امام علی (ع): كسى كه دانشى را زنده كند هرگز نميرد.
شوشان ـ مرتضی گچکوب :
شوشتر شهری است، با معماری وطراحی قابل توجه ساخته شده است،بطوری که سه شهردر هم ترکیب شده است وبه صورت سهطبقه ساخته شده است، طبقهٔ اول، بامهای خانه های کاه گلی شهراست، که به وسیله سَعباطها به هم وصل میشوندبطوریکه همشهری ها از شرق شهر می توانستند به غرب شهرتردد،کنند طبقهٔ دوم، خانهها و محلهها شهر می باشند و طبقهٔ سوم، شوادونها و شبستانهایی بودند،که با کورهراه ها همهٔ منازل را به هم وصل می کردند و در نهایت به بازار شهر و رودخانههای گرگر و داریون متصل میشدند، معماری این شهر، الگویی از شهرهای دفاعی روزگار خود بوده است؛ چنان که کاملاً نفوذناپذیر به نظر میرسیدودر هنگام خطر، مردم از طریق بامها و کورهراهها به همدیگر یاری میرساندند.
یک روز مرتوله و علیاکبر کناره رودخانهٔ داریون از زیر تخته سنگ ها وحفره های مشرف به روخانه به دنبال خرچنگ و بچهلاکپشت میگشتند، که ناگهان در ساحل رودخانه، به حفرهای آدمرو برخوردند. حفرهای تنگ و تاریک که بهسختی یک نفر میتوانست از آن بگذرد. علیاکبر که لاغرتر بود، به راحتی وارد شد.آنها چند قدم که درون حفره پیش رفتند، فضای آن کمی فراختر شد، اما تاریکی چنان غلیظ بود که چشم، چشم را نمیدید. مرتوله گفت: «با این شرایط نمیشود ادامه داد. بیا برگردیم و وسایل راهیابی و روشنایی بیاوریم تا ببینیم درون این غار چه خبر است؟»
چند روز بعد، مرتوله و علیاکبر با قطبنمایی که دامادشان از کویت برای بچهها آورده بود و نیز چند مشعل که با روغن سوخته وحلب روغن نباتی درست کرده بودند، راهی غار شدند. با روشن شدن مشعلها، راهروی حفره کاملاً پیدا بود؛ جای ترسناکی بود و بادی ملایم در آن جریان داشت.چهره بچه ها در آن تاریکی که عر ق کرده بودن برق می زد سایه انها بر دیواره های کوره راه ها مثل نقاشی های انسان های پارینه سنگی نقش بسته بود،سقف زیر زمینی با نور مشعل ها مثل نقاشی های ابرو باد شده بود،یک رگه قلوه سنگ بود ورگه تخته سنگ بود، چند متری که پیش رفتند، به
سهراهی رسیدند. علیاکبر گفت: «قطبنما نشان میدهد شمال سمت چپ ماست، جنوب سمت راست، جلو شرق و پشتسرمان غرب.» مرتوله گفت: «خیلی جالب است، اما باید مواظب باشیم گم نشویم.»
آنها به راه خود ادامه دادند. در مسیر، راهروهای انحرافی بسیاری بود که بیشترشان با تیشههایی تیز کنده شده بودند. دیوارهای کورهراه ها گاه از سنگهای تُرد و مثل قند بود و گاه ترکیبی از ماسه و قلوهسنگ، و هیچ خبری از رطوبت و خاک در راهروها نبود. کمی بعد، صدای غرشی از سقف راهرو شنیدند. علیاکبر گفت: «فکر کنم تازه از زیر خیابانها رد شدهایم.»
آنها در حرکت های آرام در کورهراههای زیرزمینی شهر، به پلههایی رسیدند. از پلهها پایین رفتند و در تاریکی، با نور مشعلها، ساختمانی چندطبقه پدیدار شد: اتاقی که زیرش اتاقی دیگر بود. همچنان پایین رفتند تا به چاه آبی رسیدند. پس از دیدن آن خانهٔ چندطبقه چقدر ماهرانه با ترکیب وچیدمان آجر وتخته سنگ بناهای محکمی زیر شهر طراحی وساخته بودند،چنان آجر ها در سنگ دست تراشیده چفت شده بود که گویی سنگ یکپارچه شده بود،در مسیر کوره را دریچه وپنجره هایی بین زیر زمینی خانه ها حفاری شده بود،بعضی از دریچه ها عمودی بود و بعضی دیگر افقی بود وکاربری آنها هم جریان باد را هدایت می کرد هم برای دست رسی همسایه هابه هم وجویا و شدن از حال یکدیگر طراحی وایجاد شده بود، آنها در کوره راه ها به راه خود ادامه دادند.
در مسیر، نشانههایی بر دیوارهها حجاری شده بود که مقصد را تا حدودی مشخص میکرد؛ علامتی شبیه چکش یا بیل بود، مرتوله گفت: «فکر کنم داریم به طرف بازار میرویم.» بعضی راهروها به شوادونهای مردم میرسید؛ گویی شهری همانند شوشتر در زیر شهر ساخته بودند. از دریچههای شوادون، صدای اذان از بلندگوهای شهر به گوش میرسید.
آنها از صبح زود وارد شهر زیرزمینی شده بودند و حالا بعدازظهر شده بود؛ خسته و گرسنه. خواستند برگردند، اما چگونه؟ دهها راهرو و حفرهٔ پیچ در پیچ را پشت سر گذاشته بودند. به قطبنما مراجعه کردند. به سمت شرق رفته بودند و اگر میخواستند به غرب برگردند، شاید به کورهراههای دیگری کشیده میشدند. مرتوله گفت: «بیا همان مسیر شرق و بازار را ادامه دهیم. هنوز عصر است و هوا روشن؛ شاید به راه خروجی برسیم.» علیاکبر گفت: «پیشنهاد خوبی است.»
آنها به راه افتادند. در مسیر به شوادونها و راهپلههای بسیاری برخوردند. مردم شهر گوشت و میوههای خود را از دریچههای شوادونها آویزان کرده بودند تا در خنکی آنجا تازه بمانند.