امام علی (ع): كسى كه دانشى را زنده كند هرگز نميرد.
شوشان - دکتر عاشور حسن زاده :
مقدمه
سالها پیش، مطالعهی کتاب گفتوگو محور دکتر همایون کاتوزیان با عنوان «در جستوجوی جامعهی بلندمدت» پرسشی ژرف را در ذهنم برانگیخت: آیا ایران میتواند بر چرخهی تاریخی استبداد و ناپایداری غلبه کند و جامعهای پایدار و پیشبینپذیر بسازد؟ روز گذشته، با شنیدن سخنان رهبر فرزانهی انقلاب اسلامی در سالروز ۱۲ بهمن، با وضوحی شگفتانگیز به بسیاری از همان مفاهیم و تحلیلهای کلیدی کتاب برخوردم. ایشان با بیانی متقن و از منظری کاملاً متفاوت، به ریشههای تاریخی عقبماندگی و تحقیر ایران، ماهیت استبداد پیشین، ضرورت مردمیسازی قدرت، اهمیت امنیت برای پیشرفت و نقش آگاهیبخشی به ملت در زدودن روحیهی ناتوانی اشاره کردند. این همپوشانی عمیق میان یک تحلیل آکادمیک از ساختارهای تاریخی و بیانات راهبردی رهبری نظام، انگیزهی نگارش این یادداشت شد. در متن حاضر، با تطبیق چارچوب نظری کاتوزیان دربارهی «جامعهی کوتاهمدت» و مؤلفههای خروج از آن، با گفتمان رسمی و آرمانهای انقلاب اسلامی، میکوشم نشان دهیم که چگونه رهبری انقلاب، نه تنها با این چارچوبهای تحلیلی آشنایی دقیق دارد، که پروژهی حکمرانی را پاسخی آگاهانه و ارادهمند برای شکستن آن چرخهی معیوب و بنای جامعهای بلندمدت بر شالودهی مردمسالاری دینی و استقلال میداند. این نوشتار، در پی بررسی این گذار بزرگ از منظر تطبیقی است.
۱۲ بهمن به عنوان نقطهعطف در گذار از جامعهی کوتاهمدت
در نظریهی دکتر کاتوزیان، جامعهی ایران تاریخی، در چرخهی معیوب «استبداد – هرجومرج – استبداد» گرفتار بوده است. ویژگی اصلی این جامعه، «کوتاهمدت بودن» است؛ یعنی فقدان حاکمیت قانون، عدم امنیت جان و مال، ناپایداری طبقات اجتماعی و در نتیجه، غیرقابل پیشبینی بودن زندگی در همهی سطوح. سقوط یک حکومت استبدادی در این چرخه، نه به دموکراسی که به هرجومرج منجر میشد و آن هرجومرج، زمینهساز استبدادی جدید میگشت. رویداد ۱۲ بهمن ۱۳۵۷ و استقبال میلیونی از امام خمینی(ره)، در نگاه رهبری ایران اسلامی ، به مثابهی شکستن تعمدی و آگاهانهی این چرخهی تاریخی تفسیر میشود. در این روز، نه تنها یک نظام استبدادی (پهلوی) سقوط کرد، بلکه بلافاصله و در همان لحظهی ورود، رهبر انقلاب «اسقاط نظام پادشاهی» و استقرار «نظام نو» را اعلام نمود. این اقدام، پاسخی مستقیم به الگوی تاریخی بود؛ اقدامی برای جلوگیری از رخ دادن «هرجومرج پسااستبداد» که در تاریخ ایران، از مشروطه به بعد، بارها تجربه شده بود. رهبر فرزانه در بیانات خود بر استثنایی بودن این روز تأکید کرده و آن را «روز تاریخساز» میخواند که «مسیر حرکت تاریخ را جابهجا کرد». بنابراین، ۱۲ بهمن در این روایت، تلاشی آگاهانه برای گذار از وضعیت «جامعهی کوتاهمدت» به سمت تأسیس نظمی «بلندمدت» است؛ نظمی که قرار بود بر پایههای مردمی بودن و دینی بودن استوار شود و مانع از بازگشت چرخهی معیوب گذشته گردد. این، نقطهی آغاز یک پروژهی سیاسی-اجتماعی عظیم برای خروج از سرنوشت تاریخی تلقی میشود.
مردمیسازی قدرت در برابر الگوی تاریخی استبداد
یکی از علل شکلگیری جامعهی کوتاهمدت از نگاه کاتوزیان، ماهیت قدرت در ایران است. قدرت (دولت) نه نمایندهی طبقات اجتماعی، بلکه فراتر و بیگانه از جامعه بوده و بر آن مسلط بود. دولت استبدادی، «در فوق جامعه قرار میگرفت نه در رأس آن» و اطاعت جامعه نیز نه از سر رضایت، که از روی ترس بود. این رابطهی خصمانه و مبتنی بر زور، باعث میشد ملت، دولت را چون «عامل بیگانه» ببیند که میآید «مالشان را تصاحب کند». رهبری در بیانات شان، بهصراحت به نفی این الگوی تاریخی میپردازد و بر «تبدیل حکومت فردی و استبدادی به حکومت مردمی» به عنوان یکی از دو خصوصیت اساسی نظام نوین تأکید میکند. ایشان توضیح میدهند که در نظام گذشته «مردم در کشور هیچکاره بودند» و همهی امور در دربار «پختوپز میشد». در مقابل، انقلابی اسلامی این رابطه را وارونه کرده و مردم را به صحنه آورده است تا «اعلام نظر کنند، انتخاب کنند، اختیار کنند». این شعار، تلاشی است برای ایجاد پیوندی طبیعی و مبتنی بر رضایت بین دولت و ملت و شکستن آن الگوی تاریخی رابطهی مبتنی بر زور و بیگانگی. هدف، تبدیل دولت از یک نهاد فرادستی خودسر (که کاتوزیان توصیف میکند) به نهادی پاسخگو در «رأس» جامعه میتواند یکی از اساسیترین موانع شکلگیری جامعهی بلندمدت – یعنی استبداد و خودسری قدرت – را از میان بردارد. البته کاتوزیان هشدار میدهد که صرف نوشتن قانون اساسی (یا اعلام شعار) کافی نیست و جامعه نیاز به زمان و تجربه دارد تا عادت به قانونمداری و مشارکت مسالمتآمیز کند.
بازتعریف هویت جمعی و زدودن تحقیر تاریخی
کاتوزیان در گفتوگو به «تحقیرشدگی» و «عقبافتادگی» ایران در دورهی قاجار و پهلوی اشاره میکند و آن را ناشی از ساختارهای داخلی (استبداد و هرجومرج) و نیز سلطهی خارجی میداند. او از «بیماری اجتماعی» توهم توطنه سخن میگوید که در آن جامعه مسئولیتپذیری خود را از دست داده و همهچیز را به دسیسههای خارجی نسبت میدهد. این ذهنیت، خود زاییدهی شرایط بیثبات و غیرقابل پیشبینی داخلی است. رهبری نیز با تصویری مشابه، به «ملّت تحقیرشده» و «عقبافتاده» در علوم، فناوری و سیاست اشاره میکند و مثالی از کنفرانس پاریس میزنند که هیئت ایرانی را راه ندادند. ایشان تأکید میکنند که امام خمینی(ره) با شعار «ما میتوانیم» آمد تا این روحیهی تحقیر و ناتوانی را «زیرورو کند». این اقدام را میتوان تلاشی برای درمان آن «بیماری اجتماعی» و ایجاد یک هویت جمعی جدید مبتنی بر اعتماد به نفس و خوداتکایی دانست. رهبری معتقد است امام «حسّ توانایی را در ملّت ایران زنده کرد» و «اعتماد به نفس را در ملّت دمید». این تغییر ذهنیت، شرط ضروری برای خروج از دایرهی وابستگی و انفعال تاریخی است. وقتی ملتی خود را توانمند ببیند، نه تنها در برابر دخالت خارجی میایستد (نفی توهم توطنه به معنای مثبت آن)، بلکه برای ساختن آیندهای مستقل پیشقدم میشود. اشارهی رهبری به دستاوردهای علمی و نظامی جوانان («چه کسی باور میکرد... ایران سلاحی درست کند که آمریکا از روی آن تقلید کند؟») مصداق عینی همین تحول هویتی و خروج از وضعیت تحقیر تاریخی است که کاتوزیان آن را توصیف کرده است.
اسلامیسازی نظم در برابر گسست فرهنگی تجدد سطحی
یکی از انتقادات اصلی کاتوزیان به روند مدرنیزاسیون در دورهی پهلوی، «شبهمدرنیسم» و «تقلید میمونوار» از غرب است. او معتقد است این روند، نوعی «نسخهبرداری سطحی» بود که نهادهای سنتی را ویران کرد بدون آنکه نهادهای جدیدی ریشهدار و متناسب با بافت جامعه بسازد. نتیجه، ایجاد «جزایری در یک اقیانوس» بود که ارتباطی با کل جامعه نداشت و نوعی «دوگانگی شدید» ایجاد کرد. رهبری در بیانات خود، دقیقاً به نقطهی مقابل این پروژه اشاره میکند. وی دومین ویژگی نظام جدید را «تبدیل فرآیند ضدّ دینی حاکم بر کشور، به فرآیند اسلامی و دینی» میداند. ایشان تصریح میکنند که رژیم پهلوی «ایران را به سمت یک مجموعهی کاملاً ضدّ دین حرکت میداد». امام خمینی(ره) این مسیر را «۱۸۰ درجه عوض کرد» و حرکت را «حرکتی دینی» نمود. این را میتوان پاسخی بومی و درونزا به گسست فرهنگی ناشی از مدرنیزاسیون آمرانه و سطحی پهلوی دانست. هدف، ایجاد یک نظم فرهنگی–اجتماعی همگن و ریشهدار است که از دل سنتهای جامعه برآمده و بتواند انسجام و استمرار ایجاد کند. به عبارت دیگر، در حالی که پروژهی پهلوی با تخریب نهادهای سنتی (مانند مدارس مذهبی) و جایگزینی صوری نهادهای غربی، جامعه را دچار گسست و بیریشهگی کرد، پروژهی انقلاب اسلامی مدعی است با احیای و بازسازی نهادهای دینی به عنوان هستهی مرکزی فرهنگ جامعه، میتواند نظمی پایدار و معنادار ایجاد کند. این تلاش برای «بازگشت به خویشتن» فرهنگی، پاسخی است به آن آشفتگی و بیهویتی که کاتوزیان از آن به عنوان نتیجهی تجدد سطحی یاد میکند.
دشمنی آمریکا: تداوم الگوی دخالت خارجی یا تقابل دو پروژه؟
کاتوزیان در تحلیل تاریخی خود، به دخالت قدرتهای خارجی (به ویژه انگلیس و سپس آمریکا) در امور ایران به عنوان یک واقعیت مسلّم اشاره میکند. او اما هشدار میدهد که تبدیل این واقعیت به یک «توهم توطنه» فراگیر، به بیماری اجتماعی تبدیل شده که حس مسئولیتپذیری را از جامعه سلب کرده و آن را همواره بازیچهی نیروهای نامرئی خارجی میپندارد.
رهبری ، دشمنی آمریکا با جمهوری اسلامی را کاملاً در چارچوب این دخالتطلبی تاریخی تحلیل میکند، اما آن را از سطح یک «توهم» به سطح یک «تقابل وجودی» ارتقا میدهد. وی دلیل دشمنی را «قطع نفوذ و دخالت آمریکا در ایران» میداند و تصریح میکند که آمریکا حدود ۳۰ سال «هر کاری دلش خواست» در ایران کرد و اکنون میخواهد به همان وضع بازگردد، اما «ملّت ایران مانع است». بنابراین، مسئله را در دو کلمه خلاصه میکند: «آمریکا میخواهد ایران را ببلعد» و جمهوری اسلامی مانع شده است. این تحلیل، دشمنی را نه صرفاً یک دخالت خارجی ، بلکه تقابل دو «پروژه» میداند: پروژهی امپریالیستی تسلط بر منابع و موقعیت راهبردی ایران در برابر پروژهی ملی-دینی استقلال و خوداتکایی. این نگاه، توهم توطنه را به یک واقعیت امنیتی–استراتژیک تبدیل میکند. از این منظر، مقاومت در برابر آمریکا، تنها دفاع در برابر یک دشمن خارجی نیست، بلکه شرط ضروری برای تداوم آن پروژهی بلندمدت داخلی است؛ زیرا بازگشت نفوذ خارجی به معنای از سرگیری الگوی تاریخی وابستگی و تضعیف حاکمیت ملی خواهد بود، یعنی بازگشت به شرایطی که کاتوزیان از آن به عنوان زمینهساز جامعهی کوتاهمدت یاد میکند.
فتنهی اخیر به مثابه آزمونی در مسیر بلندمدتشدن
رهبری ، فتنهی اخیر (اشاره به ناآرامیهای دیماه 1404) را یک «فتنهی آمریکایی و صهیونی» میخواند که از خارج طراحی و با استفاده از سردستههای آموزشدیده و پیادهنظام هیجانی اجرا شد. هدف این فتنه از نگاه ایشان، «بر هم زدن امنیّت کشور» و «قرار دادن مردم در مقابل نظام» بود. این اتفاق یک «واقعیت امنیتی» و نه یک «توهم اجتماعی» است. رهبری با استناد به اظهارات مقامات آمریکایی و اعترافات دستگیرشدگان، این واقعیت را عینیت میبخشد. از منظر نظریهی جامعهی بلندمدت، این فتنه را میتوان یک آزمون بزرگ برای ثبات و انسجام اجتماعی جدید دانست. در جامعهی کوتاهمدت تاریخی، چنین حوادثی به سرعت به هرجومرج عمومی و سقوط نظم منجر میشد. اما رهبری تأکید میکند که آنچه «آتش فتنه را خاکستر کرد، مردم بودند». این اشاره به حضور میلیونی مردم در ۲۲ دی ماه نشان میدهد جامعهی ایرانی در حال انباشت آن «تجربه» و «آگاهی»ای است که کاتوزیان شرط خروج از چرخه میداند. یعنی به جای واکنش هیجانی و پیوستن به هرجومرج (الگوی تاریخی)، بخش قابل توجهی از جامعه با درک خطر ناامنی، به دفاع از نظم موجود برخاستهاند. این رفتار، حاکی از شکلگیری نوعی «حافظهی جمعی» و منفعتطلبی عقلایی بلندمدت است که ثبات را حتی با وجود نارضایتیهای جزیی، به هرجومرج ویرانگر ترجیح میدهد؛ همانطور که کاتوزیان امیدوار بود تجربههای چند دههی اخیر چنین حافظهای را ایجاد کند.
امنیت به عنوان پیششرط انباشت و بلندمدت شدن
دکتر کاتوزیان توضیح میدهد که در جامعهی کوتاهمدت، به دلیل خودسری حاکمان و ناامنی ناشی از آن، «زندگیها قابل پیشبینی نبود». این غیرقابل پیشبینی بودن، مانع هرگونه برنامهریزی بلندمدت، سرمایهگذاری، انباشت ثروت و حتی شکلگیری طبقات اجتماعی پایدار میشد. افق سرمایهگذاری اقتصادی گاه به «دو سال» محدود میگردید. رهبری در تحلیل فتنهی اخیر، دقیقاً بر همین نکته تأکید میورزد. ایشان معتقدند هدف دشمن از ایجاد فتنه، «بر هم زدن امنیّت کشور» بود، زیرا «وقتی امنیّت نباشد، هیچ چیزی نیست. تولید هم نیست، نان هم نیست، درس و بحث هم نیست، مدرسه هم نیست، تحقیقات هم نیست، علم هم نیست، پیشرفت هم نیست؛ همهی اینها در سایهی امنیّت به وجود میآید.» این جمله، عصارهی نظریهی کاتوزیان را در یک عبارت خلاصه میکند. امنیت، بنیاد هرگونه توسعه، انباشت و تحول بلندمدت است. بنابراین، مقابله با فتنهای که امنیت را هدف گرفته، از منظر حاکمیت، دفاع از امکان تحقق همان جامعهی بلندمدتی است که وعده داده شده است.
طبقات متوسط و نقش مردم در تثبیت نظم
کاتوزیان در پاسخ به این که چگونه چرخهی کوتاهمدت شکسته میشود، بر دو عامل «آگاهی و تجربه» تأکید میکند و معتقد است این آگاهی بیشتر در «طبقات متوسط و متوسط به بالا» شکل میگیرد. این طبقات هستند که به دلیل برخورداری از آموزش، مالکیت و فرهنگ، میتوانند با عقلانیت و درک منافع بلندمدت، جامعه را به سمت ثبات و قانونمداری هدایت کنند. رهبری در بیاناتشان، هرجا از عامل نجاتبخش صحبت میکند، به «مردم» اشاره میکنند؛ چه در استقبال از امام در ۱۲ بهمن، چه در خاموش کردن آتش فتنه. ایشان میگویند: «وقتی که مردم وارد میدان میشوند و تصمیم میگیرند، آتشها را خاموش میکنند». این «مردم» را میتوان با گسترش و تفسیری مدرن، معادل همان «طبقات متوسط» کاتوزیان دانست: طبقات وسیع تحصیلکرده، شهرنشین، دارای سرمایهی فرهنگی و اقتصادی که ثبات را به آشوب ترجیح میدهند. حضور میلیونی آنها در حمایت از نظام در زمان بحران، از نگاه رهبری، نشانهی بلوغ سیاسی و درک منافع جمعی است. این رفتار، حاکی از انباشت آن «تجربه»ی تاریخی است که کاتوزیان به آن امید بسته بود. مردم به تجربه دریافتهاند که هرجومرج (مانند دورهی پس از مشروطه یا حتی جنگ تحمیلی) چه هزینههای گزافی دارد؛ بنابراین حتی اگر با جزییاتی از عملکرد مسئولان ناراضی باشند، از کلیت نظمی که امنیت و حدی از ثبات را فراهم کرده، دفاع میکنند. این یعنی جامعه در حال گذار از حالت «تمایل به هرجومرج » (که کاتوزیان توصیف میکند) به حالتی است که ثبات را ارزشمند میشمارد.
الگوی پیشرفت درونزا در برابر اقتصاد رانتی
کاتوزیان به درآمد نفت به عنوان یک «رانت» (درآمدی بدون معادل تولیدی) مینگرد که با تقویت استقلال دولت از جامعه، هم قدرت دولت را افزایش میدهد و هم جامعه را «تنبل» در امر تولید میکند. او معتقد است جامعه باید با بخشی از درآمد نفت، یک «بخش تولیدکننده» ایجاد کند که بدون نفت هم قادر به بازتولید توسعه باشد. رهبری نیز هرچند مستقیم به نفت اشاره نمیکنند، اما با تأکید بر دستاوردهای داخلی، مدل توسعهی درونزا را تبلیغ میکند. اشارهی او به «هزاران شرکت مربوط به این جوانها» و «دستگاههای مهم» ساخت داخل و همچنین دستاوردهای دفاعی که باعث تعجب خارجیها شده، تلاش برای ترسیم تصویری از یک اقتصاد غیروابسته و دانشبنیان است. شعار «ما میتوانیم» در حوزهی اقتصادی به معنای کاهش وابستگی به درآمد نفت و حرکت به سمت تولید داخلی است. این نگاه، پاسخی است به همان هشدار کاتوزیان دربارهی اثرات مخرب رانت نفتی. اگر این حرکت موفق شود، میتواند وابستگی اقتصاد به نفت را کاهش دهد، جامعه را از مصرفکنندهی منفعل درآمدهای بادآورده به تولیدکنندهی فعال تبدیل کند و در نهایت، استقلال واقعیتری برای کشور ایجاد نماید. این امر به نوبهی خود میتواند به ایجاد طبقات تولیدگر و مولد بینجامد که منافع پایدارشان در ثبات و قانونمداری است؛ یعنی همان عناصر تشکیلدهندهی جامعهی بلندمدت. بنابراین، پروژهی پیشرفت درونزا نه تنها یک هدف اقتصادی، که یک ضرورت سیاسی برای تحقق آن نظم بلندمدت وعده داده شده است.
تهدید جنگ و مسئلهی استمرار
کاتوزیان خاطرنشان میسازد که در جامعهی کوتاهمدت، به دلیل فقدان ثبات، امکان برنامهریزی بلندمدت و انباشت وجود ندارد. بزرگترین تهدید خارجی برای هر گونه برنامهی بلندمدت، جنگ است. رهبری به تهدیدهای مکرر آمریکا اشاره کرده و میگویند این تهدیدها جدید نیست و همیشه گفتهاند «همهی گزینهها روی میز است» که شامل گزینهی جنگ میشود. رهبری معتقد است ملت ایران از این تهدیدها نمیترسد. اما نکتهی کلیدی، پاسخ ایشان است: «اگر این دفعه جنگی راه بیندازند، این جنگ، جنگ منطقهای خواهد بود». این بیان، یک تهدید متقابل و راهبردی است. هدف از این بیان، نه تنها اعلام عدم ترس، که افزایش «هزینه»ی اقدام نظامی برای دشمن است تا او را از اجرای تهدید بازدارد. دلیل این استدلال عمیقاً به مسئلهی استمرار مرتبط است. یک جنگ تمامعیار، هرگونه امکان تحقق پروژهی بلندمدت داخلی – اعم از توسعهی اقتصادی، پیشرفت علمی، تحکیم نهادها – را برای دههها از بین میبرد و کشور را به وضعیتی بحرانی و شکننده بازمیگرداند. بنابراین، ایجاد بازدارندگی از طریق تهدید به گسترده کردن جنگ، تلاشی است برای حفظ آن «امنیت» که شرط اولیهی هرگونه پیشرفت و انباشت است. از این منظر، موضع سختگیرانه و تهاجمی در برابر آمریکا، صرفاً یک شعار ایدئولوژیک نیست، بلکه یک استراتژی امنیتی برای خرید زمان و فضای لازم برای تحقق پروژهی داخلی قلمداد میشود. این نگاه میخواهد ثبات نسبی داخلی را – که لازمه ی بلندمدت شدن است – در برابر بزرگترین تهدید خارجی حفظ کند.
انتقاد از مسئولین و مطالبهی کارآمدی
نکتهی جالب توجه در بیانات رهبری، انتقاد صریح از عملکرد داخلی است. ایشان در حالی که از دستاوردهای نظام دفاع میکند، میگوید: «اگر ماها – ما مسئولین – درست به آن وظایف عمل میکردیم، تا حالا آن اتّفاق افتاده بود؛ یعنی واقعاً کشور دینی شده بود. واقعاً ماها... کوتاهی کردیم؛ کارهایی باید میکردیم، نکردیم؛ کارهایی نباید میکردیم، کردیم». این انتقاد درونسیستمی، نشاندهنده ی افقی فراتر از سیاستزدگی روزمره و دفاع کوکورانه است. این نگاه، به نوعی، خواستار تحقق وعدههای اولیه و کارآمدی بیشتر است. این انتقاد با یکی از مباحث کاتوزیان همسو است: صرف تغییر رژیم و نوشتن قوانین مترقی (یا اعلام شعارهای دینی) کافی نیست. کاتوزیان تأکید میکند که پس از مشروطه، نوشتن قانون اساسی باعث ایجاد دموکراسی نشد، زیرا «ملت آماده نبود که از قانون تبعیت کند» و نهادها و فرهنگ لازم وجود نداشت. رهبری نیز عملاً میپذیرند که بین ایدهآل (کشور دینی شده) و واقعیت (کوتاهی مسئولین) فاصله وجود دارد. این پذیرش، نشان از درکی واقعبینانه از دشواری پروژهی ساختن جامعهی بلندمدت دارد. تأکید بر لزوم عمل به وظایف و پرهیز از کارهای ناشایست، درخواستی برای عقلانیت، کارآمدی و پاسخگویی است – عواملی که از نظر کاتوزیان برای تثبیت هر نظام پایدار ضروری هستند. این انتقاد نشان میدهد که گفتمان حاکم، خود را در یک مسیر تاریخی طولانی و پرچالش میبیند که نیاز به اصلاح مداوم و یادگیری از تجربه دارد.
جمعبندی: رویارویی دو روایت از گذار تاریخی
در یک نگاه کلی، میتوان بیانات رهبری را روایتی رسمی و ایدئولوژیک از گذار آگاهانه و ارادی از وضعیت «جامعهی کوتاهمدت» (با تمام مؤلفههای استبداد، بیقانونی، تحقیر خارجی، گسست فرهنگی و اقتصاد رانتی که کاتوزیان توصیف میکند) به سمت یک «پروژهی تمدنی بلندمدت» دانست. این پروژه قرار است بر پایههای مردم سالاری دینی، استقلال کامل از غرب (به ویژه آمریکا)، اعتماد به نفس ملی، هویت اسلامی، امنیت داخلی و پیشرفت علمی–اقتصادی درونزا بنا شود. رهبری، هم به ریشههای تاریخی مشکلات (استبداد پهلوی، تحقیر، وابستگی) اشاره میکنند و هم راهحلهای پیشنهادی خود (مردمی بودن، دینی بودن، مقاومت) را ارائه میدهند. چالش اصلی، تبدیل این شعارها و آرمانهای کلان به نهادها، فرآیندها و رفتارهای پایدار، عادلانه، شفاف و کارآمد در عمل است. آیا این ایران اسلامی توانسته است آن چرخه ی معیوب استبداد–هرجومرج را برای همیشه بشکند، یا تنها شکل جدیدی از تمرکز قدرت را ایجاد کرده که با چالشهای جدیدی روبهروست؟ آیا «حکومت مردمی» در عمل محقق شده یا شکاف دولت–ملت به شکل دیگری تداوم یافته؟ آیا اقتصاد موفق به رهایی از بیماری رانت شده است؟ پاسخ به این پرسشها، میزان موفقیت در گذار به جامعهی بلندمدت را مشخص میکند. تحقق این گذار، مستلزم همان «آگاهی و تجربه»ای است که کاتوزیان شرط خروج از دایرهی بسته میدانست؛ آگاهیای که به نظر میرسد در بیانات رهبری، در حال تبدیل به یک گفتمان مسلط و خودآگاه تاریخی است.