کد خبر: ۱۱۴۲۹۲
تاریخ انتشار: ۲۱ خرداد ۱۴۰۵ - ۱۲:۴۹

بعضی‌ها را حلال نمی‌کنم

شوشان ـ محمد شریفی :

بعضی حکایت‌ها چنان در حافظه آدمی ریشه می‌دوانند که هر چه زمان بگذرد، گرد فراموشی بر آن‌ها نمی‌نشیند. نه کهنه می‌شوند و نه رنگ می‌بازند؛ گویی هر بار که به یادشان می‌افتی، تازه از تنور روزگار بیرون آمده‌اند.

سال‌ها پیش، خانقلی حکایتی برایم نقل کرد که هنوز بوی تازگی می‌دهد.
می‌گفت:رفیق خانه و گرمابه‌ای داشتم که ناگهان به بیماری مزمنِ شهوت قدرت مبتلا شد. آسمان و زمین را به هم دوخت، پای دلال و لابی‌گر و کارچاق‌کن را به میان کشید و چنان رشته‌ها را درهم تنید که هیچ وصله‌زن و پینه‌دوزی سر از کارش درنمی‌آورد. سرانجام نیز با شل کردن سرکیسه، بر بسیاری از موانع فائق آمد و ابلاغ مدیریتی را برای پستی نه چندان بزرگ به چنگ آورد.
روز صدور حکم، خانقلی بنا به دوستی و مودت دیرین، دسته‌گلی در دست گرفت و برای عرض تبریک به دیدار مدیر نو رسیده رفت.
می‌گفت:پس از سلام و احوالپرسی گفتم: ان‌شاءالله مبارک است. بحمدالله دستت به دهانت می‌رسد و پشتت به کوه مال و مکنت و ارث پدری گرم است. بیا و مردانگی کن، حرص مال و منال و جاه و جلال را از خود دور ساز و از همین اولِ بسم‌الله، اصحاب معامله و اذناب منفعت‌ را از گرد خود پراکنده کن.
خانقلی می‌گفت هنوز سخنم تمام نشده بود که رنگش برافروخت و با خشونتی که از او انتظار نداشتم گفت:
گم شو بیرون! اگر خودت نروی، با اردنگی بیرونت می‌اندازم!
و همان کرد که گفته بود.

حرف خانقلی که به اینجا رسید، به یاد حکایتی افتادم که سال‌ها پیش در یکی از ولایت‌های دوردست کشور شنیده بودم.

پیش از نقل آن، اعتراف کنم که سواد من از مکتب اکابر چندان فراتر نمی‌رود. همین آشنایی مختصر با اصطلاحات متون صفوی و قاجاری بلای جانم شده است؛ چنان‌که شب و روز از گوشه و کنار کشور تصویر قباله‌ها، بنچاق‌ها، دست‌نوشته‌ها و سنگ‌قبرهای کهن برایم ارسال می‌کنند تا بخوانم و رمزگشایی کنم.

اهل خانه نیز از این بابت بی‌نصیب نمانده‌اند. هر کس سراغ مرا می‌گیرد، بی‌درنگ می‌گویند:

میرزا حالش خوب است؛ هنوز هم مشغول خواندن سنگ‌قبر مردگان عهد عتیق است!

راست هم می‌گویند. مردم رفیق دارند که برایشان سکه و ارز دیجیتال و سند لواسان هدیه می‌آورند؛ اما رفقای ما از چهار گوشه ایران تصویر سنگ‌قبر ارسال می‌کنند!

روزی دکتر دلشاد ـ که نامش را به مصلحت تغییر داده‌ام ـ تصاویری از چند سنگ‌قبر بسیار قدیمی برایم فرستاد. کیفیت تصاویر چنان نامناسب بود که ناچار شدم رنج سفر بر خود هموار کنم و راهی ولایت مابهتران شوم.

در آن گورستان کهن، دو سنگ‌قبر قدیمی کنار یکدیگر آرمیده بودند؛ یکی متعلق به شیرمحمد و دیگری گل‌محمد.

از پیرمرد راهنمای آن دیار درباره این دو پرسیدم.
لبخندی زد و گفت:اگر حوصله شنیدن دارید، قصه این دو برادر شنیدنی است.
گفت:شیرمحمد و گل‌محمد از یک خون و یک خانه و یک سفره برخاسته بودند. اما چون پدرشان، میرزا قلندر، چشم از جهان فروبست و میراثی بر جای گذاشت، میان آن دو آتشی افتاد که نه آب نصیحت خاموشش می‌کرد و نه باد زمانه.

شیرمحمد زور بازو داشت و دستی که با گُرز زودتر از زبان سخن می‌گفت. گل‌محمد اما مردی محجوب و آبرودار بود. از بخش بزرگی از ارث پدر چشم پوشید، گُرزهای بلوطی برادر را به جان خرید، اما برای حفظ آبروی خاندان، لب به شکایت نگشود تا نقل مجلس همسایگان و مایه سرکوفت خویشان نشود.

سال‌ها میان آن دو قهر و کدورت حاکم بود؛ چنان‌که نه سلامی در میان ماند و نه کلامی. هر چه ریش‌سفیدان میانجی شدند، سودی نبخشید.
تا آنکه روزی حضرت عزرائیل دست به کار شد و جان شیرمحمد را برگرفت.
در آن دیار رسم بود که با مرگ آدمی، دفتر کدورت نیز بسته شود. همه انتظار داشتند گل‌محمد در مراسم برادر حاضر شود و او را حلال کند.
اما گل‌محمد می‌گفت:
نمی‌آیم!
مصلحان گرد آمدند؛ یکی آیه خواند، دیگری حدیث آورد، سومی از جوانمردی گفت و چهارمی از آبروی خاندان.

سرانجام با اصرار بسیار راضی شد که در مراسم حاضر شود.

هنگامی که جنازه را به گورستان آوردند، گل‌محمد همچون کسی که به حکم مصلحت تن به سازش داده باشد، جلو آمد، پایش را بر خاک قبر برادر کوبید و با صدایی آمیخته به یک عمر ناگفته‌ها بانگ زد:
شیرمحمد! برای آبروی زندگان در مراسمت شرکت کردم؛ اما بدان که حلالت نمی‌کنم!
پیرمرد که حکایت را به پایان رساند، خنده‌ای بر لبان ما نشست؛ اما در دل، تلخی عجیبی موج می‌زد.
آن روز سخن گل‌محمد را به شوخی گرفتم، اما بعدها فهمیدم روزگار استاد تکرار همین حکایت‌هاست.

تا آنجا که من دیده‌ام، تعداد قلیلی از صاحبان میز و عنوان، پس از نشستن بر کرسی قدرت، راهی را می‌روند که نباید بروند؛ راهی که در آن تلفن‌ها یک‌طرفه می‌شود، درها بسته می‌ماند،وجدان کاری فراموش می‌گردد و تازه به دوران رسیده ها بیش از آنکه به یاد مردم باشند، گرفتار یاد خویش می‌شوند.

مدیرانی که دغدغه مردم را ندارند، بدانند که مردم به آسانی دفتر گلایه‌ها را نمی‌بندند. چه بسا روزی که حساب آنان را به محکمه وجدان و دادگاه الهی ببرند.

و من گمان می‌کنم بعضی‌ها را حلال کردن، کاری است بس دشوار.
و من حکایت ها دارم که بازهم خواهم گفت۔۔۔

حکایت همچنان باقی است...

 

نظرات بینندگان
captcha