کد خبر: ۱۱۳۸۰۳
تاریخ انتشار: ۱۷ دی ۱۴۰۴ - ۱۳:۴۲
محمد شریفی

دلمان برای ِ نیکلاس مادورو کباب است!!!!

شوشان ـ  م. مقصرالدوله
(محمد شریفی)

در آبادیِ خودمان، خالو علی‌شیر از هر دو چشم نابینا بود، اما بی‌عصا، همچون فرفره، تمام آبادی را با نهایت فِرزی و چابکی دور می‌زد. خالو از همه‌جا خبر داشت؛ از بغداد و بلخ گرفته تا بوتسوانا، از بیشه‌زارهای مازندران تا درهٔ بقاع لبنان و خیلی جاهای دیگر.
چون زیاد می‌دانست، همیشه‌خدا دلش گرفته بود.
یادم می‌آید آن سال‌ها که جنگ سرد میان دو ابرقدرتِ کاپیتالیسم و سوسیالیسم، در «خلیج خوک‌ها»ی آمریکای لاتین می‌رفت که جرقهٔ جنگ جهانی سوم را بزند، خالو علی‌شیر با همان چشمان میل‌کشیده و سفیدش، وسط میدان آبادی از آخرالزمان می‌گفت؛ از جنگ جهانی سوم می‌گفت.
آن وقت‌ها ما بچه بودیم و از هیچ‌چیز سر درنمی‌آوردیم. وقتی خالوی روشندل و نابینا بذرِ ناامیدی و بیمِ جنگ جهانی سوم را در دلمان کاشت، به خودم جرأت دادم و گفتم: خالو، توی این دنیای وانفسا که همه‌چیز، به تعبیر شما، به جنگ میان آمریکا و شوروی ختم می‌شود، آرزوی خودت چیست؟
مرد نابینا آهی کشید و گفت: غم دلم خیلی سنگین است. تنها آرزویم این است که از چراغ جادوی علاءالدین، یک نخ سیگار «گُلدفلَک» بیرون بیاید که فیلترش در دهان من باشد و سرش به کوه زرده وصل شود، و آقا سید علیداد با مشعلش روشنش کند و من همین‌جا بنشینم از صبح تا شب یکسره  پکِ عمیق بزنم.
گفتم: خالو! موشک‌های هایپرسونیک طولشان دوازده متر است، اما طول سیگار تو از مرز دو هزار کیلومتر گذشته!
خالو خودش هم خنده‌اش گرفت. بعد گفت: جهان آبستن حادثه‌هاست؛ شما دعا کنید جنگ نشود، من هم آرزویم را از چراغ جادوی علاءالدین پس می‌گیرم.
ابرقدرت شوروی و اردوگاه سوسیالیسم به باد فنا رفت. جنبش عدم تعهد خاکستر شد و به هوا رفت. آمریکا هم دیگر آمریکای سابق نشد.
اما ترامپ، که در میان ایرانی‌ها به «ترامپ قمارباز» معروف است، فعلاً دارد برای تمام دنیا لَنترانی می‌خواند؛ انگار توی دهان روسیه و چین و اتحادیهٔ اروپا، یک کشتی ماستِ بهبهان خالی کرده باشند.
خبر ربوده‌شدن مادورو را که شنیدم، به اتفاق آقا سید مجید به تُرکوه رفتیم. قبر کهنه و بی‌نشان خالو را پیدا کردیم و شروع کردیم به فاتحه‌خواندن. بعد آرام آرام شروع کردیم به نجوا، برای مردی که زیاد می‌دانست و نابینا از دنیا رفت.
در شب سه‌شنبه، سیزدهم دی‌ماه ۱۴۰۴، مقارن با سوم ژانویهٔ ۲۰۲۶ میلادی، هنگامی که ساعت از نیمه‌شب گذشته و مردم همیشه‌درصحنهٔ ونزوئلا در خوابِ تحریم‌زدهٔ خود غنوده بودند، واقعه‌ای عظیم و در عین حال بی‌صدا روی داد؛ واقعه‌ای که اگر در کتب تاریخ نیاید، یقیناً در دفاتر محاکم و پلیس مبارزه با مواد مخدر آمریکا خواهد آمد.
در آن ساعت نحس و در آن ظلمت پرمعنا، جماعتی از لشکر ترامپ، مسلح به دموکراسیِ پیشرفته و حقوق بشرِ تاکتیکی، بی‌آنکه آتش فتنه‌ای برافروزند یا گلوله‌ای بر زمین اندازند، خودِ رئیس‌جمهور را از میان کشور برداشتند؛ نه به شیوهٔ دزدان، بلکه به رسم قانون‌دانان.
جناب نیکلاس مادورو، که سی دقیقه پیش از عملیات کماندوهای آمریکایی رئیس‌جمهور قانونی ونزوئلا محسوب می‌شد، در پایگاه نظامی موسوم به «فورته تیونا» نشسته بود و احتمالاً مشغول اندیشه در باب آینده‌ای که ولادیمیر پوتین، امپراتور پلاستیکی روس، و رئیس‌جمهور چین پیش‌تر برایش طراحی کرده بودند. ناگاه دریافت که آینده، از اندیشه جلوتر حرکت کرده است.
می‌گویند عملیات کمتر از سه ساعت به طول انجامید؛ که خود نشان می‌دهد در لشکر ترامپ، کارهای بزرگ را با عجلهٔ کامل و توضیحِ مفصل انجام می‌دهند.
رئیس‌جمهور را گرفتند، همسرش را هم گرفتند، اما کشور را همان‌جا گذاشتند تا بعداً معلوم شود چه کسی باید آن را جمع کند.
پس از آن، جناب مادورو را نه به زندان، که نخست به کشتی، از کشتی به هواپیما، و از هواپیما به خاک ایالات متحده منتقل کردند؛ چنان نرم و مرتب که اگر خبر نمی‌خواندی، گمان می‌بردی به سفر رسمی رفته است.
صبح که شد، مرد مو‌زرد با خونسردی تمام اعلام کرد: «ما کسی را نربوده‌ایم؛ فقط عدالت را جابه‌جا کرده‌ایم.»
وزیر خارجه سر تکان داد، مجریان تلویزیون لبخند زدند، و تحلیل‌گران فرمودند این اقدام، اقدامی است در راستای ثبات منطقه.
هیچ‌کس توضیح نداد ثبات دقیقاً کجا ایستاده و چرا همیشه با ناو هواپیمابر می‌آید.
در ونزوئلا، مردم بیدار شدند و دیدند رئیس‌جمهورشان دیگر در کشور نیست، اما بحران همچنان سر جایش نشسته است؛ که این خود نشان می‌دهد برداشتنِ رئیس، لزوماً مشکل را نمی‌برد؛ گاهی فقط صحنه را خلوت می‌کند.
دولت موقت تشکیل شد، بیانیه صادر گردید و وعده داده شد که همه‌چیز به‌زودی بهتر خواهد شد؛ وعده‌ای که در سیاست بین‌الملل، قدمتی بیش از حقیقت دارد.خلاصه آن‌که در این واقعه
نه کودتا شد،
نه جنگ شد،
نه انقلاب شد،
بلکه فقط رئیس‌جمهور از نقشه حذف گردید؛
چنان‌که در شطرنج، مهره را برمی‌دارند و بازی را ادامه می‌دهند، بی‌آنکه از مهره بپرسند نظرش چیست.
همهٔ این‌ها را من بر سر قبر خالو بازگو کردم.
و سلام
ارادتمند شما
م. مقصرالدوله
یا همان
محمد شریفی سابق
از اهوازِ همیشه‌بهار

نظرات بینندگان