کد خبر: ۱۱۳۸۶۴
تاریخ انتشار: ۱۲ بهمن ۱۴۰۴ - ۰۹:۵۶

بده بستان آدمها با زندگی و تقدیر تراژیک

شوشان ـ لهراسب زنگنه : 

گویی عادت کرده ایم هرگاه اتفاقی
خوشحال مان کند، بلافاصله باید منتظر عقوبتی باشیم. ازپس سالیانی که دوباره دیدمش، حالا دیگر پخته تربود و وارسته. اما آن توش وتوان گذشته را نداشت، پشتش خمیده بودو انگشتانش می لرزید. زندگی چه بده بستان غریبی داشت با او. شاید باید رمان «خنده» 
ازولادیمیر ناباکف رابخوانی تااین حکایت وارونگی وپارادوکس زندگی را درک کنی. آلینوس خوشبخت که بخاطر عشقی بوالهوسانه، همسرش راترک گفت، آنگاه شکست خورد وزندگی اش تباه گشت. 
چقدرمی شود ازاین حکایت های تلخ نوشت، ازتقدیرتراژیک خانواده ها وآدمیانی که اطراف ودورو برما پراکنده اند، ازسرنوشت های دراماتیک وگاه آغشته به طنزی تلخ
وگروتسک، که می توان ازآنها آموخت وازشان نوشت. داستانکی به قدر بیست سطر ویایک صفحه ی
آچار ویا به اندازه ی دویست.وپنجاه کلمه که می تواند داستانی جامع و
خواندنی، باشروع وپایانی مناسب باشدباطرحی غافلگیرکننده وجذاب. همچون تقدیرعبدالله کردی سوری، پناهنده ی نگون بختی که در
مسیرراه پناهندگی، درآبهای مانش و مدیترانه پسر کوچکش راازدست داد
پسرش آیلان که دردریا غرق شد وپدر باجگری سوخته وقلبی. ویران، 
ازادی ورفاه آلمان راوانهاد وبه میهن
خویش بازگشت. حکایت مردو زن 
بازنشسته ای که آرامش زندگیشان درمهیب توفانی ناخواسته وویرانگر
به فنا رفت. پسر دررابطه با جمعی نزول خوار، پول کلانی نزول میکند
و طی مسافرت وولخرجی پول هارا ازدست می دهدودیگرقادر به پرداخت سود نزول ها هم نیست. پدرومادر بی خبر، زمانی باخبرشدند که طلبکاران ونزول خواران درپی او  خانه رامحاصره کرده پسررا تهدید به قتل می کنند. پدرو مادر ناچار
خانه وکاشانه را حراج کردند وخانه
ای اجاره می کنند تا بخشی از بدهی پسر ناخلف را پرداخت کنندواو را از
کشته شدن وزندان نجات دهند.
تلخی ماجرا آنجاست که آنها دیگر هیچگاه قادربه داشتن سرپناه نخواهند شد. درونمایه این حوادث و
پروسه ی تکراری وکشدار وتلخ آنها، ازاصل واقعه تلخ تر ودردمندانه ترست. نمادی ازگمگشتگی وبی هویتی نسلی که ازگذشته خاطره ای ندارد، زمان حال راهم هضم نمی
کند. تنها به فردا می اندیشد، فردایی که درآن به دنبال رفاه و امیال خویش است. وآنجاکه در
پیرامون خویش، آنچه راکه می خواهد، درنمی یابد، خود باچنگ ودندان باید آن را فراهم کند.....
کسانی که درپی به چنگ آوردن زندگی عاریتی ولاکچری، نشانه های
واقعی خویس راازدست داده وبه
نمادی از سرگشتگی نشانه ای واجتماعی دچارگشته اند. 
زندگی و.پروسه ی همگرایی و وحدت، رو به تفرد وتکثر دارد و به
اندازه ی تمام آدمیان سلیقه و انتخاب وجوددارد، تلاشی و تفردی که فرهنگ زیبای خانه وسفره را به کما کشانده و به عقب رانده است. 
شوربختا،  که زلزله ای درپنهان و درپس وپشت نهان امن خانه ها، 
بی صدا وآرام، درکار ویرانی ست. 
یاد کتاب داستان «خانه ی ادریسی ها» افتادم از زنده یاد غزاله علیزاده
که درآغاز ان نوشته شده  : 
«بروز آشفتگی ها درهیچ خانه ای نا
گهانی نیست، بین شکاف چوب ها، 
تای ملافه ها، درزدریچه ها وچین پرده ها غبار نرمی می نشیند به انتظار بادی که از دری گشوده به خانه راه بیابد و اجزا،  و پراکندگی را ازکمینگاه خارج کند»



نظرات بینندگان