امام علی (ع): كسى كه دانشى را زنده كند هرگز نميرد.
شوشان ـ غلامعباس دیناروند :
ارنست همینگوی چهره ی شاخص سبک مینیمال و نظریهپرداز کوه یخ در داستاننویسی هرگز داستان معروف شش کلمهای خود را در هیچ مجموعه ی رسمی منتشر نکرد! روایت شده که او در یک شرطبندی دوستانه با گروهی از نویسندگان، مدعی شد میتواند با فقط شش کلمه، داستانی کامل، تکاندهنده و دارای آغاز، میانه و پایان خلق کند. نتیجه این شد: «نو کفشهای بچگانه را فروخت. هرگز بیمار نشد.» هیچکس نتوانست داستانی کاملتر در این حجم کم بنویسد.
ظاهر داستان از دو گزاره ی ساده و بیآلایش تشکیل شده است جمله ی اول خبر از یک اقدام مالی عاطفی میدهد: فروش کفشهایی که نو هستند و متعلق به یک کودکند! جمله ی دوم اما ادعایی غریب مطرح میکند: کسی هرگز بیمار نشد. در نگاه اول این دو جمله پیوند آشکاری ندارند اما ذهن خواننده ناگزیر میان آنها رابطه برقرار میکند چون در داستاننویسی مینیمال، کنار هم قرار گرفتن دو گزاره به معنای داشتن پیوند است. کفشها مال چه کسی بود؟ کودکی که باید کفش به پا میکرد. چرا فروخته شدند؟ چون دیگر صاحبی ندارند. جمله ی دوم میگوید هرگز بیمار نشد (اگر بیماری در کار نبوده، پس علت مرگ چه بوده؟ تصادف؟ سانحه؟ خشونت؟) داستان هرگز نمیگوید و همین سکوت، تراژدی را نامحدود میکند.
این داستان، سه مفهوم داستانک، میکروفیکشن و مینیمالیسم را در خود جمع کرده است. داستانک است چون زیر پانصد کلمه است. میکروفیکشن است چون پایان آن غافلگیرکننده و نیازمند بازخوانی داستان از ابتدا ست. مینیمال است چون نه یک واژه اضافه دارد و نه هیچ احساسی مستقیما بیان شده. اما فراتر از این دستهبندیها، درسی که این اثر به نویسنده میدهد این است که نوشتن لزوما به معنای اضافه کردن نیست؛ گاهی بزرگترین هنر در حذف کردن است. همینگوی در این شش کلمه یک مادر یا پدر عزادار را نشان میدهد بیآنکه حتی یک بار از غم یا مرگ بنویسد. خواننده است که ناگزیر جمله «کودک مُرد» را در ذهن خود میسازد، درست همانطور که چشمهای مخاطب، نوک دیدهشده ی کوه یخ را به توده ی عظیم نادیده زیر آب وصل میکند. همچنین این داستان نماد بارز آن چیزی است که در میکروفیکشن ضربه ی نهایی نامیده میشود؛ ضربهای که در لحظه ی تمام شدن جمله ی دوم فرود میآید و خواننده را وادار میکند دوباره جمله ی اول را با معنای جدیدی بخواند. کار بزرگ همینگوی در این اثر کوتاه، آزاد کردن خواننده از انفعال است. او نمیگوید چه اتفاقی افتاده بلکه صحنه را خالی میگذارد تا مخاطب خودش به فاجعه پی ببرد. این همان رازی است که داستانک مینیمال را از یک حکایت ساده به یک اثر ماندگار تبدیل میکند.