امام علی (ع): كسى كه دانشى را زنده كند هرگز نميرد.
شوشان - عبدالحمید گلافشان :
«نمی دانم بعد از دیپلم چه کنم؛ بروم بازار کار یا ادامه تحصیل بدهم؟» این جمله را علی ۱۸ ساله در حالی می گوید که کتابهای کنکور روی میزش تلنبار شده اند.
چند کوچه آنطرف تر، سارا دانش آموز پایه نهم با چهره ای نگران از مادرش می پرسد: «حق با کیست؟
مشاور مدرسه می گوید بر اساس آزمونها، رشته تجربی برایت مناسبتر است، دایی ام می گوید بازار کار فنی وحرفه ای بهتر است و من خودم هنوز درست نمی دانم به چه چیزی علاقه دارم.این صحنه ها داستان تکراری اما ملموس بسیاری از خانه های ماست.
این گزارش به کاوش در همین احساس بلاتکلیفی و سردرگمی عمیق می پردازد که گریبانگیر بخش وسیعی از نوجوانان و جوانان جامعه در آستانه انتخاب های سرنوشت ساز شده است.
این سردرگمی تنها یک حس شخصی نیست؛ پدیده ای اجتماعی است با ریشه های عمیق.
جامعه شناسان از جمله «دیوید رایزمن» بر این باورند که در جوامع در حال گذارجایی که هنجارهای سنتی ضعیف می شوند و هنجارهای جدید هنوز کاملاً تثبیت نشده اندافرادبه ویژه جوانان دچارنوعی بی هنجاری یا «آنومی» می شوند.
به عبارت ساده وقتی معیارهای قدیمی موفقیت (مثلاً داشتن شغل ثابت دولتی) کارایی خود را از دست می دهند و معیارهای جدید (مانند کارآفرینی اینترنتی، مهاجرت یا موفقیت در فضای مجازی) متنوع، متغیروگاهی مبهم به نظرمی رسند فرد در یافتن و انتخاب مسیر زندگی دچار سردرگمی و اضطراب می شود.
این نظریه را می توان به وضوح در موقعیت های عینی جامعه امروز دید. نوجوانی که در پایه نهم زیر فشار فرم هدایت تحصیلی و نظرات مختلف خانواده و مشاور قراردارد،نمونه ای کلاسیک است. از یک سو آزمونهای رغبت وتوانایی و نمرات تحصیلی یک مسیر را پیشنهاد می دهند ازسوی دیگر دغدغه های خانواده درباره آینده شغلی یا تصاویر ایده آلی که از مشاغل خاص در رسانه ها دیده می شود مسیر دیگری را نشان می دهند.
این تنش گاه منجر به انتخابی کاملاً تصادفی یا مطابق با خواسته دیگران می شود در حالی که سوال اصلی «من چه می خواهم؟» بی پاسخ می ماند.
این احساس با ورود به دانشگاه یا بازار کار نیزپایان نمی یابد.جوانی که تازه فارغ التحصیل شده اغلب با دریایی از سوالات روبروست: «آیا در این رشته ادامه دهد؟ آیا مهارتهایش کافی است؟
آیا باید مهاجرت کند؟» شرایط اقتصادی ناپایدار و نگرانی از پیدا نکردن شغل مناسب حتی پس ازسالها تحصیل بر دامنه این سردرگمی می افزاید.
آنها گویی در حال دویدن روی تردمیل هستند؛با سرعت بالا حرکت می کنند اما احساس می کنند درجا می زنند و نمی دانند این تلاش آنها را به کجا خواهد رساند.
به نظر می رسدبرطرف کردن این معضل پیچیده نیازمند عزمی جمعی و چندلایه است. نخست نظام آموزشی باید از محفوظات محوری فاصله گرفته و از سالهای پایین تربه سمت مهارت آموزی کاربردی، شناخت استعدادهای فردی، آگاهی رسانی درباره مشاغل واقعی و آموزش سواد رسانه ای برای تحلیل انتقادی فضای مجازی حرکت کند.
پروسه هدایت تحصیلی بایدگفت وگومحور
طولانی ترو همراه باتجربه های عملی باشد دوم خانواده ها باید از تحمیل آرزوهای تحقق یافته یاتحقق نیافته خود بر فرزندان دست بردارند و نقش یک حامی و همراه آگاه را ایفا نمایند.
سوم نهادهای اقتصادی و سیاست گذاران باید با ایجاد ثبات و شفافیت اقتصادی و خلق فرصت های شغلی واقعی و متنوع امید به آینده را تقویت کنند.
به باور نویسنده سردرگمی کنونی اگرچه دشوار و اضطراب آور است اما در ذات خود نشانه هوشیاری و توقع بالای نسلی است که نمی خواهد مسیر زندگی اش را بر اساس عادت، اجبار یا تقلید کورکورانه انتخاب کند.
این توقف و پرسشگری عمیق هرچند ناراحت کننده می تواند سرآغاز یک انتخاب آگاهانه و مسئولانه باشد. شاید راهکار نهایی نه در حذف کامل این سردرگمی (که در دنیای پیچیده امروز ناممکن می نماید) که در مدیریت آن، افزایش تاب آوری فردی و اجتماعی، و تبدیل این انرژی به نیرویی برای جستجو، یادگیری مادام العمر و کسب تجربه های کنترل شده باشد. آینده از آن جامعه ای خواهد بود که به جای نشان دادن یک جاده منحصربه فرد قطب نمایی به جوانان بدهد تا خود با شجاعت و آگاهی، راه های نو را بیابند و بسازند.