تلگرام شوشان
شوشان تولبار
آخرین اخبار
شوشان تولبار
کد خبر: ۹۶۰۹۶
تعداد نظرات: ۱ نظر
تاریخ انتشار: ۱۶ فروردين ۱۳۹۸ - ۱۵:۰۱
شوشان - محمد شریفی :
میرزا حاجت، کدخدای آبادی بالا دست، با فرم نوع لباسی که می پوشید،ما بچه های شیطون آبادی   وضعیت روحی و روانی اش را دقیق تخمین و محاسبه می کردیم. 

کدخدا اگر با شلوار دبیت حاج علی اکبری و پیراهن سفید و جلیزقه ی سیاه ظاهر می شد، معنا و مفهوم آن این بود که کیف کدخدا کوک و لول و سرخوش است ، در این حالت از هر دری می توان با کدخدا وارد مفاهمه و گفتمان  شد.
 
اگر کدخدا با تنبان سفید و پیراهن گشاد و چوقای لویسی  ظاهر می شد، بیانگر این بود که کدخدا به امورات شخصی مشغول است و در امورات عامه وارد نمی شود، اما اگر کدخدا کت و شلوار سیاه ترکه ای با پیراهن آبی نفتی می پوشید حکایت از آلارم خطر و وضعیت قرمز داشت در این وضعیت اوضاع قراشمیش و قمر در عقرب بود و هرگونه گفتمان با کدخدا به نتیجه معکوس ختم می شد. 
ولی در مجموع کدخدا برای خانواده ما همواره احترام و حرمت خاص قائل بوده و عامه مردم آبادی به  این عنایات و توجهات اذعان داشتند. 
در راستای عمران و آبادانی شهرمان ، لوی جرگه ای[جلسه] در منزل ما با حضور سران طوایف و عشایر تشکیل شد و ماحصل جلسه ی موصوفه این بوده است که عباس میرزا را به عنوان وکیل مردم جانکی و مالمیر به دارلشورا یا همان مجلس شورای اسلامی  بفرستیم،برای نیل به این هدف مهم و راضی کردن و کسب آرای عامه ، مقرر گردید که مراسمات فاتحه و دادن سرباره در الویت ویژه قرار بگیرد و یک سری کمیته های ویژه به منظور تامین تمهیدات و مقدمات تشکیل گردید. کمیته فاتحه خوانی که محوری ترین تشکیلات بود،بعد از ۸ روز کار طاقت فرسا و نفوذ در اداره ثبت و احوال و استخراج لیست متوفیات (فوت شده ها)، در  ۱۱ دفترچه صدبرگی اموات فوت شده دو سال اخیر مربوط به ۲ شهرستان حوزه انتخابیه را تقریر و تحریر نمودند، فوت شدگان مشتمل بر  نقاط شهری،مناطق گرمسیری و  ییلاقات و  عشایری و روستایی را شامل می شد و هیچ مرده ای نبود که از چشمان تیزبین کمیته فاتحه خوانی در امان مانده باشد،این لیست ها دارای ملحقات و توضیحات  دقیقی  شامل :آدرس ، سن و جنس مرحوم و شمار رای دهندگانی که به برکت فاتحه به سبد آرای میرزا عباس ریخته می شد،فهرست بندی شده بودند. برای هر دفترچه صد برگی هیئت امنایی تشکیل گردید. به تناسب تعداد اموات فهرست شده در هر دفترچه و چاق و لاغر کردن آدم های فقیر و دولتمند(شکاف طبقاتی)، بودجه و اعتباری در نظر گرفته شد و تحت عنوان تنخواه مقداری وجه نقد و یک سری اجناس شامل: روغن نباتی ۵ کیلویی، قند کله ای شاه زند،کیسه های برنج ۱۰ کیلویی، انواع پتو و .... در اختیار اکیپ های فاتحه خوانی داده می شد ، بعلاوه توزیع پوسترهای تبلیغاتی عباس میرزا. 

مطابق برنامه ی از پیش تعیین شده روز دوشنبه ۲۳ تیر ۶۶ شیخ صدرالدین ، عباس میرزا ، علمشاه و مرحوم ابوی بنده می بایست رأس ساعت ۱۱ صبح به منزل کدخدا حاجت در آبادی بالا دست می رفتند که برادرش ۲۳ ماه پیش مرحوم شده بود. 
در تاریخ و ساعت مقرر اکیپ در منزل ما جهت انجام ماموریت فاتحه ،کنگر نخورده لنگر انداختند،مادرم خیلی چکشی برایشان توضیح دادند که ایشان(یعنی مرحوم پدرم ) در سفر مالمیر(ایذه) هستند و مطابق پیغام قاصد فردا می آیند. شیخ صدرالدین نگاهی به لیق بلند و ته سبیل کوچک من انداخت و گفت : اشکال نداره، آقازاده (منظورش من بودم )بجای ابوی در این سفر ما را همراهی می کنند. 
گفتم: شیخ تو را به جدت انگ آقازادگی را همین اول بسم الله روی من بردار، من فوتبال دارم ، اما هیچکدام از بهانه های من  کارگر و مسموع واقع نشدند و در نهایت به عنوان ولیعهد و جانشین پدر اولین تمرین دموکراسی را استارت زدم و با آقای وکیل و شیخ صدرالدین سوار جیپ شهباز علمشاه  شدیم و به طرف آبادی بالا دست راه افتادیم... در ساعت مقرر به درب منزل کدخدا رسیدیم ، کدخدا با کت و شلوار ترکه ای درب را باز کرد ، علمشاه و شیخ صدرالدین و عباس میرزا را به سردی تحویل گرفت ، اما کلی هندوانه زیر بغل من گذاشت و جویای احوال یک یک متعلقین شد.
فرصتی پیش امد ، یواشکی به شیخ صدرالدین گفتم : کدخدا، وقتی با کت و شلوار ترکه ای ظاهر بشه ، معنا و مفهوم آن این است که هوا پس است و چانه زنی انتخاباتی ما نتیجه عکس میده، اما چون بچه به حساب می آمدم ، شیخ صدرالدین هیچکدام از حرف های من را جدی نگرفت و نتیجه اش هم آن شد، که نباید می شد. 
شیخ، یا الله گویان وارد لامردون (مضیف) کدخدا شد، و به محض نشستن با صدایی گرم و غرا و بلند، چندین آیه ی شریفه را از حفظ تلاوت و آن را به رحم الله من قراء الفاتحه و  مع الصلوات ختم کرد و ما هم شروع به فاتحه خوانی کردیم ، کدخدا حاجت مثل اسپند توی منقل آتش، شروع کرد به جلیز ولیز کردن ، پیشانی اش بد جوری عرق کرده بود، قیافه اش تبدیل به برج زهرمار شده بود، من یکی از ترس کپ کرده بودم ، سکوتی وحشتناک بر مجلس حاکم شده بود، نمی دانستیم چه خاکی توی سرمان بکنیم و از این مخمصه خودمان را نجات بدهیم ، بلاخره سکوت شکسته شد و کدخدا ضمن خوشامد مجدد، با مختصر خطاب ای به شیخ صدرالدین گفت : حاج آقا منظورت از قرائت فاتحه روی فرش من چه بود؟
شیخ گفت : اخوی مرحوم شما دارفانی را وداع گفت ، ما هم آمدیم به حرمت شما و بقای عمر سایر بازماندگان،به ثواب و شادی روح مرحوم مغفور فاتحه دادیم. 

کدخدا گفت: برادر مرحوم من ۲۳ ماه و ۸ روز است که به رحمت خدا رفت، رسم عشایری ما هم بر این است که از زمان خاکسپاری تا هفته مجلس ختم تمام می شود، آنهایی هم که در سفر هستند و یا به دلیل عدم اطلاع رسانی دیر متوجه شدند از هفته تا چهلم می آیند و جداگانه فاتحه می دهند و می روند، حالا شما بعد از دو سال تازه یادت امد که برادر من فوت کرد، شیخ رک و راست بگو امدم برای عباس میرزا رای جمع کنم. 
بخاطر اینکه فضای مجلس را عوض کرده باشم ، گفتم کدخدا چرا چوقا لویسی و پیراهن سفید و دبیت حاج علی اکبری را نپوشیدی؟ 
کدخدا پوزخندی زد و گفت ، بلا گرفته دلیلش را خودت بهتر میدونی..
شیخ صدرالدین خطاب به من گفت : دیدم یه چیزهایی گفتی که هوا پس است و کیف کدخدا ناکوک است، حالا حساب امد دستم که حق با وروجک (یعنی من ) بود. 
از لامردون امدم بیرون ، مش ماهزاده همسر کدخدا را صدا زدم ، بعد از حال و احوال گفتم ، شلوار و جوقا و دبیت کدخدا را بذار توی سینی بهم بده، سینی لباس را آوردم ، کدخدا با پوشیدن دبیت روی شلوار دو شلواره شد. کت ترکه ای را درآورد و چوقا را پوشید و لبخند روی لبانش مثل ارتش هیلتر شروع کرد به رژه رفتن، سگرمه های کدخدا محو شدن، جو مجلس صمیمی و خودمانی شد ، دبیت و چوقا کار خودشان را کرده بودند، من هم که از هر نظر جو را مساعد دیدم گفتم : کدخدا الان وقتشه که یک نظیر  (داستان ، حکایت)جانانه  حول انتخابات عباس میرزا برایمان تعریف کنید. 

کدخدا گفت: سنه ۱۳۱۶ بعد از سرکوب خداکرم خان ایزدپناه در علا و بخش صیدون و کشتار ایل بهمئی توسط ارتش رضا خان ، ایل بهمئی خیلی خسارت دید و دام هایشان اکثرا از بین رفتند، مرحوم امیر سالار بختیاری گفت، وظیفه انسانی و غیرت بختیاری ایجاب می کند که ما بخشی از مراتع و درختان بلوط جنگل هایمان را در اختیار آنها قرار بدهیم ، دست بر قضا جنگل های منطقه ما همان سال چند برابر محصول دادند، بقیه ی طوایف دیگر که درگیر جنگ نبودند، آوازه ی حاتم بخشی  ما را شنیده بودند برای مخ زدن ما به دیپلماسی تعریف و تمجید و هندوانه زیر بغل گذاشتن متوسل شدند و خلاصه رگ ما را زدند، امیر سالار که حساب کار دستش آمده بود، حضراتی که با خر و بار برای چیدن بلوط امده بودند همشان را در باغ کیاز جمع کرد و خودش بالای سنگ بزرگی رفت و طی خطابه ای گفت : برادران و عزیزانی که از طوایف مختلف برای چیدن بلوط اینحا جمع شدید و با زبان مهربانی و لطافت مخ ما را زدید و ماهم قبول کردیم و از هیچ  کمکی هم دریغ نکردیم .... امیدوارم سال بعد که دیگر نیازی به ما ندارید، مهربانی هایتان راستکی باشد...

نماینده ها هم مثل همان بلوط چین های دوره امیر سالار هستند تا به رای ما نیاز دارند مهربان هستند ،پایشان که به دارالشورا و دارالخلافه تهران باز شد از ما نمی پرسند خرت به چند من.... اما من بخاطر همین بچه به طایفه میگم به عباس میرزا رأی بدهند ، هر چند مطمئن هستم از  عباس میرزا هیچ آبی گرم نخواهز شد. کدخدا ختم کلام را گفت و شام مفصلی هم به ما داد ،زیر بار گرفتن سرباره و سوغاتی های ما هم نرفت و عباس میرزا هم به مجلس رفت و هیچ کاری هم برای آبادی کدخدا نکرد.
سال ۶۸ برای آخرین بار کدخدا را دیدم او یک کلمه هم گلایه نکرد و سال ۶۹ برای همیشه رفت، خدایش بیامرزد....
comment
نظرات بینندگان
غیر قابل انتشار: ۰
انتشار یافته: ۱
comment
comment
مجید
|
Russian Federation
|
۱۵:۳۸ - ۱۳۹۸/۰۱/۱۹
comment
0
0
comment احسنت به محمد شریفی و روح همه رفتگان شاد.
نام:
ایمیل:
* نظر:
شوشان تولبار