کد خبر: ۱۱۳۶۸۷
تاریخ انتشار: ۲۲ آذر ۱۴۰۴ - ۱۲:۴۰

در سایۀ کتابخانه؛ روایتی کوچک برای مسئله‌ای بزرگ

شوشان ـ  سيد كاظم قريشي :

در راه برنامه‌ریزی برای اجرای نمایشنامهٔ عربی «زورق خارون» به فرهنگسرای مهدیه رفته بودم تا دربارهٔ زمان مناسب اجرا با مدیریت فرهنگسرا گفت‌وگو کنم. هنگام تماس با او گفت که در جلسه‌ای است و نیم‌ساعتی دیر خواهد رسید. این نیم ساعتِ بلاتکلیف مرا از ساختمان فرهنگسرا بیرون کشید؛ قدم‌هایی که نه به مقصدی روشن، بلکه به جایی برای گذر زمان راه می‌رفتند. در همین لحظات بود که یادم آمد چند صد متر آن‌طرف‌تر کتابخانه‌ای عمومی هست. سال‌ها از کنار آن گذشته بودم اما به ندرت درونش قدم گذاشته بودم. تصمیم گرفتم این نیم ساعت را به فرصتی برای مواجهه‌ای تازه با کتاب‌ها تبدیل کنم.

به سمت کتابخانه رفتم. نسیم خفیفی می‌وزید و سکوتی که هرچه به ساختمان نزدیک‌تر می‌شدم بیشتر حس می‌کردم، خبر از جهانی آرام در دل شلوغی شهر می‌داد. وقتی وارد شدم، جز کارمند پشت میز کسی آن‌جا نبود. قفسه‌ها همچون درختانی بی‌صدا در برابر نگاهم ایستاده بودند: از کتاب‌های کودک گرفته تا روان‌شناسی، اقتصاد، ادبیات و دیگر حوزه‌ها. قدم‌هایم به‌سوی میز کارمند رفت.

سلام کردم و پرسیدم همیشه اینجا هست؟ گفت فقط صبح‌ها. توضیح دادم که من کارمندم و عصرها وقت دارم. لبخند کمرنگی زد و گفت: «خب پنج‌شنبه‌ها بیا.» ادامه داد: «کتاب می‌خوای؟» گفتم: «آره.» گفت: «عضو شو.» پاسخ دادم: «باشه، می‌شم.» در همان‌جا یک عکس پرسنلی از موبایل برایش بلوتوث کردم و فرم عضویت را پر کردم. پس از ثبت اطلاعات گفت: «می‌تونی تا پنج جلد کتاب برداری.» این جمله برایم حکم دعوتی گرم به خانه‌ای داشت که مدتی بود از آن دور مانده بودم. به سمت قفسهٔ ادبیات رفتم و سه جلد کتاب برداشتم. کارمند گفت: «کارتت تا هفتهٔ آینده آماده می‌شه.» در دل احساس کردم رابطه‌ای تازه آغاز شده است؛ رابطه‌ای میان من و کتابخانه‌ای که تمام این سال‌ها بی‌صدا در مجاورت زندگیم ایستاده بود.

این تجربه کوتاه اما روشن، ذهنم را به پرسشی عمیق‌تر برد: چرا کتابخانه‌های عمومی در شهرهای ما با این همه امکانات، با این همه کتاب، اغلب خلوت‌اند؟ چرا نسلی که در عطش دانستن است، کمتر به این مکان‌های آرام پناه می‌برد؟ در عصر رسانه‌های سریع و سطحی، کتابخانه‌ها آخرین سنگرهای سکوت‌اند؛ جایی که زمان در آن کند می‌شود، ذهن فرصت نفس‌کشیدن می‌یابد و انسان از زندگی روزمره فاصله‌ای سالم می‌گیرد. کتابخانه تنها محلی برای امانت‌گرفتن کتاب نیست؛ خانه‌ای است برای ساختن بخش‌های عمیق‌تر انسان، جایی برای ترمیم حافظه، تقویت اندیشه و آرام‌سازی روح.

کتابخانه‌های عمومی نسخهٔ امروزی سنت کهن «مجالس علم» و «حلقه‌های دانایی» در فرهنگ‌های ایرانی و عربی‌اند. زمانی مردم کیلومترها راه می‌رفتند تا سخن یک شاعر یا حکایت یک عارف را بشنوند. امروز همان گنج در قالب قفسه‌های منظم و کتاب‌هایی با جلدهای ساده، در محله‌های ما حضور دارد، اما گویی فراموش شده است. کتاب‌خوانی در جامعه تنها یک رفتار فرهنگی نیست؛ بنیان توسعه و پختگی فکری مردم است. جامعه‌ای که کمتر می‌خواند، کمتر می‌سنجد و کمتر آینده خود را می‌سازد.

کتاب، حافظهٔ تاریخی است؛ آیینه‌ای که گذشته و اکنون را با هم نگاه می‌دارد. در جهانی که فراموشی سرعت گرفته، کتاب‌ها فرصت مکث و معنا می‌آفرینند. کتاب‌خوانی مهارت اندیشیدن را تقویت می‌کند؛ چیزی که رسانه‌های لحظه‌ای آن را فرسوده می‌کنند. کتابخانه‌ها نیز عدالت فرهنگی ایجاد می‌کنند؛ جایی که دانش نه کالایی گران، بلکه حقی همگانی است. در کتابخانه، کارمند و دانشجو و کارگر در برابر دانش برابرند؛ کتابخانه‌ها فاصله‌های اجتماعی را نرم می‌کنند و فرصت‌ها را به‌طور عادلانه به دست مردم می‌رسانند.

حضور در کتابخانه حتی اگر تنها باشیم، تجربه‌ای جمعی است. آن سکوت مشترک، آن قدم‌های آرام میان قفسه‌ها، آن ورق‌زدن‌ها، همه نوعی پیوند نامرئی میان ما و دیگران ایجاد می‌کند؛ پیوندی که شهرهای ما در دوره‌های پرهیاهو شدیداً به آن نیاز دارند. کتابخانه پناهگاهی است برای بازگشت به خویشتن؛ خانه‌ای که می‌توان در آن از صداهای اضافی فاصله گرفت و دوباره با خود خلوت کرد.

آن نیم ساعت انتظار به من یادآوری کرد که بسیاری از پاسخ‌های ما در همان نزدیکی‌اند، تنها کافی‌ست قدمی در مسیرشان برداریم. کتابخانه‌ها همچنان منتظر ما هستند، با قفسه‌هایی که آرام و بی‌صدا نشسته‌اند و جهان‌هایی تازه را پیشنهاد می‌کنند. اگر فرهنگ کتاب‌خوانی گسترش یابد، کیفیت زندگی فردی و اجتماعی ارتقا می‌یابد؛ هنر، زبان، آموزش، روابط و حتی سیاست، همگی از خواندن نیرو می‌گیرند.

کتابخانه‌های عمومی، برخلاف بسیاری از امکانات شهری، نیازمند بودجه‌های کلان یا تبلیغات سنگین نیستند؛ تنها نیازمند قدم‌های سادهٔ شهروندان‌اند. همان قدم‌هایی که من آن روز بی‌برنامه برداشتم و در پایان با سه کتاب و حسی از آرامش بیرون آمدم. شاید وقت آن رسیده باشد که کتابخانه را نه مکانی اداری، که بخشی زنده و ضروری از زندگی روزمره‌مان بدانیم. کافی است یک بار برویم. راهش همیشه باز است.

 

نظرات بینندگان