امام علی (ع): كسى كه دانشى را زنده كند هرگز نميرد.
شوشان ـ مسلم سلیمانی :
واژه «روشنفکر» در زبان فارسی بار معنایی پیچیده و گاه مناقشهبرانگیزی پیدا کرده است. در حالی که در معنای علمی و کلاسیک، روشنفکر به کسی گفته میشود که با اندیشه و تحلیل در مسائل عمومی جامعه مداخله میکند، در برخی گفتمانهای سیاسی و فرهنگی ایران، این واژه گاه با بار منفی همراه شده است. برای فهم این پدیده باید هم به تعریف روشنفکری و هم به سیر تاریخی آن در ایران نگاه کرد.
در علوم اجتماعی، روشنفکر معمولاً کسی است که کار اصلی او تولید و نقد ایدههاست و نسبت به مسائل عمومی جامعه موضع آگاهانه و نقادانه دارد. روشنفکر الزاماً استاد دانشگاه یا نویسنده حرفهای نیست؛ بلکه فردی است که میکوشد میان دانش، اخلاق و امر عمومی پیوند برقرار کند. او مفاهیم پیچیده را به زبان قابل فهم برای جامعه تبدیل میکند و در شکل دادن به افکار عمومی نقش دارد. در سنتهای مختلف فکری، روشنفکر به نوعی با نقد قدرت، پرسش از بدیهیات و تلاش برای فهم بهتر جامعه شناخته میشود.
ریشه تاریخی مفهوم روشنفکر در معنای مدرن به اروپا و عصر روشنگری بازمیگردد. فیلسوفان روشنگری با نقد سنتهای غیرنقادانه و دفاع از عقل و آزادی، الگوی اولیه روشنفکری را شکل دادند. در قرن نوزدهم و بهویژه در جریان ماجرای «دریفوس» در فرانسه، اصطلاح «انتلکتوئل» برای کسانی به کار رفت که با اتکا به دانش و وجدان اخلاقی در مسائل عمومی جامعه مداخله میکردند. از آن زمان، روشنفکر به عنوان یک نقش اجتماعی در کنار دولت، دانشگاه و رسانهها در حوزه عمومی تثبیت شد.
در ایران، مفهوم روشنفکری عمدتاً از اواخر دوره قاجار و همزمان با مواجهه جامعه ایرانی با مدرنیته و غرب شکل گرفت. مترجمان، روزنامهنگاران، اصلاحطلبان و تحصیلکردگان خارج از کشور نخستین گروههایی بودند که بهتدریج نقش روشنفکری را ایفا کردند. چهرههایی مانند میرزا ملکمخان، میرزا فتحعلی آخوندزاده و طالبوف از نخستین کسانی بودند که درباره قانون، پیشرفت، آموزش نوین و اصلاحات اجتماعی سخن گفتند.
در جریان انقلاب مشروطه، روشنفکران نقشی مهم در طرح ایدههایی مانند قانونگرایی، محدود شدن قدرت مطلقه و تأسیس نهادهای مدرن داشتند. با این حال، از همان زمان نوعی شکاف میان بخشهایی از روشنفکران مدرن و برخی جریانهای سنتی یا دینی نیز شکل گرفت. این شکاف در دوره پهلوی و با گسترش مدرنیزاسیون دولتی، رشد دانشگاهها و ورود ایدئولوژیهای جدید مانند مارکسیسم، ناسیونالیسم و اگزیستانسیالیسم عمیقتر شد.
در دهههای ۱۳۴۰ و ۱۳۵۰ روشنفکری در ایران به شاخههای مختلفی تقسیم شد؛ از روشنفکری چپ و ملیگرا تا روشنفکری دینی. در این میان، دو چهره تأثیرگذار یعنی جلال آلاحمد و علی شریعتی نقش مهمی در بازتعریف جایگاه روشنفکر در جامعه ایرانی داشتند.
جلال آلاحمد در کتاب معروف «غربزدگی» به شدت از نوعی روشنفکری انتقاد کرد که به نظر او از جامعه و فرهنگ بومی خود جدا شده و صرفاً مصرفکننده مفاهیم وارداتی غربی است. نقد او نه علیه اندیشیدن، بلکه علیه روشنفکریای بود که بدون توجه به زمینه تاریخی و فرهنگی ایران نسخههای آماده را تقلید میکند.
در مقابل، علی شریعتی تلاش کرد مفهوم «روشنفکر متعهد» را مطرح کند. از نگاه او روشنفکر کسی است که علاوه بر فهم جامعه، نسبت به سرنوشت آن احساس مسئولیت دارد و برای آگاهیبخشی و رهایی اجتماعی تلاش میکند. شریعتی کوشید میان سنت دینی و آگاهی مدرن پلی برقرار کند و نوعی روشنفکری دینی را صورتبندی کند.
با این حال، در ادبیات انقلاب اسلامی گاه واژه روشنفکر با بار انتقادی به کار رفته است. علت این امر بیشتر به نقد نوعی از روشنفکری بازمیگردد که در نگاه منتقدان، از مردم فاصله گرفته، به فرهنگ بومی بیاعتنا بوده یا حامل نوعی غربزدگی فرهنگی تلقی میشده است. افزون بر این، از منظر جامعهشناسی دین، روشنفکری مدرن میتواند مرجعیتهای سنتی در تفسیر حقیقت و دین را به چالش بکشد؛ موضوعی که به طور طبیعی تنشهایی میان برخی روشنفکران و بخشهایی از طبقه دینی ایجاد کرده است.
با این حال، تاریخ معاصر ایران نشان میدهد که رابطه میان روشنفکران و نیروهای دینی همواره تقابلی نبوده است. در جریان مشروطه و حتی در سالهای منتهی به انقلاب ۱۳۵۷، نمونههایی از همگرایی میان روشنفکران و متفکران دینی نیز دیده میشود.
در نهایت باید توجه داشت که روشنفکری در معنای علمی آن نه یک ایدئولوژی خاص، بلکه یک نقش اجتماعی است: نقش کسی که با ابزار اندیشه به نقد، تفسیر و فهم بهتر جامعه کمک میکند. در جهان امروز که فضای عمومی بهشدت متکثر و رسانهای شده، شکل سنتی روشنفکری نیز دچار دگرگونی شده است؛ اما نیاز جامعه به اندیشیدن نقادانه و گفتوگوی فکری همچنان پابرجاست