شیلنگ و لوله خوزستان داخلی
اینستاگرام شوشان
شوشان تولبار
آخرین اخبار
اینستاگرام شوشان
شوشان تولبار
کد خبر: ۱۰۶۷۱۶
تاریخ انتشار: ۱۰ شهريور ۱۴۰۰ - ۱۷:۵۳
شوشان - محمد کیانوش راد:

به یاد شهید علی اصغر گذاری 
و شهدای عملیات ِ  بدر 

— واقعا  دوست داشتی  بمیری  ؟
—    بی رودرواسی اولش نه  ، ترسیدم ، اما ‌بعد برایم پذیرفتنی شد ، یا بهتر بگویم دوست داشتم بمیرم .  
احساسِ در تله مرگ افتادن ، اضطراب آدمی را دوچندان می کند .  اما وقتی آماده ای ، گویی مرگ از تو می ترسد . الان که فکر می کنم‌ ،  می بینم  بهترین وقت مردن همان وقت بود.  حیف شد . 
—    بی رودرواسی اولش نه  ، ترسیدم ، اما ‌بعد برایم پذیرفتنی شد  . بهترین  وقت ِ مردن بود . این ها را سعید می گوید . وقتی خاطراتش را مرور می کند و به یاد علی اصغر  می افتد . 
نمی دانم  آن طرف دنیا چه خبر است  ، گاهی فکر می کنم‌اگر دنیایی پس از مرگ نباشد ، مهربانی و رحمت  خدا بیش از گذشته برایم معنا می یابد . 

جهان پس از مرگ ، و هویدا شدن  راز های پنهان آدمی ، رازهایی که با نهایت دقت و ظرافت در مخفی کردن آن کوشیده ایم  و در آن  « یوم تبلی السرائر »  ،  آشکار می شود ، نه تنها  خوشایند نیست ، که برای خیلی ها باعث شرمساری و سرشکستگی است . 
 برخی می گویند ،  نبودِ  ترس و طمع از بهشت و جهنم  ، و یا نه ، اصلا  نبودِ بهشت و جهنم  ، زندگی مذهبی و اخلاقی انسان را خالص تر میکند . برخی هم معتقدند   که 
اصولا نبود‌ ِزندگی پس از مرگ ، به پاکی و بی غرضی انسان در دنیا بیشتر کمک می کند . انسان در این وضعیت ، زندگی مذهبی و اخلاقی را  به خاطر نفس ِمذهب و اخلاق می پذیرد و‌نه به  علت ِترس یا طمع از نتایج اعمال خود در جهانی دیگر . اینهم  ا ستدلالی است . 

اما نه . من دوست دارم دنیای دیگری باشد  ، می دانی  چرا ؟ نه برای آنکه اگر ستمی در اینجا بر من رفته ، آنجا حق ام‌را بازستانم نه . و نه آنچنان  خود را در این دنیا  مستحق می دانم که به قصدِ بهشت و حوری ، و اشربه و اطعمه اش ، کیسه ای دوخته باشم ، نه .  
تنها بدین سبب مشتاقم که‌ دوست دارم با دوستانِ خوبی که  در این سرا  داشته ام ، آنجا و کنار آنان دمی بیاسایم . 

سعید دانشجوی رشته ریاضی است .  لاغر مردنی ، با قدی کمی بلندتر از قد معمولی ، مو بلندِ فرفری  ، آنقدر بلند که تا روی چشمانش را هم گرفته است . صورتی لاغر و استخوانی دارد . فکر می کنی اگر معتاد نباشد ، حتما سیگاری قهاری است . اما نیست . ریش تُنک اش را زیر چانه ی کشیده اش ، رها کرده است . رتبه اول کنکور ریاضی است . باور کردنی نیست ،  می خواهد درسش را رها کند، یا حداقل رشته اش را تغییر دهد .  می گوید مسایل مهمتری در زندگی ام هست که خواب و خوراک را از من ربوده است . در حل مسایل ریاضی حالا درمانده شده است . 
بچه ها فکر می کنند برای سعید موضوعی مثل داستان عشق و عاشقی و شکست عشقی  پیش آمده است . 
— چه مساله ای  مهمتر از درس و دانشگاه   ؟ 
— فهم خودم !  در حل خود مانده ام . 

  سعید پرچانه و گرم ، مهربان ، اهل فکر ،  زبر و  زرنگ  ، شوخ و خلاق ، شجاع  و بی باک و در عین  حال گاهی به شدت عصبی، پر استرس و پریشان گو است .  گویی از چیزی می ترسد . دقیق تر بگویم ، لرزه بر اندامش می افتد ‌. گاهی تند مزاج می شود و تا آستانه فحاشی هم پیش می رود ، سپس به یکباره ، خاموش و منزوی می شود . 

سعید در هرموضوعی حرفی برای گفتن دارد و همه دوستانش او را در گفتگوها جدی می گیرند . گاهی بیمارگونه دچار وسواس است . به محض آمدن به جبهه ، دنبال سلمانی است . موهای فرفری و بلندش توجه همه را جلب کرده است . پیش خالد رفت . روی جعبه صندوق مهمات نشست . آینه شکسته ای روبرویش هست . به زحمت خود و  صورتش در آینه دیده می شود . مرتب سرجایش جا به جا می شود . گفت مهم نیست  با همین تکه کوچک و شکسته هم می توان جهانی را دید ، سرش را از ته تراشید‌. تراشیدن موی  ، برای او ، علامتی از رهایی  است .  رادیوی کوچکی همراه دارد . دل و روده اش را درآورده و با دقت و سماجت ، برای به صدا درآوردن اش  تلاش می کند  . هرچه به او می گویند این رادیو درست بشو نیست  ، به گوشش نمی رود . آدم عجیبی است . 

قوطی کنسرو را سوراخ سوراخ‌ کرده ، بالای سنگر نهاده و سیمی از آن به رادیو متصل کرده است . بچه ها می گویند مگر آنتن تلویزیون  است ؟ می گوید موج موج است . موج و فرکانس رابا هر چیزی می توان‌گرفت . بچه ها سرشان را پایین می اندارند ، نمی دانند چه بگویند. هر سخنی بگویند ، سعید بالاخره با فیزیک کوانتوم و انرژی های نامریی و اثر نظامات کیهانی و فلسفه و سفسطه و عرفان ،   ثابت می کند که حرف خودش درست است . در مقابل حرف های سعید بارمان‌گفت : 

—  سعید حق داره همه چیز رو بهم ببافه ، همه این حرف ها ، حتی  فلسفه ، نهایتا بازی  های کلامی برای توجیه کسی یا چیزی است . همه فلاسفه هم اول چیزی رو اصل  می گیرند و بعد همه حرفهاشون رو بصورتی منطقی بر اساس آن اصل بنا می کنند . اصلی که خودش معلوم نیست واقعیت داره یا نه .

ادم گاهی خودش هم فریب بازی خودش رو می خوره . همه چیز در زندگی ، به پیش فرض های شهودی و حسی آدم  بر می گرده ، بقیش حرّافی است .  جهان احساس کردنی است و‌نه فهمیدنی .

در هور ، دنبال  یافتنِ گل نیلوفر است .  می گوید نیلوفر در مرداب می روید و نیلوفر سوره ای هم دارد !   سوره نیلوفر ! . عجیب است .  در هور گل نیلوفر  دیده است  . بچه ها نمی فهمند چه می گوید ، اما برایشان سوال است . اصلا  سعید ، چرا به جبهه آمده است ؟  

با هر صدایی می گوید : عراقی ها هستند ، مواظب باشید !  بقیه هم می خندند . اما سعید جدی می گفت !  . بلند می شد در شب ، با قایق آهسته به درون نیزارها می راند و علی اصغر را مجبور می کند  که او را همراهی کند . علی اصغر بانمک ، بالهجه شیرین آبادانی و دوست داشتنی و شجاع است ، نه نمی گوید . احترام  سعید را دارد . دلش هم برایش می سوزد  . می گفت سعید در بین بچه های جنگ ، چیز دیگری است . سعید واقعا خود را پادوی بچه ها می داند و در هر کاری پیشقدم است . 

موقع خواب ، حس و حال عجیب تری دارد .  نماز نمی خواند‌ ، کسی هم چیزی به او نمی گوید ، اما وضو می گیرد ، در گوشه ای می نشیند و در تنها یی اش نجوا می کند . خوره خواندن دارد ، هر نوشته ای را با ولعِ سیری ناپذیر  می خواند . کتاب  مفاتیح الجنان در سنگر هست ، شروع به خواندن می کند . بقول خودش دعای بی نمازان تا کجا خواهد رفت ؟ و می خندد . 

در هورالعظیم ، آنهم در اسفند ماه ،هوا در نهایت لطافت و اعتدال است . اوضاع جبهه بعد از عملیات کمی آرام شده است ، گاه و بی گاه  خمپاره بالای سرمان می آید . اما مثل هنگام حمله نیست . داریم نماز می خوانیم . به جماعت ایستاده ایم . مرا پیشنماز گذاشته اند . شلیک توپ و‌خمپاره های عراقی شروع شد . هر کداممان را به سوی می پراند . خودِ من اول از همه‌ پریدم توی هور . یکی خود را مچاله می کند و یکی درازکش ، بقیه هم ، شیرجه در آب را ، بر ماندن بر رکوع ترجیح می دهند . مساله جان است ، شوخی که نیست .  فقط بارمان است که نمازش را ادامه داد  . خم به ابرویش نیاورد  . 

باران  گلوله و ترکش می بارد ولی بارمان نمازش را قطع نمی کند .  سعید هم که در گوشه ای کز کرده  و‌فقط به‌ما‌می خندد . خنده و شوخی بچه ها و دست انداختن همدیگر شروع شد . این اولین و آخرین نماز جماعتمان در هور است  . حسن چای را آماده کرده ، حسن کم حرف است ،  به‌ضرورت سخن می گوید .  دور هم نشسته ایم و  چای دودی می خوریم . بحث و صحبت هم ، گل انداخته است . در مورد خدا ، مرگ ، بهشت و جهنم ، جبر و اختیار .... بیشتر بچه ها ی دانشجو‌ صحبت می کنند . 

سعید 
می گوید : 

 — سّر عجیبی در دعای جوشن کبیر  است . هزار اسم ، یعنی همه هستی ! همه چیز در صد خوابیده است . 

هرچه دعای جوشن می خوانم ، سیر نمی شوم . با خواندن هر بند‌، جوابی می شنوم‌. 

برای او‌جواب ها مبهم ، متفاوت و‌ حتی‌مخالف هم اند . نزدیک غروب است . پشه ها بیداد می کنند . در گوش  ، بینی ، و چشم و دهان در رفت  و امدند . چفیه تاحدی به دادمان می رسد . 

 سعید می گوید : یک بار تا آستانه مرگ پیش رفتم  . در خوابگاه  خودکشی کردم .   به زمین افتاده بودم ، دهنم  کف کرده و در حال موت بودم. بچه ها  در پتو پیچاندنم  و به بیمارستان گلستان بردند  . بارمان پای ثابت بحث‌ با سعید است . 
—  خودکشی ؟ چرا  ؟ چطوری ؟ 
— کلی قرص خوردم . 
— خودکشی برای چه ؟ 
— فرار از بی رحمی های زندگی ، ناتوان و خسته و بی پناه بودم . تنهایی و بی کسی ، چیز کمی نیست . 
— تویی که با چنین اراده ای  ، و با وجود وحشت از مرگ خودکشی کردی ، بر بی رحمی از زندگیِ هم می توانی پیروز شوی .

— درسته ، اما تصمیم به خودکشی اسمش  اراده نیست ، حماقت ِ محض است .  خودکشی،  ضعفِ  مطلق آدمی است . بی اراده‌گی و تسلیم به جبر های زندگی است .
— اگرچه من مخالف خودکشی هستم ، اما بنظرت  پذیرفتن دردی کمتر ، برای فرار از  دردی بزرگ تر نادرست است  ؟ . اصلا راهی برای  فرار از ناتوانی های انسان در برابر اینهمه مشکلات وجود دارد ؟ 

هرگز . هرگز همه چیز در این دنیا روبه راه نخواهد بود . — 
 اساس هستی،  بر چهار عنصر مخالف هم است . دست و‌پای آدم  هم در زمان ، دوره زندگی ، طبیعت ،  جغرافیا ، محیط ، ژن ها ، تاریخ ، جامعه و خویشتن  بسته  است . نه فقط نهاد ناخودآگاهم ، که نهاد خودآگاهم نیز ، بر من ناشناخته است .

من صَرفِ زندگی خواهم شد ؟ یا زندگی صرف من ؟ نمی دانم .
آیا داروین درست می گفت که نظریه سازوکار هوشمند برای ایجاد جهان و اداره آن را رد نموده است  و همه چیز را به اصل انتخاب طبیعی ، تکامل انواع ، تنازع بقا ،  موتاسیون و تغییرات تصادفی ژن ها مربوط می دانست ؟ آیا صرفا بر اثرتصادف و تاثیرات ِ محیطی ، ویژگی های خاصی در این یا آن انسان بوجود می آید ؟ پس خدا و من در این میان چکاره ایم ؟

اگر خدایی هست ، چرا دست خود را از جهان شسته  وو جهان را به‌حال خود رها کرده است ؟  و چرا مرا در میان جبرهای گوناگون رها کرده است .؟ عجیب تر و عجز آور تر برای سرنوشت ِانسان آینده  ،دستکاری ها و مهندسی  ژنتیک و ساخت آدم های ساخته و پرداخته  دست بشر است . روندی وحشتناک تر از نظریه انتخاب طبیعی داروین ، حتی دست طبیعت هم بسته می شود .  پس من و تو کجای داستان زندگی هستیم ؟ 
— خب چه باید کرد ؟ راستش منهم نمی دانم . 

 — پیش تر می پنداشتم ، برای رستن و رهایی از بندهای اجباریِ زندگی که برمن بسته شده است  ، اراده ام کافی است اکنون می بینم  که نه ، کافی نیست.

با این همه می دانم ، که نباید تسلیم جبری هایِ  زندگی باشم . زیرا در آن صورت  ، زندگی برای من ، بی رحم تر از همیشه خواهد شد . باید سهم خود را از خدا ، جهان ، هستی ، طبیعت یا هرچه بنامیم بگیرم . حالا که به جهان پرتاب شده ام ، تسلیم نخواهم شد و سهمم را می خواهم . 
—  سهم تو چیست ؟ 

— آنچه به من حال ِ خوشی بدهد کافی است . هرچه کامم را شیرین کند . 

 می خندد، بعد از آن  از خودکشی ِ نافرجام ، حالا برای دیدنِ صبح  ، لحظه شماری می کنم.
دوست دارم اینجا بمیرم . مزه مرگ اینجا شیرین است . 

  نور آفتاب در صبحدم ، دمی تازه به من می دهد ، زنده ام می کند. 

حسن عصاره ، هر صبح بچه ها را بیدار می کند . آنها که شب کشیک بوده اند ، صبح ها بیشترمی خوابند . 

— ظهر شد بلند شید دیگه . بسه  . دلاور، بیسجی بلند شو. 
  صبح سردی است ، در  سنگر خوابیده است  ،  از گوشه پتوی زبرِ  و زمخت ِ ارتشی که رویش کشیده بود باچشم خواب آلود  ، اشعه  نرم و ناز خورشید ، وزش بادِ  و نوای نی و رقص نیزار را زیر نظر دارد . 

به حسن گفت : 

—  حسن  آیا واقعا روزی که نباشم دیگر این صبح را نمی بینم ؟ 
اندوه سراسر  وجودش را گرفته است . 

 با اینهمه ، می داند  روزی خواهد آمد که دیگر صبح را نخواهد دید.

زد زیر گریه ، عجیب است ، سعید چه روح لطیفی دارد .حسن با مهربانی کنارش نشست  .دستش را روی شانه اش گذاشت ، چند بار آرام پشت شانه اش زد و گفت بلند شو و آبی به صورتت بزن . نگران صبح نباش .  باشیم یا نباشیم صبح را خواهیم دید .  قول می دم . 

سعید باور داشت کسی با او نجوا می کند . صدایش را می شنود و با او حرف می زند . چهره اش معصومانه تر از همیشه شده است  . باوری باور نکردنی و وصف ناپذیر از دیده ها و شنیده هایش دارد  . باوری که برای او ، نیاز به هیچ استدلالی نداشت ، اگرچه برخی  ، گفته هایش را باور نمی کردند . 

— برادر سعید ،تو که یه بار سراغ خودکشی و مرگ رفتی  ،  و بعد گفتی به خیر گذشت ،  چرا الان به‌جبهه اومدی ، و هر روز آرزوی دیدن صبح را داری ؟ 

— یعنی چی رضا ؟ چه ربطی بهم داره ؟ 
— آخه هرکه جبهه میاد ، دانسته یا نداسته ‌به استقبال مرگ میره . 
— نه اینطور نیست ، فرق داره ، من  برای کشته شدن اینجا نیومدم‌  . اینجا ما مرگ رو انتخاب نمی کنیم‌، این‌مرگه که ممکنه ما رو‌انتخاب کنه . خوش به حال کسی که  آماده‌باشه.
— اقا سعید مرگ ترسناکه ؟ تو از مرگ نمی ترسی ؟ 

— بسته به حال و وقتِ آدم داره . اگر باور داری که پس از مرگ ، وضع  و حالی بهتری داری ، چرا بترسی ؟  همین جا ، اینجا عشقِ شادمانه ی بچه ها به شهادت  رو نمی بینی ؟ علی اصغر رو نمی بینی ؟  ، والله ، بهش حسودیم می شه ،  اگر زندگی پس از مرگ رو باور نداشته باشی ، آنوقت ، ندیدن صبح ،  وقتی دیگر نیستی ، اندوه بار نیست ؟ 

لشکر پشه های هور ، حمله کرده اند  . لشکری از پشه ها ، روی دست و صورتمان  نشسته و سوخت گیری می کنند . علی اصغر گفت : 

— ابوعادل تو که عربی بلدی به پشه ها بگو ما خودی هستیم ، کشتن ما رو . . بگو برن سمت عراقی ها . 

— اینها نوع خاصی از پشه های  هور هستند .اینجا خیلی پشه هست . فقط اینا اینطورن ، اینا  مثل زنبورها برا خودشون حریمی  دارند . افراد غریبه رو نیش می زنند.

— ما که غریبه نیستیم ! 
—   . هور خونه انهاست و ما بی اجازه وارد شدیم . زندگی ماهی های هور ، گاومیش ها ، پرندگان‌ ، همه  بهم خورده ، هر کسی با غریبه ها همین کار رو‌می کنه . از خونه اش دفاع می کنه .  کمی تحمل کن ، بات رفیق می شن . 

پشه ها با ما شوخیشان گرفته و اسباب ِ بازی و خنده و همچنین عصبانیت بچه ها شده اند . نیش می زنند،  می نوشند و مست می شوند .  ناخواسته ، به ته حلق مان   یا در بینی مان  می روند.

عکس العمل بچه ها جالب است . بعضی ها عصبی شده اند . دردِ نیش پشه های هور دادِ  بچه ها را بلند کرده است . رحیم بحری دانشجوی خوش استعداد دارو سازی است .لهجه  شیرین اصفهانی و مهربانی خاصی دارد  . پمادی درست کرده است ، خوش بو است و پشه ها را فراری می دهد ، اما نه ،نمی روند ،  آنها برای حفاظت از خانه شان  ، گویی سمج تر از ما هستند . رحیم گفت : 

—  ابوعادل راست می گه . اینجا خونه اوناست . از حریمشون دفاع می کنند .

کشتن پشه ها چرا ؟ نیازی به کشتن اونا نیست . اینها هم از زیست گاهشون‌ حفاظت می کنند . مثل هر موجود زنده ای ، درست مثل خودِ ما .که برای دفاع از مرزهایمان اینجا اومدیم .  فقط پماد رو . 

روی دست و صورتتان بزنید ، پشه ها فرار می کنند . 
حسن گفت : 

— پشه ها که جای خود دارند . مردم هور هم نابود شدند ، همه آواره ی شهرها شدن، مال و‌منالشون هم نابود شد ، جوناشون هم‌که در هور و در کنار ما می جنگند و کشته می شوند   . بعد هم معلوم نیست چه برسر هور و مردمش می آید 

عملیات بدر شرو ع شده است . خبرهای خوبی از جبهه نمی رسد ، بچه ها در گوشی می گویند  اوضاع عملیات خوب نیست  و جبهه  به نیرو نیاز دارد  .  بیستم اسفند شصت و سه آغاز عملیات است و هدف تصرف بصره است .

در منطقه ای که سال گذشته عملیات خیبر انجام شده است و تلفات سنگینی به نیروهای ایرانی وارد‌شد . جنگ است و شکست ‌و پیروزی جزیی از آن  .  نه خیانتی در کار است و نه کم کاری و بی توجهی فرماندهان . با تجربه ترین فرماندهان هم ، گاهی شکست می خورند .

 اما محاسبات اشتباه ، خوش خیالی ها  ، تهور  و غرور و خودبزرگ بینی ، میان برخی فرماندهان وجود دارد .در  عملیات بدر ، مثل خیبر ، موفقیتی در کار نیست . ایران شکست‌ سنگینی  را متحمل شده است . برخی از بهترین بچه ها ی سپاه ،شهید شدند . مارش نظامی از رادیو‌ نواخته می شود . نمی شود آرام گرفت و در خانه نشست . 

همسرش باردار  است . ۹ ماهه است ، دختر اولش  دوساله است . هنگام تولد فرزند اول درکنار همسرش نبوده است بارمان دانشجوی الهیات است . در دانشکده راحت نیست . بارمان هم ، مثل سعید فکر می کند اگر  تغییر رشته بدهد بهتر است .مباحث الهیات را دوست دارد ، اما  ، فکر اینده شغلی اش هم هست . فکر می کند رشته تاریخ ، حواشی  کمتری  برایش  دارد .

 ‌در منطقه گلستان ، کوی فرهنگیان ، مستاجر است  دو اتاق تو در تو ، بدون آشپزخانه . ایوان خانه را با ایرانیت از حیاط ، جدا کرده و اجاق گاز را آنجا گذاشته است .  .اسباب و اثاثیه ی چندانی ندارد  .سبک بال و بی چیز ، اما خانه اش پر از عشق و صفا است .  خانه برایش آرام ترین جا است . هفته ای چند بار به اداره سکونت معاونت دانشجویی سر می زند ، شاید خوابگاه متاهلی به او بدهند . وسعش نمی رسد . 

در اهواز غریب است . مامور به تحصیل شده ، اما مجبور است کلاس حق التدریس هم داشته باشد. بارمان از همدان آمده و ادبیات فارسی درس می دهد . چهارشانه و کوتاه قد ، سری بزرگ و صورتی گرد دارد ، بی ریش و با سبیلی پر پشت ، لباسش ساده و آرام و اهل فکر است .

در عکس های قدیمی اش ، موی مجعد و‌پر پشت و زیبایی  دارد ، اکنون بالای پیشانی اش  به کلی خالی است . در میان جمعی که او را نمی شناسن ، معمولا در ابتدا  کسی با او نزدیک نمی شود ، اما وقتی سر سخن را باز می کند ، همه دوست دارندبا او‌ هم کلام شوند . با خنده می گوید روز اولی که مدرسه رفتم‌ ، بچه ها فکر می کنند ، پدر یکی از بچه ها هستم و فکر کرده بودند.

مثلا راننده کامیون یا مکانیک هستم .

 دو روز بعد از آغاز عملیات با دوستان دانشجو عازم جبهه هستیم . مسعود حجاری ، رحیم بحری نجفی ، مهران مدیری ، حسن عصاره و  سیدحسن حسینی ،  شیپوری ،  شهاب شیشه گر ، اسماعیلی ، از دانشگاه اهواز به جبهه اعزام شدیم‌. مقصد جزیره مجنون درهورالعظیم است  
مینی بوس سپاه ، جلوی ساختمان انجمن اسلامی مرکزی دانشگاه ایستاد  . از آنجا اعزام شدیم .
گروه دیگری هم به ما ملحق شدند . رضا زیلابی  ،یارمحمد موسوی، امرالله شاه ولی ، هم از ایذه اعزام شده بودند . بارمان برزام از طریق بسیج مسجد محله  ، سعید خدری هم دانشجو‌ بود ، اما نفهمیدیم از کجا اعزام شده است و علی اصغر گذاری که بچه آبادان بود‌ . کاظم مشعلی ( ابوعادل ) از بچه های زرگان و‌کارمند شرکت نفت هم به ما پیوست.

در مسیر حرکت مینی بوس ، هر کس در فکر ‌و‌ذکری است ،  سکوت حاکم است . همین که مینی بوس گِل مالی شده است ، یعنی ، به جایی پر خطر می رویم . 

بارمان کنار  پنجره نشست . نگاهش  به دور دست ها است . در فکر این رفتن است  !  و اینکه  چه خواهد شد؟ همسرش  را در این شرایط بحرانی و در آخرین ماه بارداری ، تنها رها کرد و رفت . نزدیک عید است .خریدو نظافت خانه به کنار ، نزدیک وضع حمل طاهره است . چه کسی می فهمد زنی که با عشق با مردی ازدواج کرده و اکنون در حال رفتن است ، آنهم در شهری غریب و تنها و با حال نزار چه می کشد ؟   آیا بارمان کار درستی کرد ؟  آیا در نهان و ضمیر ناخودآگاهش نوعی میل به خودنمایی قهرمانانه  نیست ؟ فشار ِرفت و برگشت سوالات در ذهنش   و پاسخ های مثبت ومنفی را که با هزار اما و اگر همراه است ، بر جمجمه اش سنگینی می کند ،  هر که به بارمان نگاه کند ، می فهد روح‌ و ذهنش جای دیگری است . 

کنار هم نشسته ایم . بی آنکه هنوز آشنا شده باشیم  ، بی مقدمه ، گفتگوی ذهنی اش را با من در میان گذاشت و گفت :

. ‌ —  عجب غفلتی کرده ام  . برای رفتن به جبهه  اجازه ای  نگرفتم ، حتی مشورتی خشک و خالی هم با او نکردم . نگاهش سنگین بود . موقع خداحافظی ، در حالی که‌دست چپش را بر کمرش گرفته بود ، به سختی و‌با درد از روی تخت برخاست و به بدرقه‌ ام آمد . مادرش دست راست و زیر بغلش  را گرفته بود . خنده ای بر چهره اش نشست  . لبخندی با درد ! ، آخه  وقت زایمانش است.

به زور خندید ، اما لبخندش مثل لبخند ژکوندبود . قران کوچکی را با جلد آبی رنگ‌  در ساکم گذاشت . سولین بهانه آورد ، گریه کرد و لباس بلند طاهره را گرفت و به سمت خود کشید  . منم حسابی متاثر شدم، بهم ریختم ، اما به رو نیاوردم . به سختی با سولین تا دم در آمد . مادرش هیچ نگفت . معلوم بود که حسابی ناراحت است . نگران است . می ترسد . حق دارد .  صورتم را هم نگاه نکرد . 

عجب آدم خودخواهی هستم . چرا اون‌موقع اینها بفکرم‌ نرسید ؟ چرا اینقدر سنگدل شده بودم ؟  چرا حواسم نبود ؟

گفتم : 

— چی ؟از کی اجازه نگرفتی ؟ داستان چیه ؟ اسمت چیه ؟ 

— از همسرم طاهره اجازه نگرفتم . شرحش را گفتم   . اسمم بارمانه .  بارمانِ  برزام ، معلمم و دانشجوی الهیات . 

— به چه رشته خوبی . پس کلی باید برامون حرف بزنی 

— حالم‌ خوب نیست . زن و بچه ام رو تنها گذاشتم و آمدم  .  آنهم در این وضعیت و اوهم‌ هیچ نگفت . ندیدن و نادیده گرفتن طاهره ،  نامردی و بی معرفتی است  . البته عمدی در کارم نبود ،  اما بی توجهی ِ قابلِ گذشتی هم نیست . 

غروب در قرارگاهی در نزدیکی سوسنگرد مستقر و تجهیز شدیم . در میان گرد و‌غبار ِ ِکامیون های حمل مهمات ، فرهنگیان  اعزامی از ایذه امده اند . 

 فتحعلی لندی( محمد نژاد ) ، نورعلی احمدی ، علیرضا لیموچی ، فرشید مقصودی و جمال ( شهرام ) درویش در میان آنها بودند . فرهنگیان ایذه  در کار حمل و نقل و تدارکات گلوله های جنگی بودند . پس از نماز ، دعای کمیل ، باحالی خوانده شد . همه می گریستند . قرار است فردا صبح برای پدافند ما را به هور ببرند ‌. پرویز کارمندِ اداره آموزش و روش ایذه هم بود .

 جثه ای قوی داشت ، صندوق هایی که درون هر یک‌ دو‌گلوله بزرگ توپ بود. پرویز بی ملاحظه  صندوق ها را  داخل کامیون به روی هم پرتاب می کرد . 

— شک ندارم پرویز نمی داند‌در صندوق ها چیست ؟ جمال درویش و فتحعلی به سراغش رفتند . 
— می دونی توی این‌صندوق ها چیه  
— نه چیه ؟ 
— گلوله‌جنگی 
— هی بو‌ هی ،  راست ایگوی ؟ 
همه خندیدیم . 

بیست اسفند اعزام شده بودیم    .  بیست  و‌سوم‌ اسفند شصت و سه است .  بارمان در کنج خلوتی نشسته است  .  می نویسد  : « امشب دومین شب اعزام مااست . دیشب در کرخه ‌‌پادگان ولی عصر و امشب در ۲۷ کیلومتری اهواز ، در چادر هستیم . باگردان عمار از لشکر ولی عصر هستیم  . فردا به خط می رویم . در این دو روز بارها خواستم چیزی بنویسم . اما هر بار که می  خواستم ذهنم را جمع و جور کنم و مشاهداتم را در همین دو روز بنویسم ، دیدم نمی شود . صداقت و ایثاری که در چهره بعضی از برادران می بینم چگونه می توانم آنرا ترسیم کرد . مانده ام‌چه بنویسم . در خود احساس حقارت و کوچکی می کنم ، در مقابل  عظمتِ این  بچه ها ، چه می توان‌گفت  ؟ چگونه اند ؟ و با چه حس و انگیزه ای به این حال و روز رسیده اند ؟  نمی دانم چه بنویسم ، قلم و بیان از نوشتن عاجز است .

رضا و سعید، من و بارمان  در یک  سنگر هستیم  . علی اصغر هم هست  . علی اصغر ، با برگ های نی  ، قاب عکسی ساخته ، خیلی ظریف ، دو سر چهار برگ نی را  به شکل مورب با چاقو بریده و بخوبی کنار هم گذاشته ، چهارچوب اش را چفت و بست  کرده  و بر مقوایی چسبانده است . 

 عکسی را داخل این قاب زده و‌در سنگر نصب کرده است  . عکس دوستِ شهیدش است . ثامر سیمایی سیه  چرده دارد ، بچه احمدآباد و  پدرش در رستوران پاکستانی ها نظافت چی است  ،  در حمله هوایی عراقی ها زیر  آوار ماند . دیگر کسی نان به خانه نمی آورد  . ثامر در روزهای اول جنگ ، با بچه های  شهر ، به « کوت شیخ » خرمشهر رفته بود . کوت شیخ ، درست روبروی بانک ملی مرکزی  خرمشهر ، در ضلع جنوب خرمشهر است . شمال رود که خرمشهر قدیم است  دست عراقی ها است  .‌در  کوت شیخ ، کانال هایی راهرو مانند و‌زیر زمینی هایی تو در تو ، سنگر ها را بهم وصل می کند‌  . ثامر  همان جا شهید شد . علی اصغر ، عکسش را همیشه با خود  دارد . 

— اقا سعید ، ثامر با‌من‌حرف می زنه . مثل تو که می گی صداهایی می شنوی . 
درسته ، با عکس هایی که روبرومون‌ می ذاریم ، زندگی می کنیم .— 
 اونا  رادر خود مزه مزه می کنیم. 

گاهی با آنها حرف می زنیم ، می خندیم ،گریه می کنیم ، اونها  آینه ی ما می شوند   .  تکه ای از وجود ما است که روی دیوار سنجاق شده اند .

— شب و‌روز ، من و‌ثامر باهم بودیم ، از دو برادر بهم نزدیک تر بودیم . خیلی زودرفت . 

— می فهمم . من هم‌  عکس مادرم توی اتاقم هست . مادرم ، آه چه بگم ، نمی توانم بگم چی شد .

مادر سعید در آتش سوزی خانه شان جزغاله شد. چیزی در خانه نداشتند ، اما حصیرها و لحاف های کهنه و خرت و پرت های اندک ، کافی بودتا زنی نحیف را به یکباره در کام خود بکشد . سعید شاهد ماجرا بود . علت آتش سوزی معلوم‌نشد ، اما برخی پدر سعید را متهم کردند . سعید از آن به بعد ، نزد مادر بزرگ ، زندگی می کند . در کودکی از  مادر بزرگش ، دست و‌پا شکسته کمی قران آموخته است . به مدرسه و دبیرستان سینا  فرستاده شد . معلمین اش می گفتند شاگردی زرنگ و‌استثنایی است . 

در محله چشمه علی و بعد از آخرین خانه ها ، که به صحرا وصل است ، خانواده ی سعید سرپناهی دارند . درستش این‌ است ،  خانه ای ندارند  . پدرش سوادی ندارد . زمینی ندارد . شغلی ندارد . اما رفقایی ناباب دارد . اهل زندگی هم نیست . پدر به عنوان کارگر فصلی به اهواز می رود . درامد اندکش را  صرف خوش گذرانی و عیش و نوش می کند . سرپناهش را با کمک ناچیز برادرش گودرز ، که کارگر حراست ِ باشگاه شرکت نفت است ساخته است . سنگ روی سنگ گذاشته ،بدون ملاط و سیمان ، تنها با گل اندود شده است . خانه نیست ، بیشتر به بیغوله شباهت دارد . با پنج فرزند قد و نیم قد ، و زنش ماهرخ ، که روز و روزگارش ، با این‌مرد سیاه شده است . تنها آرزوی مادر سعید ،  داشتن خانه ای ساده ، شبیه خانه های بیست فوتی یا ده فوتی شرکت نفتی بود . حالا سهمش از دنیا دخمه ای زیر خاک است . 

 علی اصغر عکسی هم از پدر و مادرش در جیبش هست . هر وقت تنها ، روی پل خیبری ‌در هور  می رود ، یواشکی عکس را در اورده و نگاهی به آن‌می کند ، آن را می بوسد و در جیبش می نهد .  نمی خواهد بچه ها فکر کنند بچه ننه هست‌ . حالا می فهمم چرا روز اولی که سوار قایق ها شدیم ، آنگونه علی اصغر بی تاب بود . همه فکر کردیم این بچه از جبهه ترسیده است .یکی گفت : 
— این بچه ها را به خط می آورند که چه بشود ؟ 
— یواش تر صحبت کن می شنود .
—  لابد چند فیلم ِ تبلیغاتی و بزن بزن آرتیسی  دیده و به جبهه امده . 
— حالا چیزی نگو . صحبت می کنیم برش گردونند . یا ببرندش واحد پشتیبانی . 
— بله ، بابا حداقل بچه ها را به خط نیارن 
علی اصغر صحبت را شنید ، اما هیچ نگفت . 

 سوار قایق شده ایم  . اولین بار است بعضی بچه ها سوار قایق شده اند ، نزدیک است قایق واژگون شود .  برخی می خندند،برخی می ترسند ، برخی هم در خودشانند و سکوت کرده اند. بنظرم آنها هم کمی ترسیده اند ‌، درست  مثل خودِ من . سعید هم دست پاچه شده است .

مشاک گفت : 

 — نترسید ، عادت می کنید . باید در نزدیکی عراقی ها کمین بزنیم . 
علی اصغر بغض کرده بود . فکر کردیم ترسیده است . اما چه قضاوت ِبد و زودهنگامی ، علی اصغر از همه ی ما شجاع تر بود . او فقط یاد ثامر افتاده  است. 

رضا زیلابی ، نوجوانی است که از ایذه آمده است . بختیاری ِ اصیل ، پرشور و پر هیجان ، خنده از لبانش دور نمی شود . از اهالی نوترگی در منطقه مرغا، یا مرغاب  ایذه است . رضا بچه ی روستای « اشترگرد » است . ابتدایی را در مدرسه ی « اسدی مال سیدی » و‌ راهنمایی را در مدرسه روستای « طهماسبی» گذراند .

مدرسه ای بدون اب  و برق و سرویس بهداشتی،  با یکصدو‌بیست دانش آموز دختر و پسر . از روستاهای اطراف ، با مشقت و با پای پیاده ، با دم پایی و گالش و کفش های مندرس ، ‌به روستای طهماسبی می آیند  . در مدرسه ای مختلط درس می خوانند . 

شهرام  ، مهرماه سال شصت بعنوان معلم به  ایذه  آمده است . 
 از مرغاب پیشم  آمد و‌ برای  مدرسه اش تقاضای کمک نمود  . ضمنا 
از دانش آموزی گفت که قصد ترک تحصیل دارد و بقول خودش ، می خواهد باری از بار خانواده اش  را بردارد . 
— بهترین دانش آموز ما است . باهوش و حساس و درس خوان است  . 
— باشه درست می شه ، میام اونجا ، بیار ببینمش . 

هفته بعد با موتور سیکلت ِ تریل قرمز رنگ  ، از راه راسفند به مرغاب رفتم . از هلایجان هم می شد رفت ، اما مسیر هلایجان دور است . از راسفند رفتم . سمت راستِ جاده خاکی ، باغ طهماسبی ها است ، دشت لاپهن ، تپه های گچی و سپس دشت نوترگی و سه راهی مرغاب . راهی به روستای سید صالح ، راهی به تلخاب و راهی که به روستای  طهماسبی می رود .در تمام این منطقه یک مدرسه راهنمایی، آنهم  بعد از انقلاب ساخته اند . 

تازه جنگ شروع شده است . سر صف یکی از دانش آموزان مقاله ای می خواند و به رییس سازمان ملل اعتراض می کرد که چرا جلوی صدام را نمی گیرند‌. با هیجان و پرشور می خواند ، یک بار زد به لری خواندن و گفت : 

— سی چه سازمان ملل کاری نی کُنه ، سی چه ساکته ؟ 

متوجه شد و دوباره به فارسی ادامه داد. همه زدند زیر خنده ، برخی هم مسخره کردند . 

 زبان مادری  جزئی از هویت وجودی ما است . ناب ترین  احساسات  و عواطف آدمی ، در زبان و با زبان مادری ما بیان می شود . 

 احساسات واقعی رضا ، به خانه اصلی اش ، یعنی زبان لری  رفته بود .

سر صف تشویقش کردم و  به دفتر مدیر مدرسه خواندمش و باز هم،  احسنت و آفرین اش گفتم . ، رضا گفت : 

— نمی خوام  دیگه درس بخونم . یعنی نمی تونم . مشکل مالی داریم . می خوام  کار کنم . بعد اگه شد درسم را هم بخونم. 

گفتم : 
— نه ، درس  رو حتما باید بخونی . با درویش بیا  ایذه  . مشکلی نیست . حل می شه ، نگران نباش 

وضعیت امکانات ِبخش مرغاب نسبت

به بخش های دیگر ایذه، از نظر امکانات ، بسیار بدتر است .فقر و محرومیت در روستاهای مرغاب بیداد می کرد ‌.  مردان برای یافتن کسب و کار و درامدی اندک ،  روستا را ترک می کردند . مقصد اصلی بسیاری از آنان کویت است . با همه این حرف ها ، در اینجا زندگی با رنجی شیرین در جریان است .   

محرومیت سراسر منطقه را فراگرفته است . شیخی شفیعی نام ، روحانی اعزامی به ایذه ، که گویا مشهدی است ، به مرغاب آمده است . سر به سرش می گذارم . قیافه اش شبیه افغانی ها است .

کمی هم در راه رفتن مشکل دارد . می توانم با او شوخی و حتی دستش بیندازم ، خاکی و با مزه و سازگار با مردم است . از محرومیت منطقه و نداشتن  آب در مرغاب ناراحت است . به او‌گفتم : 

— شیخ تو کجا و اینجا کجا ؟ چه گناهی و خلافی کرده ای  که اینجا تبعیدشده ای ؟ 
ترش رو و متکبر نیست ، با خنده می گوید : 
— اره  تبعید شده ام‌ ، اینجا‌واقعا  برایم مثل ربذه است ، بیابان خشک و‌بی آبی است . 

رضا با صدایی لرزان ،  با‌حجب و‌حیای معصومانه و کودکانه اش  ، از رنج ها و آرزوهایش گفت: 
— دوس دارم درس بخونم و‌دکتر بشم رنج رو‌ غنیمت بدون   ، ارزش اون رو بدون ، مطمئنم حتما — دکتر می شی . 

معلوم است جدی و آینده دار است . عزت نفس روستایی اش  ، اجازه درخواست کمک نمی دهد  ، می خواهد کار کند .

 چند روز بعد، با  درویش به ایذه آمد .  رضا را به کمیته فرهنگی رفت  .  مشغول کار شد . در کنار فعالیت فرهنگی ، درس را هم با جدیت دنبال کرد  . حالا به جبهه آمده است  . با صفا ، پر جنب و جوش و پر خنده ، مهربان و‌مودب است . همه بچه ها دوستش دارند . 

 سعید بیشتر  وقتش  را با علی اصغر و بارمان می گذراند . با بارمان بیشتر احساس نزدیکی می کند و با او‌ جر ‌و بحث می کند .  با اینکه سعید حدود ده سالی سن اش از علی اصغر بیشتر است اما  مرید و شیفته اوست .علی اصغ فکر و دلش یکی است جثه ای کوچک‌دارد ، اما مثل شیر شجاع و نترس است . بارمان ، صدای خوشی دارد و گاهی آواز حماسی  می خواند . تنها دغدغه اش همسرش است. وجدانش آرامش نمی گذارد . 

— خب تو الان بیخود اومدی جبهه . انتظاری از تو نیست . 

— مهم انتظار دیگران از من نیست ، مهم انتظار خودم از خودم است . منم دوس دارم به این بچه ها برسم . من حق ندارم مثل اینها بشم ؟

— اما همسرت الان به تو نیاز دارد . چی بگم ، هیچ  حرفی در برابر تو  ندارم 

—  چیزی نیست ، فقط یه کم دلشوره دارم . 

بارمان  معلمی رو دوست ندارد .نه فقط به دلایل خاص ِ حاشیه ای  که برایش درست می کنند ، اصلا حوصله کلاس و سر و کله زدن با دانش آموزان را ندارد . معلم بدی نیست ، نه ، می توان گفت معلم خوبی هم هست.  بیشتر دوست دارد نویسنده باشد تا گوینده . یه چیزی شبیه کار در کتابخانه ، اما فعلا کار دیگری جز معلمی در روستا برایش پیش نیامد.

بارمان جنب و جوش زیادی ندارد ، ادم بسیار با نزاکت و منظمی است .لباس ها ، پتو ، ساک  و حتی کفش هاش رو تمیز می کند ودر رفت و آمد از سنگر هم ، سعی می کند کفش هایش جفت و‌کنار هم باشد . تنها آدم منظم جمع ما بارمان است .  گوشه گیر نیست، اما جز به ضرورت هم حرفی نمی زند‌. 

پل های« نفر بر»  معروف به پل خیبری را با  قایق موتوری آوردند . می بایست آنها را با پیم های آهنی بهم وصل کرده ،  جایی برای سنگر و دیده بانی آماده کنیم . 

کاظم مشعلی سن اش از بقیه بچه ها بیشتر بود ، از اهالی ملاثانی و کارگر شرکت نفت است . مشاک از بچه های دزفول که مسولیتی در گردان دارد ،  او را مامور انجام کار می کند . همگی مشغولِ سر هم کردن  و چفت و بست پل های خیبری هستیم  . پل ها از یونولیت ، با پوششی از آلومینیو م عاج دار، و توسط قرارگاه نصرت  ساخته شده است . «سیامک بمان » از بچه های اهواز ، طراحی و ساخت آن را برای عملیات خیبر انجام داده است . 

همایون . الف ، به خط  می آید و می رود . خوش تیپ ، موی تقریبا بوری دارد . عینکی زیبا برچشم دارد و گاهی کت قهوه ای چهارراهی ، به رنگ چشم و مویش می پوشد همیشه روی کت اش اورکت می پوشد . نه هر اورکتی ، اورکت نو و تمیز می پوشد .خودش می گوید : حزب اللهی خوش تیپی است.

اگر جایی برود کسی فکر نمی کند حزب اللهی است . شاید ضرورت کارش اقتضا می کند. کمتر حرف می زند ، هر وقت می آید فقط سوال می کند .  می گوید دزفولی است ، اما نیست . حالا چه فرق می کند کجایی باشد ؟ راستی و‌درستی آدم ها اصل است . مرتب از دانشگاه ، از اساتید ، از خوابگاه  سوال می کند .

  در جمع با چشم و ابرو و اشاره حرف می زند . 

خیلی توی نخ سعید است . رو به سعید و با نیش و خنده گفت : دو روز جبهه می آیید  ، عکسی می گیرید و  بعد ...... سعید فقط نگاهش کرد ، هیچ نگفت . بارمان هم همینطور . روحانی جوانی که برای تبلیغ آمده بود با تندی و عتاب آلود به همایون گفت : برادر این چه حر ف ِ بی ربطی است که می گویی ؟ ابوعادل هم پشتش را گرفت . همایون گاهی سعید را دست  می اندازد . بچه ها چیزی نمی گویند ، اما معلوم است که همه بچه ها از همایون خوششان نمی آید و بهر بهانه ای از جمع خارج می شوند .

 همایون می خواهد بگوید آدم خیلی مهمی در اطلاعات و عملیات است . عجله دارد ، می خواهد ولو با گزارش نویسی ساختگی و تحیلی زود رشد کند . 

— از بچه های اطلاعات و عملیاته ؟ 

— والله نمی دونم ، اینطور نشون می ده 

— نشون می ده یا هست ، اگر هم هست سعی می کنه بیشتر از آنچه هست خودشو نشون بده . 

— خب دوست داره . چکارش داریم . حالا فرض کن توی بچه های اطلاعات عملیات یکی هم اینطوری باشه ، بچه بدی نیست ، جوونه دیگه ،  دوست داره دیده بشه . 

—  آره بچه بدی نیست ، ان شاالله که خیلی هم خوب باشه ، اما نمی دونم چرا از این تیپ آدما می ترسم . می ترسم بعد از جنگ گرفتار این آدما بشیم .  

— سعید واقعا هرچه هست همینه . صادق و بی ریا ، اما کنجکاو و حساسه و زیر بار هر حرفی هم‌نمی ره . 

— درسته ،  این پسره همایون،  یه جوریه . از  سعید که  بی نقاب است نمی ترسم ، از آدم ها یی که چندین نقاب دارند باید ترسید . 

همایون دیگر به خط نیامد  .گفتند که  در  اطلاعات و عملیات شهری به تکلیفش عمل می کند و مسولیتی گرفته است . 

 سعید دریایی  حرف دارد ، یک ریز حرف می زند و گاهی یکبار در خودش می رود . بارمان فقط گوش می دهد . گاهی شبیه فلاسفه سخن به سنجه می گوید ، گاهی هم چون خل و چل ها می شود . بارمان فقط نگاهش می کند .نمی دانم واقعا در مواقعی خل می شود و یا خودش را به خلی می زند . نوبت پست  ِنگهبانی  سعید و رضا است .

امشب هوا شب ها خیلی سرد شده است  . کرخت می شویم .  آدم دوست دارد بخوابد .  با دو‌جوراب و گاهی هم با کفش می خوابیم . روی پتوی های سربازی ، هرچه گیرمان بیاید روی خودمان تلنبار می کنیم تا سردمان نشود . 

 صدای وز وز باد و گاه تندباد ، از نی زارها می آید . ظلمت وسکوت مطلق  شب در هور ، و ترس از حمله غافلگیرکننده عراقی ها ، اگر  نگویم ترسناک ، اما پر اضطراب وهیجان آور  است  .پشت سنگر شنی هفت طبقه ای گونی ها ی شنی ،  سعید و رضا نشسته اند . نوبت نگهبانی دو ساعته آنهاست . سعید رو پاسپخش ، با زور و تکان بیدار کرد.

دیشب کنسرو ماهی سرد ، غذای اشرافی و لذید جبهه ها رابا ولع خورده است .  خرو‌پفش بیداد می کرد . خروپفش از  چربی و روغن زیاد  و پر خوری است . چشمانش را با  پشت انگشت اشاره دست راستش می مالد تا خوابش نبرد  . دست  چپش دیشب زخمی شد . زخمی از در  ِقوطی کنسرو ماهی  که کمی هم  زنگ زده بود.

— به به چه خوب زخمی شدی 
بچه ها می خندند‌. 
— ما دعا می کنیم که ترکش ، مرکشِ کوچکی  به ما بخورد و دو- سه روز به مرخصی برویم و از شر این‌ پشه ها راحت شیم ، الان‌تو همینطوری مستحق مرخصی هستی .

— خدایا ترکش کوچکی بفرست ، و راحتی چند روزه ای 

 همه می زنند زیر خنده ، اما سعید عصبی شده است . الان وقت سرحالی اش نیست . 

 حرکت نرمِ  آب هور ،  اسکله های پیش ساخته ی سبک یونلیتی را که سنگر روی آن است ، مثل گاهواره  بچگی ها ، آرام به چپ و راست می رود ‌.  لالایی وزش باد ، خواب آور و‌پلک را روی هم می کشاند  . سعید حق دارد خوابش ببرد . اما به زور خود را نگه داشته است . صدای وز وز باد از نیزارها بیشتر شده است . شاید هم سعید فکر می کند صدایی هست . 

— رضا صدا را می شنوی
— نه . صدای چی ؟
صدای عراقی هاست ؟
— نه بابا عراقی ها کجان 
— پس چیه ؟ تو نمیشنوی 
— سعید بخواب من بیدارم ، دیشب هم اصلا نخوابیدی 
— برو بابا ، گوشت مشکل داره ، دقت کن 
سعید همچنان صدا یی می شنوند‌.  با آن صدا حرف می زند . جواب می دهد ، بحث می کند . پرچانه شده  ، مثل وقتی که سرحال است و با بچه ها بحث می کند .  
— اینجا چه می کنید ؟
— یعنی چه ؟برای جنگ آمده ایم .
— روح مرا زخمی وجانم را می ستانید 
— تو به جهان آمدی که از ناله ات بگویی ، نیزار و نی و ناله با هم عجین اند . 
—  من برای مردم هور  ، آب و نان ام  . برای عدنان و اسما ، از نی خانه ای ساختم . در تور عدنان ماهی روانه کردم ، پرندگان مهاجر به عشق من آمده اند ، از من نان خورده اند  . من نی نانم ، نه ، نی ناله  .  ناله ام از جدا کردن عدنان و اسما است . بچه های هور ،  باسم و سهیل با‌نی نوای  عاشقانه سرودند . 
— ما به اختیار نیامدیم ، مجبور شده ایم اینجا  بیایم .
— اجبار ، بهانه همیشگی شما آدمیان است . 
سعید سرگیجه گرفته و  هذیان گو گشته است . وز وز باد در نیزار می پیجد .

سعید اما سخن و کلامی می شنود . بچه ها آهسته با‌هم‌پچ پچ می کنند . نگران سعید اند . 

 — سعید با کی حرف می زنی ؟ چت شده ؟ حالت خوبه ؟ 
— اره اره چیزی نیست رضا ، چیزی نیست ، خوبم . 
— کسی از نیزارها بامن حرف می زند. صدایش را به وضوح می شنوم‌. 

 بچه ها ساکت می شوند و‌ خود را به کاری مشغول می کنند . در اینجا دو نفر را همه دوست دارند ، دل همه را برده اند . از خوبی شان، از خنده های با نشاط شان  ، از نترسی و بی خیالی شان .  رضا و علی اصغر .

علی اصغر از آبادان امده و رضا از ایذه . یکی رفت و یکی ماند . آیا بهترین وقت رفتن علی اصغر هم همان وقت بود ؟ رضا وقتش نبود ؟ یا خودش نخواست و‌ دوست نمی داشت حالا حالا ها بمیرد ؟ آیا همه آنها که ماندند ، مثل گذشته شان  مانده اند؟ 

بیست و نهم اسفند شصت و سه است . خبری از خانه ندارد . برای سولین دخترش یادداشتی نوشت  . «... آنوقت که برای سربلندی اسلام و دفاع از آن به جبهه رفتم تو بسیارکوچک بودی .... ممکن است بعدها بگویی ، تو که این قدر مرا دوست داشتی چرا مرا تنها گذاشتی و رفتی ؟ شاید ندانی که چقدر دوستت دارم.

حالا که می خواهم جواب چراهایت را بدهم ، بغض که به شدت گلویم را می فشرد کمی برطرف شد . راحت تر شدم . خوشا به حال آنها که در زندگی خوب زندگی کردند ... خلاصه بگویم ، با همه عشق و علاقه ای که به تو‌ و مادرت داشتم ، رفتم ، چون می بایستی برای عقیده مقدس خودم ، مثل هر انسان آزاده ای ایستادگی نمایم .  .... غمگین مباش ، خدا را که داری ، چه کم داری ؟ همیشه بیاد خدا باش . 

نمی دانم بچه دیگرمان اصلا به دنیا آمده یا نه؟» 
یکی از بچه ها از اهواز آمده است . به منزل بارمان سر زده است و خبر آورد . 
دخترت فاطمه  به دنیا آمده است — . 

 چه خبر مسرت بخشی ، ابوعادل گفت : 

—  شربت آبلیمو برای بچه ها درست کن   عید واقعی برای توست . 
 فاطمه را ندیده است ، عاشق اوست . بی صبرانه منتظر مرخصی است . 
— دنیا با آمدن یک نفر دیگر به درونش ، چه تغییری می کند ، جابه‌جا‌می شود ؟  تنگ تر یا بزرگ تر می شود ؟ اصلا برای دنیا فرقی هم می کند ؟ جنبش  یک ماهی در کارون ، پشه ای در هور ،گنجشککی در هوا ، ستاره ای در آسمان ، و‌بلمی که شهیدی را با خود بسوی افق می برد ؟ فرقی دارد  ؟ 

— هیچ نمی فهمم . گفته اند ، تکان ِ بالِ مگسی در  نقطه ای ، طوفانی را در آن سوی عالم به پا می کند ، و‌من در اینجا و در کنار بچه ها ،  حس می کنم که دارم خوب تر می شوم .  اثر نگاه ، لحن و‌کلام و نشستن  و برخاستن بچه ها و امواج مثبت آن را بر خود حس می کنم .  حتی سعید می گوید ، که نیزارها هم به رقص و سخن و آواز آمده اند و غوغایی برپاشده است .

دوم فروردین شصت و چهار،  نامه ای به فاطمه نوشت . « دختر عزیزم فاطمه جان ، امروز بعد از سه روز پس از به دنیا آمدنت ، خبر تولدت  را شنیدم . بسیار خوشحالم ... همان مطالبی که برای سولین  نوشته ام برای تو هم هست . ... شاید اصلا نتوانم تو را ببینم . اما بی نهایت دوستت دارم . از همین جا حس ات می کنم . دستان نرم و نازت را در دست ام گرفته ام و می بوسم . شاید هنوز وقت مقتضی رفتنم نرسیده است ، اما اگر نبودم ، زمانی که بزرگ شدی باید بدانی که چرا نامت را فاطمه گذاشتیم . ...دوست دارم چون فاطمه شوی ، رمز اصلی این نام گذاری برای تو  همین است .» 

بارمان و طاهره در همدان و در یک محله زندگی می کردند . پدر بارمان در کتابخانه شهرکار می کند . کتابدار  است و مورد احترام‌ . از نظر مذهبی فردی معمولی است . گاهی  در هوای خوشِ تابستانِ همدان ، عصر ها زیر درخت گردو می نشیند و با کمانچه اش برای خود سازی می زند و لبی تر می  کند . 

پدر طاهره بازاری خرده پایی است و پای بند مذهب و ‌ مسجد است .هر دو خانواده ، هر کدام به دلیلی مخالف این ازدواج هستند .مذهب ، نژادو طبقه سه مانع اصلی عشق و دلدادگی طاهره و بارمان شده است ، اما دل هایشان یکی است . عشق فراتر از این رنگ هاست . نوشتن شرح دلدادگی طاهره و بارمان ، خود داستانی دیگر است . 

بارمان عاشق طاهره شده است ، اما این طاهره بود که نخستین بار عشقش را برملا کرد و پیشنهاد  ازدواج را به بارمان دا‌د. طاهره نامه ای نوشت  .  کتابی به بارمان هدیه داد .  نوشت «بی هیچ مقدمه ای دوستت دارم .» بارمان میخکوب شد ، اما خیلی زودتر از آنچه غرق در رویای طاهره شد . 

سال ۵۶ است . هر دو دبیرستانی هستند با دو سال اختلاف سنی .  بارمان تقریبا تمام وقت آزادش در کتابخانه است . بصورت غیر رسمی ، عصرها ، به کتابخانه می رود  . رفتن طاهره به کتابخانه و انتخاب کتاب های خواندنی آغاز ماجرا بود  . طاهره با رمان های بارمان شب را صبح می کند . پس از این برای آنها کتاب ، تنها کتاب نیست ، سفیر عشق و دلدادگی هم هست .

 برای زنان ، عشق معنایی عمیق تر و پایدار و ماندگارتر دارد . بولهوسانه نیست  . داستان دلدادگی این دو ، طولانی و پر فراز و نشیب است .

طاهره گفت : 
— حالا که همه مخالفن به دادگاه بریم  . 
— دادگاه برای چه ؟ شکایت از کی و چی ؟ 
— شکایتی در کار نیست . بریم اجازه ازدواج بگیریم 
— مگه می شه ؟ اگر خانواده ها مخالف باشند ، هیچ کاری نمی شه کرد . صبر کنیم ببینم چه می شه 
— پدر من به هیچ عنوان اصلا راضی نمی شه  .
— باشه هر چه تو صلاح بدونی .

طاهره و بارمان  کاری مخالف عرف و خانواده می کردند . مردها به  دلایل زیادی شاید زنی را بستایند ، اما زنان چه ؟  طاهره در بارمان ، آرمان وآگاهی و  آرامش می دید . همین کافی بود تا طاهره همه‌خطرات را به جان بخرد تا در کنار بارمان بیاساید . 

سماجت هر دو ، بالاخره نتیجه داد .  قاضی اجازه ازدواج را به طاهره  داد. بدون اذن پدر ازدواج کردند .خانواده طاهره عصبانی اند . ازدواج طاهره را آبروریزی برای خود  می دانند . او را طرد کردند . سرکوفتش زدند . تنهایش گذاشتند . 

طاهره و بارمان به اهواز آمده اند . زندگی خوبی دارند، از دنیا چیز زیادی ندارند ، اما با هم خوش اند . برخلاف خیلی از عشق های امروزی ،  هر روز علاقه و وابستگی شان بهم بیشتر شده است  . خانواده ها هم  عاقبت راضی شده اند و از این ازدواج خشنودند . 

بعد از نوروز شصت و چهار  و آرام شدن نسبی وضعیت ِ جنگ در جزایر مجنون در هورالعظیم  ، برخی بچه ها را به مرخصی فرستادند‌. فاطمه  ، دو سه روز است به دنیا آمده است . فرصت خوبی است . باید برود .

به سعید خدری هم گفتند ، چند روزی به مرخصی  برود . راضی نمی شود ، می گوید : 

—  من که کاری پشت جبهه ندارم ، کسی هم‌منتطرم نیست . رضا یا علی اصغر بروند . بارمان هم که حتما باید برود . 

 مشاک گفت : 

—  نه ؛ سه روز برو و‌ زود بیا. 

پذیرفت و با بچه های شوشتر رفت . نزدیک ظهر به شوشتر رسید.  در بازار قدیم شوشتر گشتی زد . صدای خوش  اذان در بازار می دود . بازار نیمه تعطیل شده است . همه جا چنین نیست . بازاری ها ، به مسجد شیخ محمد تقی می شتابند . شیخ بزرگ  و بزرگ زاده است . «پیامبری که معجزه اش ، قاموس است » .  « کوهی از علم ، که در تستر  نشسته است .» 

سعید نماز نمی خواند ، در جبهه هم نمی خواند . اهل ریاکاری نیست . اما قلبش ، پاک و‌بی آلایش است . شاید باور نکنید که چگونه و با چه حال و هوایی جوشن می خواند . صفت اصلی او کنجکاوی همیشگی اوست . فرصتی دارد،  در بازار شوشتر  می گردد . کنجکاوی راهش را به مسجد ناصرالدین کشاند  .  مسجدی قدیمی ، ساده ، بی رنگ و لعاب ،  با نمازگزارانی از جنسِ مردم عادی کوچه و بازار . 

چهارم یا پنجم نوروز ۶۴ است .  آجرفرشِ آب پاشی شده ی حیاط مسجد ، کاشی های لاجوردی پررنگ کناره در ورودی مسجد شیخ ، پنجره های  آهنی —شیشه ای بزرگ ِ ورودی شبستان ساده ، و تازه رنگ شده است . 

بوی خوش عود و اسپند از کوچه ی بازار ،خود را به مسجد کشانده است . سعید آب  به سر و صورتش زد . کمی خنک شد . عجله دارد که زودتر به‌ مسافربری  مسجدسلیمان برسد . اما مسجد و شیخِ پیر ، او را گرفته است . عمامه شیخ ، ساده تر از آنی است که حتی در میان روحانیون جبهه دیده است . محو تماشای شیخ و شبستان شده است . چه می شود که گاهی کسی، نگاهی ، لبخندی ، اشکی ، به یکباره ، انسان را میخکوب و در خود هضم می کند ؟  شیخ نمازش را خواند .

رو به مردم می نشیند . سعید گوشه ای رفت تا بهتر این شیخ  را ببیند . خودش را عقب و‌جلو‌می برد تا از پشت جمعیت ، چهره شیخ را بهتر ببیند . شیخ دست راستش را چون پیاله ای زیر چانه گرفته و با محبت و عشق با مردم سخن می گوید . سعید بی هیچ حساب و کتاب عاشق شیخ شده است . 

دیر شده ، فوری و با عجله و شتابان بسوی مسافربری مسجد سلیمان رفت . 

 از شیخ ِ پیر  ِ مهربان و خندان خوشش آمده است . خوراک کنجکاوی او هم شده بود . دیگر گذارش به شوشتر نیفتاد ، شیخ را ندید . شاید فرصتی برایش پیش نیامد ، شاید هم  بخش عقلانی و محاسباتی ذهنش ، او را از شیخ می راند . سعید همینطوری است . می خواهد و نمی خواهد . می آید و می رود . گرم و  و‌سرد می شود . کار و بارش تابع  هیچ قاعده ای نیست . 

جنگ تمام شده است . سعید در یکی از ادارات  شرکت نفت ، پستی دارد . پست مهمی نیست . سعید از پست و دیده شدن فراری است . شاید هم به دلیل وضعیت روحی اش پستی به او نمی دهند . برخی از همکارانش در ادم فروشی و زیراب زنی بالاترین تخصص را دارند . می گوید بعضی از اینها اگر پستی نداشته باشند می میرند .خانه ای ساده دارد  با خنده می گوید :  همکار  زیر دستم چند خانه دارد . ارمغان ِ شرافت و قناعت ، برایش آزادگی و بی نیازی محض آورده است . می گوید : برای این ادم ها ، بهترین وقت مردن ، وقتی است که پستی نداشته باشند .

 در زیتون کارمندی آپارتمانِ  کوچکی گرفته است . تنها زندگی می کند . از خیلی ها کناره گرفته است .  می گوید تنها نه ، خلوت گزیده ام . همسری ندارد ، کتاب همسر او شده است .

می گوید با حافظ و سعدی و مولوی و خیام ، خلوت می کنم . تنها دوستان ماندگار و صمیمی اش ، دوستان دوره جبهه است . ماهی یکبار دور هم می نشینند . دیدگاههای متفاوتی یافته اند .

 یکی از بچه ها گفت : 

— من همه چیز گذشته را به عمد از ذهنم دور کرده ام . اصلا  تلاش می 
کنم گذشته ام  را به کلی فراموش کنم . 
— چرا ؟ گذشته پر افتخارت را چرا باید دور بیندازی؟ 
— وقتی گند به زندگی ات بزنند  ، وقتی فراموش می شوی ، اونوقت می فهمی چرا باید فراموش کنم . ما نسل فراموش شده ایم . 
— بارمان تو کجایی ؟ چه می کنی ؟ 
— شکم مردم را سیر می کنم . 
— شکم ؟
— بله شکم مردم را  . حوصله معلمی رو نداشتم . 

بارمان  دوست داشت ، شغلی مثل پدر ش در کتابخانه داشته باشد ، ولی ناچار به‌معلمی رفت . در معلمی هم شانس نیاورد . بیکارش کردند . چرا در گزینش رد شد ؟ خودش هم نفهمید ه چرا . روی برگشت به همدان را هم ندارد . مغازه کوچکی گرفته و با فروش  نان باگت  زندگی اش را می چرخاند‌. از زندگی در کنار فاطمه سرخوش است . 

دلخوری های بچه ها  زیاد است . یکی چپ و‌دیگری راست ، یکی بی تفاوت و یکی خسته از همه این بحث ها شده است.

— ،  بس است . خسته شدیم ، آخرش چه شد ؟ کاش می مردیم و امروز ها را نمی دیدم . 
. بچه ها جر و بحث می کنند ، سر هم فریاد می کشند.

اما یاد علی اصغرگذاری که می کنند، همه با بغض ، سکوت می کنند . 

— ولی بچه ها خوب شد علی اصغر رفت . راحت شد ، اگر بود شاید اونهم اعتراض داشت . 
— شاید هم اگر اعتراض داشت ، سکوت می کرد . اخه می دونی با اعتراض کردن ، همه چیزت رو از بین می برند .بارمان رو نمی بینی ،  از هستی ساقط شد . الان بجای مغز بچه ها ، ‌ شکم مردم رو باید سیر کنه .  

— بهتر ، اول شکم ها باید سیر بشه ، تا فکر کار کنه . 

— توی جنگ دست و پایی می دادی قهرمان می شدی ، اگر شهید  می شدی ، کسی  جرات نداشت چیزی بهت بگه . مقدس می شدی . اما حالا همون آدمی که از مرگ نمی ترسید، از ریختن به ناحق آبروش می ترسه و سکوت می کنه . 
علی اصغر در جزیره سهیل ِ عراق  در سال شصت و پنج مفقود شدو چندسال بعد پیکرش را یافتند . 

رضا دیپلم اش را گرفته ، می خواهد پزشکی بخواند، تشویقش می کنند . در هر نوبت ، خاطرات تکراری می گویند ، اما عجیب است  ، این خاطرات تکراری ، از مزه نمی افتد . با خاطرات خود را می سازند .  همه چیز برای بعضی ها ، در همان  گذشته مانده است .

—   اصلا نفهمدیدم چطوری مثلِ منی سر از جبهه درآوردم . اصلا چطوری مرا به جبهه راه دادند ؟ 
همه می خندند . 

— آقا سعید هنوز هم وقتی می خوابی ، در مورد دیدن سپده دم صبحِ فردا نگرانی ؟ 
— بله  هر روز و هر شب . اما امروز ، اندوهی تاسف بار نیست . اندوهی از سر حظ و زیبایی است.

دیشب بعد از رفتن بچه ها  ، بعد  از سال ها شیخ شوشتری به خوابش آمد . مزار شیخ امروز ،  قبله عاشقان و زیارتگاه مردمان شده است  . او که مدت هاست در فکر شیخ نبوده است؟  چرا  شیخ به خوابش آمده است . ؟

 شیخ وصیت کرده است ، جوری و جایی دفن شود که باران بر مزارش ببارد . عجب وصیتی !«. 
سعید خواب دید ، شیخ نزد او آمده است ، به درختی اشاره می کند . جایش را هم دقیق نشان‌می دهد‌می گوید : 

— به این درخت برس . پارچه های بسته شده ی بر شاخه هایش را از او بزدا ، از آن مراقبت کن و بر کنارش گلی بنشان . 

—  این چه خوابی است ؟ یعنی چه ؟ تعبیرش چیست ؟ چه شده است که شیخ بخوابم آمده است  ؟  جایی و‌درختی را نشانم داد . 

به مزار شیخ رفت . جای درخت دقیقا همین جا بود . پرسان پرسان ، سراغ درخت را می گیرد  و نشانی نمی یافت . 

— هیچگاه ، هیچ درختی در اینجا نبوده است . 
مایوس شد . برگشت . نجوایی ، چون نجوای نیزار هور گفت :  
— «برگرد ، دوباره ببین .»  

برگشت . با تردید، و برای اطمینان نگاهش را به چپ و راست پیچاند . همان‌جایی که شیخ‌ نشانش دادن بود . آری ، آنجا زنی  نشسته است . چون گدایان ،  لباسی مندرس بر تن ، پوشیده در خود ،بی هیچ سخن  و سوال و درخواستی  ، اما با شوکت  و شکوه می یابدش . گرمای وجودش ، سعید را در خود کشانده  است .  رهگذران  ، نانی و پولی و پارچه ای ، برکنارش می نهند . صدقه می دهندش یا نذری می سپارند  ؟ نه صدقه نیست . 

نجوایی شنید . 

—  این همان است . در پی اش باش . نان و نای و نوای اش ده و نیلوفری بر دامنش  بنشان .
سعید متحیر است . این زن چه سرّ  و نشانه ای از سوی شیخ است ؟ از زن ، فقط شمایلی پشت پرده ی حجاب می بیند . کنجکاوانه  زن را وارسی می کند . این خصلت سعید است ، همه چیز را اول نفی می کند . ابرهای بارانی به سرعت می آیند و می گذرند .  عجله دارند ،می خواهند ببارند .می بارند ،  نرم نرمک ، سعید صورت و کف دستانش را رو به آسمان می گیرد ، اما زن را هم می پاید . 

 نگاه سنگین سعید را حس کرد . چهره اش پوشیده است ‌ ،اما نگاه مردی را حس می کند  . خود را‌جمع و‌جور کرد .

شاید شرم ، چهره اش را سرخ کرده است . شاید از خجالت خیس عرق شده است  .  معلوم است ترس وجودش را گرفته است  . اماده رفتن شد . پاهایش از ترس ، سِر شده است ، نای رفتن از او رفته است ، اما رفت . ضربان قلب سعید هم  تندتر شده است . چرا ؟ نمی داند‌.  شاید حس کنجکاو ی است . کنجکاوی همیشگی ،  سعید در  گردبادِ گدایی گرفتار شده است؟ 

 برای سعید ، کنجکاوی ، شک و  خطرپذیری  ، راه وصال ِ به حقیقت است . در بدگمانی فصل   و گستاخی  وصل گرفتار مانده است . از خود متعجب است . از زن ها متنفر است ، فراری است .  رفتن به سوی زنی ، هر که باشد ، آن را ضعفی مردانه می داند .  تنها یک زن در ذهنش مانده ، مادرش . مادرش برای او یک زن نیست ، فراتر می بیندش . حالا ندیده رویی ، 

و نشناخته  نشانی ، به سوی زن کشیده شده است  ، بی آنکه بداند چرا ؟ 

برگشت . ابرها می خواهند بروند ، مثل ادمی خسته که باری را یک باره زمین می گذارد . هرچه در چنته دارند به یک بار بر زمین می ریزند ، درست مثل خالی کردن اب از درون سطلی بزرگ . 

سعید دیگر پرهیاهو نیست . فروتنی اش افزون شده است . با کسی بحث نمی کند . سکوتی غمگینانه او‌ را در بر گرفته ، به رغم همه صفات ِ جوراجور و متناقض اش ، اما هیچگاه بی حوصله نبود ، اما حالا بی حوصله هم شده است . یک هفته نیامده ، تقاضای مرخصی مجدد یک یا دو روزه دارد . همکارش می گوید : 

— لابد مساله ای برایش پیش آمده ، از مادر بزرگش می پرسند . 
— نه حالش خوب است . 
به شوشتر رفت . مستقیم بر مزار شیخ . ساعت ها نشست . خبری نیست  .  عصر آمد . غروب شد ، شب آمد و زن نیامد . فردا دوباره  آمد هیچ اثر و خبری از زن نیست . 

دفعه قبل ، برغم میل اش ، با فاصله ای دور ، و زیر باران تند ، دنبال زن راه افتاده بود . خیس خیس شده است . زن بلند بالا و باوقار ، آرام و فروتنانه و در عین حال با ابهت راه می رفت . مثل ابری سفید ، که در آسمانی آبی ، با‌چشم هایش همیشه دنبال می کرد .   آرام و سفید و‌درخشان ،  نرم و بی صدا و زیبا . عبورش همچون  ملکه ای بر قالیچه سلیمان راه می خرامد‌ ، یا چون قایقی در  هور که از میان شِکوه نیزار  به آرامی راه می نوردد. با خود گفت: 

— امکان‌ندارد ، این زن ،  زنی فقیر و‌ گدا نیست  . اما کیست ؟ فقرای زیادی دیده ام . حرکات و سکنات این زن، گونه ای دیگر است . فقیر هست و فقیر نیست . 

 زن ، به خانه ای چند ، آمد و شد کرد . با دستی تهی به خانه اش رفت ‌ . خانه ای گلی با دیواره ای بلند ، اما ساده و معمولی است . سعید کنجکاو است که داخل خانه چگونه است ؟ ، اما راهی ندارد . خانه زن ، نه به خانه گدایان و محتاجان ، و نه به خانه دولتمندان می ماند . 

سعید به امیدی ، به دیدارش آمده است . اما نشانی نمی یابد . بر در  ِ خانه اش نشست . ساعاتی چند چنبره زد  . باز هم  نیست  . دیر شده است ، باید برمی گشت ،اما فردا را هم ماند .  از رهگذری پیر  ،  سراغ صاحب خانه را پرسید . 

— رفته است . 
— کجا ؟ 
— نمی دانم  
— این زن کیست ؟ نامش چیست ؟ پدر و مادرش کیستند ؟ 
—تنها زندگی می کرد  . عابده ای ، چون  رابعه است  .  لحن  داود ، جمال حوریان بهشتی ،  صبر ایوب و حکمت سلیمان داشت . 
— هیچ نشانی از او نداری ؟ 
— نمی دانم  ؟  یکباره رفت . ، بی هیچ گفت و شنودی . 

سعید لکنت گرفته است . با خود  تکرار می کند . داود ، ایوب ، سلیمان ؟ نمی داند نشانش  را از که بپرسد؟  .

حس جدیدی در دلش جوشیده است . حس دلتنگی به زنی ، که نمی داند کیست ؟  رویش را ندیده است . زشت یا زیباست ؟ نمی داند . در او کشش و‌جذبه ای  یافته است ، نمی داند کجاست . اشاره شیخ در خواب و نشانِ زنی گمنام ؛ اکنون در نشان ِبی نشانی ، نشانش را از که بجوید؟  

سینه اش تنگ شده است .  جوشش و‌ سوزش آه و اسید در سینه اش مانده است . راه برون رفتی نمی یابد . از نابختیاری اش ، شورش و شیون به جانش فتاده  است . شیدای شمایلی شده است . پاهایش سست و لرزان  شد ، دست بر کمر ، با اندوهی زار و نزار ، آهسته بر خاک نشست ، نه ، افتاد ، آن گونه که گویی عزیزترین کس را از دست داده است . عزایی چون عزای  مادرش به سراغش آمده است . آتشفشان سینه اش جوشید ، چشمه آتشین از دریای شور ِچشمانش روان شد  . 

چند سال نه ، گویی عمری بر او گذشته است  . موهایش به یکبار به سپید گرایید . گونه های خشک و تکیده اش کش آورده است  . چشمانش گویی از حدقه می خواهد درآید . زبانش خشک  و به دهانش چسبیده ، دست های لرزانش را چون مرهمی برچشمان پر سوزش  نهاد .  اعصاب  درون مغزش ، غوغایی بپا کرده اند .

مدام در رفت و آمدند  ، فکری را می برند و فکری را می آورند . سرش داغ شده است ، دست را بر سر و پیشانی اش نهاد . سرش از فعالیت های عصبی مغزش سوت کشیده است . تنها فکرش ، و تنها راه چاره را رفتن به مزار شیخ دید . 

چیزی تغییر نکرده است . سعید همچنان تنهاست ، یا بقول خودش ، تنها نیست ، در خلوت است .

— سعید چرا  ازدواج نمی کنی ؟ 

اگر زنی چون او یافتم ، آری  ، در او ذوب می شوم . در او — خود را حل می کنم . جزیی از کل او می شود . اما کو آن زن ؟ 

با خود گفت : اگر آن زن که دل مرا ربود و رفت ، به من دل می بست و من او را وامی نهادم و می رفتم چه بر سر او می آمد ؟ آیا چون من ، پیر و افتاده و غمگین نمی شد ؟ آیا غمخواری اش بیش از غم ِ من نمی بود ؟ من غم خود را بر غم او ترجیح می دهم . نمی خواهم گردِ غم ، بر او‌بنشیند . غم خود و زیادت آنرا ،  بیشتر می پسندم 

اما سعید از کجا می دانست چه بر سر آن زن آمده است ؟  چه می دانست که نگاه گرم و نرم‌و‌ آهسته و‌ دزدانه اش بر زن  ، با زن چه کرده است  ؟ چه می دانست که چرا زن به یک بار غیبش زد ؟ شاید زن ، عشق کسی را بر عشق این  مرد ، ترجیح داده بود ؟ شاید زن فکر می کرد ، عشق این مرد غریبه ، با گذر زمان ، و با تکرار و تداوم ، مثل هر رفتار و باوری در  مردم ،  به عادتی خسته کننده و کشنده بدل   می شود. هیچ نمی دانیم . مثل همیشه .  ما تنها بخشی از رخداد را می بینیم . ما پرده های چندلایه  واقعیت را نمی بینیم . ما هیچ نمی بینیم . 

بارمان امروز پس از سال ها به سراغ انباری خانه اش رفت .  در  انبوه ِ خرت و پرت ها  و از میان کاغذهای فراموش شده ی رنگ و رو رفته ، برگ های کاهی زرد شده و خاک خورده اش را پیدا کرد  . هنگام ورق زدن از بوی خاک سرفه اش گرفت . ناچار دست و صورتش را شست . شکل ِ نوشته ها  و خطوط، گویای عجله و هیجان و اضطراب  نویسنده است . نامه هایی از خط ِ عملیات ، با توصیه ها و وصیت ها ، ارسالی از صندوق  پستی ۳۱۱۱، گردان ۷۵ ، گروهان ۲ . 

 نوشتن به وقت اضطرار،  پر اضطراب  است . مثل آخرین نوشته ها درهنگامه ی  آغاز  عملیات  و دستور حمله ،  کج و‌معوج و درهم و برهم است و  دستی لرزان که برای نوشتن سست و بی رمق و فراری شده است .

قلم توان رسیدن به هیجانات ذهن را ندارد، عقب می افتد . افت و خیز  قلم را می شود در میان سطر سطر  نوشته احساس کرد و در فاصله میان کلمات و سطر ها ، گفته های ناگفته و نانوشته را کشف کرد . 

بارمان در یکی از دست نوشته ها ی فروردین شصت و چهار خطاب به دوستانش خود نوشت :  «  در حفظ تعادل در جامعه کوشا باشید . انحراف  با افراط ‌و تفریط  ، حتی در مواردی که شامل ارزش های مثبت هست  بوجود می آید . . . دیگران را ولو کوچک ، کوچک نشماریم . دروغ گو‌ است آنکه ادعای مسلمانی می کند و مردم را دوست ندارد . کرد ، عرب ، لر ، سیاه ، سفید ، زرد و یا هر نژادی همه را یکی ببینیم . ‌باور کنیم ، عاشق خدا ، عاشق مردم است . 

سعیدپیر شده است . نه ،  هنوز به پنجاه هم نرسیده ، اما سنش خیلی بیشتر نشان می دهد . موی اش سفید شده و‌بخاطر دیسکِ کمر  کج‌ و‌کوله راه می رود . به ندرت عصا دستش  می گیرد ، اجازه نمی دهد موقع راه رفتن کسی دستش را بگیرد ،تا بحال ،  دو بار در جوی آب افتاده است  . 

 یک بار هم از پلکان ورودی در  ِ خانه اش زمین‌ خورد  . در مسائل شخصی و خصوصی اش هنوز  لجوج و یک دنده است و عقاید خودش را دارد . عقایدی که البته می گوید عوض شده و حالا شاید کمی آرام تر شده است . 

در آپارتمان کوچکش عصرهای چهارشنبه ، دوستانش به سعید سر می زنند . چای و قهوه جوشش براه است .از کسی پذیرایی نمی کند . هرکس خودش فنجانی برمی دارد و چای یا قهوه می خورد . سعید هنوز هم گاهی ، در جمع هست ، اما مثل اینکه حاضرین را نمی بیند و در عالم دیگری سیر می کند‌. یک مبل نیم ست قدیمی ، با پارچه ای سنتی ، قدیمی بودن مبل ها را زیباتر کرده است  و چند تا صندلی در کنار آنهاست . بارمان  می خواهد جو را عوض کند و سعید را در جمع بیاورد . 

— اقا سعید پیر شدی ها 
— پیری کجا من‌کجا ؟ پیر یعنی هشتادسال به بالا 
—  اما بنظر خیلی شکسته شده ای ؟ اینطور نیست ؟ 
— نه ، راحتم . اشتباه می کنی . سرم در کار خودم  هست با  کسی کاری ندارم . می رم اداره و برمی گردم خونه . همه دنیا رو همین جا دارم . نه در مورد کسی 
قضاوت می کنم و‌نه  کسی رو ملامت می کنم . اگر حق داشته باشم ، تنها خود را ملامت‌می کنم . 
—  این بی تفاوتی که خوب نیس ، پس درستی و نادرستی آدم ها چی می شه ؟ 

—  والله  فهم درست و نادرست خیلی سخته .حداقل برای من که اینطور شده . آدم ها به هزار دلیل ممکن است ،  راهی رو انتخاب کنند .  گاهی در مسیر زندگی ، خود ما  به همان نقطه ای می رسیم  که روزی کسی را سرزنش می کردیم  . حتی خودمان با خودمان ، گاه چنین ایم .  امروز  منهم متفاوت و یا مخالف با دیروزم شده ام و چه بسا فردا ، آدمی متفاوت از امروزم باشم . 
— گفتی یکبار خودکشی کردی ؟ امروز دنیا را چطور می بینی ؟ هنوز نمی خای زنی ، همدمی برای خودت بگیری ؟

باخنده جواب می دهد‌: 

— من کجا و زن کجا؟  خودم توی این دنیا اضافی ام . بار خودمو نمی تونم بکشم . زندگی  پر پیچ و خمی داشته ام .

زندگی در جایی در آخر محله چشمه علی ، آخر دنیا است  . جایی که هیچ آبی نیست . هیچ عشقی نیست . هیچ امیدی نیست . تنها رنج است و رنج .  

  مرا  شیخِ  باران نجات داد ، رهایم کرد . چه جوری ؟ چطور ؟ نمی دونم چی شد .  با عشق به  عشقِ ِ زنی آدم دیگری شدم . وگرنه یا دیوانه می شدم و یا دوباره خودکشی می کردم  . به آنچه خواستم ، نرسیدم ، اما عشق ِ دست نایافته ، جهانی را برمن‌گشود . 

بارها و بارها ، کتاب ایوب و کتاب ‌ِ جامعه ی  سلیمان را  خوانده است . از حفظ است . تا پیشش می نشینی مثل گذشته با پر چانگی ، از ایوب می گوید و از سلیمان . دیوانه ی کتاب جامعه سلیمان است .وقتی سخن می گوید ، پر نشاط و شادمانه می رقصد . به وجد و سماع می رسد . از زمین و زمان و اطرافیانش ، انقطاع و ارتفاع می گیرد . به او‌گفتم : 

— زندگی شما عجیب است  .چرا ؟ 
— زندگی انسان عجیب است . 
— اما شما عجیب تر ! 

— نه . من نامتعارف بوده ام و نه عجیب  تر . عجیب تر ان است که انسان، بدون ارزیابی خود و دنیا ، زندگی کند . بقول سقراط  : زندگی بدون ارزیابی ارزش زیستن ندارد . اما بنظرم ،  زندگی ،  بدون عشق ، ارزش زیستن ندارد . 

—  اما عشق پر از درد و رنج است ‌.  قبلا عشق رو‌نوعی ضعف و  عاشق رو فردی ضعیف می دونستی ؟ 

— درست است اعتراف می کنم . اما امروز می گویم ، عشق رنجی مقدس است که قوی ترت می کند  .   ما ادما یه ذره ی هیچ ، در کائنات بی منتها هستیم  ، هزاران‌عامل در تغییر فکر و روح ما دخالت داره . الان اینطور فکر می کنم ، شاید فردا جور دیگری فکر کنم ، نمی دونم . پس از آن خواب جور دیگری شدم . مقاومت هم کردم ، نشد .

 ادمی در هر پیچ زندگی چیزی رو می بینه . ممکنه گاهی  ده ها بارهم  از اونجا رد شده باشی و ندیده باشی ، اما یه بار چیزی رو‌می بینی که تا حالا ندیده بودی . همه ما همینجوری هستیم .

 باید وقتِ دیدن و درک و فهمیدن رسیده باشه . بارمان  باورت نمی شه ، شاید برای تو و‌خیلی ها چنین مسائلی پیش اومده باشه . دهها و بلکه صدها بار از جلوی پارک سنگر در زیتون کارمندی  رد شده ام ، اما‌ آن مرد دستفروش  و کودک معلولش را هرگز ندیده بودم . فقط دیروز بود که متوجه آن مرد  شدم . پرسیدم چند وقت است که اینجایی ؟ گفت شش هفت سالی است اینجا هستم و برای مخارج  زندگی ام جورابی می فروشم . باور می کنی  ؟ زندگی همین است . در هر کجای زندگی ، هر وقت فهمیدی برگرد ؛ و اعتراف کن . 

رنج ، عشق و امید ، تثلیثی جاودانه است ‌و چون صلیبی مقدس بر دوش انسان  ، انسان ‌باید آن را با خود حمل کند.

رنج ، جوهر زندگی و عشق ، دلیل و علت زندگی  و امید نشان ِ عاشقی و هدف دار شدن زندگی است . شکفتن، با رنج همراه است .  اینهاست که به زندگی انسان‌معنا‌می بخشد . 

اتاقش محل خواب   و محل کتاب هایش هم است . امکان نشستن دو نفر هم‌ در آن نیست . از در که وارد می شود مواظب است پایش به کتابهای روی هم انباشته نخورد . چند روز پیش مجبور شد برای پیدا کردن عینک اش در میان کتاب ها و اثاثیه ی در هم  برهم اش کتاب ها را جابجا کند که کوهی از کتاب بر سرش آوار شد  .  از پایین تا بالا و دور تا دور اتاق ، کتاب چیده شده است . تخت چوبی  قدیمی هم در وسط آن جا گرفته است . 

 با‌خود کلنجار می رود . تصویر دیگری از پذیرش رنج و عشق و امید یافته است .  قانع شده است که رفتن آن زن شاید  بهتر بوده است ، اگر او مرا می خواست و من می رفتم ، بار اندوه رفتنم بر دوش او‌ سنگینی می کرد . امروز رنج ِ  عشق و امیدِ  رسیدن به او‌ ارامش می کند . 

می گوید : به هر کوی وبرزن ‌و‌ هر شهر وخانه ای رفتم ، اما امروز،  در خانه خیام ماند‌ه ام .خیام را با سلیمان نبی پیوند زده است . 

می گوید : فکر می کنم ، خیام ، کتاب جامعه سلیمان را خوانده است . هیچ عالم و عارف ، و هیچ شاعر و واعظ ِ مسلمانی چون خیام نیست . خیام طور دیگری است . 

سعید قران ، کتاب ایوب ، کتاب جامعه سلیمان ، مزامیر داود  ، انجیل ، اوستا ، گنزاربا و سوره نیلوفر می خواند. می گوید قبلا از مرگ نمی ترسیدم .دچار تعارض های دهشتناک خودبودم .  خودکشی کردم ، نشد . بعد به جبهه  رفتم ،  برایم بهترین وقت مردن ، همان وقت بود ، نشد . بعدها ترسیدم ، وحشت زده بودم ، تا اشاره شیخ  آمد و ملکوت را دیدم . اکنون شوق او را دارم .می خواهم دمی با او بیاسایم . اکنون هم بهترین ِ وقت  مردن است و آماده ام . 

وقتی دچار هجوم‌اندیشه های مسمومی ، وقتی تنها و بی کس و افسرده ای ، تنها یک عشق نجات بخش توست . 

برای سعید عشق منجی و نجات بخش شده است  . او را ندیده ، به او نرسیده ، اما برایش مظهر مهر و عطوفت است . از خشم و نامهربانی به دور است . نکته سنج و خوش قریحه و حاضر جواب است . شیرین سخن می گوید ، محو سخنش می شود . 

وقتی از جامعه سلیمان می خواند ، بی قرار می شود . در اتاق قدم می زند . سرش را می گرداند.

دستانش را مثل رهبر یک سمفونی پر شور و حرارت بالا و پایین می برد . می رقصد . می نشیند . بلند  می شود . از پنجره بیرون را می نگرد . به هوا می پرد و می گرید ، می خندد . بی قراری خلسه گونه ای دارد . کتاب جامعه و غزل غزل های سلیمان چه بر سرش آورده ؟ نه . کتاب سلیمان و غزل غزل ها نیست . لحن و سکته ها و وصل های عبارات است که او را به سماع وا می دارد و مدهوشش می کند . کناب جامعه به فکرش می برد و کتاب نفس به شورش می کشاند .

زندگی با کسی که نیست ، با مردی یا زنی که نیست ، چگونه ممکن است ؟ اما سعید با آن زن، زندگی می کند . حرف می زند . حضورش  را درکنار خود حس می کند .  بویش را  استشمام می کند . زیر سایه سارش ساعت ها می نشیند .  با هم سخن می گویند . قهر و آشتی می کنند . می خندند و می گریند . با لحن خوش داودی ، غزل غزل های سلیمان را برای هم می خوانند . بندی او ، و بندی را سعید خطاب به هم ،  مرور می کنند . سعید در چه دنیایی وارد شده است؟ . زندگی با شور و نشاط و شادکامی ، و نشاطی بَر پَرِ  پرواز ،  در کنار شکفتن شکوفه های نیلوفر آبی 

خواب و خوراکش کم ، اما منظم است . عصرها در پارک فیل ِ زیتون کارمندی می نشیند و کمی پیاده روی می کند . پسری بساط فلافل فروشی راه انداخته ، یکی سیگار و دیگری سی دی می فروشد . دختر و پسری در گوشه ای سرهاشان در هم پیچیده است  .  آنطرف تر دختری به پسر ی اعتراض و پرخاش می کند . 

پسری با ماشین پورشه می آید . دختری در کنارش و با اشاره، پسر سیگار فروش ،یواشکی  چیزی را با دقت و ظرافت  به او می رساند . قسمتی از پارک رد و بدل کردن مواد وقرص عادی است .  بچه ها با توپ بازی می کنند ، بستنی  می خورند ، دست مادرشان را گرفته راه می روند و آن سو بزرگسالانی با گذشته خود شادمانند . 

 شادی و رنج ، چرخه ازلی و ابدی زندگی  آدمی است . از نسلی به نسلی در تداول و دست به دست می شود . سعید فقط نگاه می کند و برای برخی جوانانی که بهر دلیل کنار صندلی چوبی شکسته ودرب و داغون پارک می نشینند، از علی اصغر گذاری می گوید . به جوانانی که کنارش نشسته اند می گوید :  هرچه هستید باشید  . می دانم همه چیز عوض شده و خواهد شد ، اما علی اصغر را فراموش نکنید . 

 پیاده روی در پارک زیتون کارمندی را ، به داخل خانه کشانده ، دیگر نمی تواند  ، حالا  در آپارتمان کوچکش دقایقی به زحمت ، چند قدمی  پیاده روی می کند . وقتی قدم بر می دارد حواسش را می دهد تا به در و دیوار نخورد  . از زندگی اش راضی است . می گوید:  بیش از آنچه در این‌دنیا‌سهمم بوده است ، بهره برده ام . نهایت ‌ِداشتن یا نداشتن ، چیست ؟ نهایت هیچ و پوچ است .  

کتابش را ورق می زند ، جایی را که مد نظرش هست پیدا نمی کنم . پس و پیش می رود ، باز نمی یابد ، چشمانش کم سو شده است ، دستش می لرزد . به فهرست مراجعه می کند . پیدایش کرد . صفحه ۶۲۷ ، کتاب جامعه در باب  بیهودگی زندگی :  « بیهودگی است ! زندگی سراسر بیهودگی است .

آدمی از تمامی زحماتی که می کشد چه نفعی عایدش می شود ؟ نسل ها یکی پس از دیگری می آیند و می روند  ، ولی دنیا همچنان باقی است . آفتاب طلوع می کند و غروب می کند و باز با شتاب به جایی باز می گرددکه باید از آن طلوع کند . باد بطرف جنوب می وزد و از آنجا بطرف شمال دور می زند . می وزد و می وزد و باز به جای اول خود باز می گردد، آب رودخانه ها ... همه چیز خسته کننده است .... درست مانند دویدن دنبال باد . برای هر چیز وقتی است . 

برای هر چیز که در زیر آسمان است وقتی معین وجود دارد . وقتی برای تولد و وقتی برای مرگ ... انسان هرچه بیشتر حکمت می آموزد محزون تر و هرچه بیشتر دانش می اندوزد ، غمگین تر می شود . .. پس برو ، و نان خود را با لذت بخور  و شراب ات را با شادی بنوش . همیشه شاد و خرم باش ، زیرا سهم تو از زندگی همین است .» 

برای سعید ، بودن یا نبودن ، دیگر  مساله نیست  . از راهی که آمده ، یا در آن افتاده ، مطئن است و راضی . همین برایش کافی است .  برای او‌ حالا هم بهترین وقت ِ مردن است . 

سعید فکرش کا‌رمی کند ،  اما نه ، مثل اینکه فکرش هم مثل دست و پایش حالا یاری اش نمی دهد . تند و چابک نیست . یادش می رود ، اما می داند که یادش رفته است ، بزودی احتمالا  یادش می رود که یادش رفته است.
نام:
ایمیل:
* نظر:
اینستاگرام شوشان
شوشان تولبار