائه دادم که نه سیخ بسوزد و نه کباب.
مش قاسم نیز هر چند دقیقه یک بار توضیحات مرا با آب و تاب بیشتری تفسیر می‌کرد.
دو نفر از سهامداران پذیرفتند.
اما مدیرعامل شرکت، یا همان جناب کاغارتی، همچنان زیرآبی می‌رفت، بهانه می‌آورد و ساز مخالف می‌زد.
من سعی می‌کردم فضا را آرام نگه دارم.
اما ناگهان مش قاسم که صبرش لبریز شده بود، صدایش را بلند کرد و گفت:ـ آقای دبلیو غارتی! شما هم مثل جورج دبلیو بوش خیلی دچار توهم شده‌ای! کوتاه بیا!
برای چند ثانیه سکوتی سنگین بر جلسه حاکم شد.
سپس همه منفجر شدند.
خنده از در و دیوار می‌بارید.
حتی خود کاغارتی هم نتوانست جلوی خنده‌اش را بگیرد.
یخ جلسه شکست.
تنش‌ها فرو نشست.
کار به مصالحه کشید.
ورشکستگی شرکت صورت‌جلسه شد، زیان‌ها به نسبت سهام میان شرکا تقسیم گردید و پرونده‌ای که تا آستانه درگیری پیش رفته بود، با خنده و شوخی بسته شد.
آن روز فهمیدم بعضی وقت‌ها یک شوخی به‌موقع، از ده‌ها ساعت سخنرانی و نصیحت کارسازتر است.
زنده باد مش قاسم

نظرات بینندگان
captcha