امام علی (ع): كسى كه دانشى را زنده كند هرگز نميرد.
شوشان ـ فاضل خمیسی :
دختر یتیم چه به موی بلند ! این را با خودش گفت و بلند شد که آخرین وداعش روبروی آینه باشد.
چراغ اتاق را روشن کرد، آینه ی روی میز کدر بود، به آرامی و با دست راستش موهایش را از پشت به روی شانه و سینه اش کشید، یاد حرف بابای خدابیامرزش افتاد:«نصف زیبایی زن موی بلندشه»!
چند جا برای کار رفته بود اما به هر دلیلی نتوانسته بود با شرایط کارفرما کنار بیاید!
با دست بلندی موهایش را «وجب» کرد…
حدود ۳ وجب و نصفی!
تصمیمش قطعی بود حتی اگر روح پدرش راضی به این کار نباشه..
سعی کرد موهایش را صاف تر و براق تر نشان بدهد، وقتی از فرق سر به پایین شانه می کشید بغض گلویش را فشرد، اگر موهایش را می فروخت،
قیافه اش پسرونه می شد و او از اینکه مثل پسرها باشد بیزار بود..
با سالن هایی که «مو» می خریدند هماهنگ کرده بود. همه ی این مراکز بالای شهر بودند و تا منزلشان خیلی فاصله بود، اسنپ که گرفت کرایه ی ۲۱۰ هزار تومانی را نشان داد.
با خودش حساب کرد که اگر نتوانست موهایش را بفروشد تازه حدود ۴۰۰ تومان هم هزینه روی دستش مانده است،
زنگ درِ سالن زیبایی را که زد آهسته با خودش گفت« خانم ها میان اینجا خوشگل بشن من اومدم اینجا زشت بشم و برگردم»…
بوی رنگ مو و عطر و نمناکی همراه با یک موسیقی تُند فضای سالن را اشغال کرده بود…
با متر پارچه ای از جایی که قرار بود ببرند اندازه گرفتند..
حدوداً ۶۰ سانت!
مدیر سالن انگار میخواست «برده» بخرد نه یک دسته موی ۶۰ سانتی…
با بی حوصله گی گفت: این روزها خیلی از خانم ها برای فروش موهایشان مراجعه می کنند، اما ما حوصلهی چونه زدن را نداریم اما چون شما گفته بودی به پول موهایت نیاز شدید داری قبول کردم که موهایت را بخرم…
خدا خیرت بده، تاری چقدر حساب می کنید؟
تاری به صرفه مون نیست! گرمی می خریم.
«او» روی تعداد تارها حساب کرده بود..
برای فروش «گرمی» ناچار بود اجازه دهد موهایش را قیچی کنند…
نگران نباش با این موهایی که تو داری ، پول خوبی به دستت میاد !
آینه ی سالن کدر نبود اما او نمیتوانست در آن نگاه کند..
شماره کارت که داد، بلافاصله پول موهایش واریز شد..
برگشتن به خانه شالش را طوری بست که فقط قرص صورتش پیدا بود..
با خودش گفت فردا سر قبربابا خرمای نذری پخش می کنم..