امام علی (ع): كسى كه دانشى را زنده كند هرگز نميرد.
شوشان ـ مقداد توانانیا :
تحولات سالهای اخیر در نظام بینالملل نشان میدهد که ادبیات «نظم مبتنی بر قواعد» (Rules-Based International Order) بیش از آنکه توصیفی دقیق از واقعیت باشد، به پوششی گفتمانی برای مدیریت ادراک عمومی بدل شده است. آنچه عملاً در حال وقوع است، نه فروپاشی ناگهانی نظم، بلکه گذار تدریجی از هنجارگرایی لیبرال به رئالیسم ساختاری عریان است؛ نظمی که در آن قدرت، نه اخلاق و نه حتی قانون، متغیر تعیینکننده نهایی است.
در چارچوب رئالیسم ساختاری (Structural Realism / Neorealism) ـ آنگونه که کنت والتز صورتبندی میکند ـ نظام بینالملل ذاتاً آنارشیک، فاقد مرجع اقتدار مرکزی و مبتنی بر خودیاری (Self-help) است. در چنین سیستمی، دولتها نه بهدلیل بدخواهی اخلاقی، بلکه بهدلیل ساختار نظام، ناگزیرند بقا را اولویت مطلق قرار دهند و بدترین سناریو را مبنای تصمیمگیری بگذارند. نتیجه منطقی این وضعیت آن است که اخلاق و حقوق، تابعی از توزیع قدرت میشوند، نه بالعکس.
جنگ اوکراین نمونهای گویا از کاربست عملی این منطق است. این جنگ در آغاز، از سوی غرب بهمثابه دفاعی هنجاری از حاکمیت ملی، دموکراسی و حقوق بشر روایت شد، اما در عمل به میدان مدیریت هزینه و فایده میان قدرتهای بزرگ بدل گشت. تصمیم روسیه برای حمله، مبتنی بر برآوردی عقلانی از توازن هزینهها بود؛ همانقدر که واکنش محدود و کنترلشده غرب نیز نه با هدف پیروزی قاطع، بلکه برای فرسایش مدیریتشده و حفظ امکان چانهزنی آینده طراحی شد. در این فرآیند، اوکراین از «سوژهی هنجاری» به «ابژهی ژئوپلیتیک» تقلیل یافت؛ سرنوشتی که بهروشنی نشان میدهد باور صادقانه به ارزشهای لیبرال، بدون پشتوانه سخت قدرت، میتواند هزینهای وجودی در پی داشته باشد.
وضعیت ونزوئلا مرحلهی پیشرفتهتری از این عریانی را نمایان میکند. در اینجا حتی تلاش برای حفظ ظاهر هنجاری نیز کنار گذاشته شده است. دموکراسی و حقوق بشر تنها تا جایی اهمیت دارند که با منافع حیاتی ـ بهویژه امنیت انرژی، کنترل مهاجرت و ثبات منطقهای ـ در تعارض نباشند. اقدام دولت ترامپ در ربودن یک رئیسجمهور مستقر، صرفنظر از ارزیابیهای مربوط به مشروعیت سیاسی مادورو، نقض آشکار سه قاعده آمره حقوق بینالملل (Jus Cogens) است: منع توسل به زور، مصونیت دولتها و منع آدمربایی فرامرزی.
از منظر حقوق بینالملل، این اقدام را میتوان یکی از صریحترین موارد نقض نظم حقوقی بینالمللی در دوران مدرن دانست. با این حال، مسئله اساسی نه صرفِ نقض، بلکه فقدان هزینه مؤثر برای ناقض است. نهادهای کلاسیک نظم حقوقی ـ شورای امنیت، مجمع عمومی، دیوان بینالمللی دادگستری ـ در برابر قدرتهای بزرگ، بیش از آنکه ابزار الزام باشند، به سازوکارهای نمادین اعتراض فروکاسته شدهاند. وتو، سیاستزدگی و فرسایش نهادی، حقوق بینالملل را از «قانون» به «زبان هنجاری» تنزل داده است.
در چنین بستری، ایدهی شکلگیری یک جبهه جهانی علیه نقض فاحش حقوق بینالملل ـ متشکل از نیروهای لیبرال در آمریکا، دولتهای لیبرال دموکرات در اروپا، جریانهای چپگرا و بخشهایی از جامعه مدنی جهانی با همراهی چین و تا حدی روسیه ـ مطرح میشود. اما از منظر رئالیسم، چنین ائتلافی تنها زمانی پایدار خواهد بود که همپوشانی منافع مادی میان اعضای آن وجود داشته باشد. تاریخ نشان داده است که حتی ائتلافهای ضد فاشیستی قرن بیستم نیز بیش از آنکه محصول اجماع اخلاقی باشند، برآمده از تهدید مشترک به منافع حیاتی قدرتها بودند.
تایوان در این معادله، نقطهی آزمون نهایی اعتبار تعهدات امنیتی ایالات متحده است. اگر چین بتواند مسئله تایوان را بدون تحمیل هزینهای غیرقابلتحمل حلوفصل کند، اعتماد به ضمانتهای امنیتی آمریکا بهشدت تضعیف خواهد شد. به همین دلیل است که کنشگران، علیرغم لفاظیهای تند، همچنان در سطح بازدارندگی و بازیهای سیگنالی باقی ماندهاند و از عبور به جنگ مستقیم پرهیز میکنند.
پیامد این تحولات برای کشورهای کوچک و متوسط، بهویژه در خاورمیانه، روشن اما نگرانکننده است. این کشورها بیش از همه در معرض خطای ادراکیاند؛ خطایی که در قالب اتکا به «حمایت اخلاقی» یا فرضِ مداخله هنجاری قدرتهای بزرگ بروز میکند. در نظم رئالیستی، حمایت نه پایدار است و نه رایگان، و بیانیهها و مواضع رسمی، اغلب ابزارهای تاکتیکیاند که در لحظه معامله بزرگتر کنار گذاشته میشوند.
برای ایران، این وضعیت واجد یک تناقض بنیادین است. از یکسو، نظام بینالملل عملاً تابع منطق قدرت است؛ از سوی دیگر، حقوق بینالملل ـ با تمام ضعفها و ناکارآمدیهایش ـ تنها سپر حداقلی در برابر حذف کامل است. بنابراین احترام به حقوق بینالملل و تلاش برای حفظ آن، نه از سر آرمانگرایی، بلکه بهعنوان راهبردی عقلانی برای کاهش آسیبپذیری ساختاری قابل فهم است.
در نهایت، سیاست جهانی نه عرصه احساسات است و نه میدان عدالت. این عرصه، حوزه محاسبه است؛ محاسبهای که از جایی آغاز میشود که دولتها حاضر باشند واقعیت نامطلوب نظام بینالملل را همانگونه که هست ببینند، نه آنگونه که مایلاند باشد. در چنین جهانی، بقا نه پاداش حقانیت، بلکه نتیجه فهم دقیق قواعد نانوشته قدرت است.