کد خبر: ۱۱۴۳۳۰
تاریخ انتشار: ۰۴ تير ۱۴۰۵ - ۲۳:۱۰

چرا کوک نیستیم؟

شوشان ـ مرتضی گچکوب :

مرتوله در مراسم تاسوعا و عاشورای امسال چیزهایی دید که «کوک» نبودند؛  
نوحه‌ها، بیرق‌ها، شعارها، حتی خانه‌ها و کوچه‌ها و محله‌ها…  
لباس‌های رنگارنگ، آرایش‌های عجیب، رفتارهای ناموزون.  
شهر چقدر غریبه شده بود؛  
گویی مرتوله از کرهٔ مریخ آمده باشد.  
از سادگی‌های قدیم خبری نبود.  
آدم‌ها ناخوش و بی‌کوک شده بودند.

دستجات سینه‌زنی در کوچه‌ها دور خود می‌چرخیدند؛  
طبل‌ها و دهل‌ها چنان ناموزون می‌نواختند که به‌جای آرامش، خش بر روح می‌انداختند.  
از اهل‌بیت در مراسمات نشانی نبود.  
کودکان با نگاه‌های پراکنده دستی به سینه می‌زدند،  
پیرمردان و پیرزنان چشم‌شان به افقی خط‌خطی دوخته بود؛  
گویی سالار شهیدان از کربلا عبور نمی‌کند،  
انگار در صحرای شیشه‌ای امارات در حرکت است.  
شترها موتورهای هزار شده‌اند؛  
از اسب و استر خبری نیست.  
نبرد امروز، جنگ مرغ و گوشت و نان است.  
عقل در گوشه‌ای خزیده،  
خرد منتظر تخیل مانده تا شاید خلاقیت به دادش برسد.

همه تشنه‌لب، اما آب معدنی فراوان.  
سنگ‌فرش خیابان پر از لیوان‌های یک‌بارمصرف.  
پاکبان پیر با درد کمر فریاد «هل من ناصر» سر می‌دهد.  
دختران و پسران جوان چهره‌هایی چون مزرعه‌ای پر از کشت‌های مصنوعی؛  
لب و ابرو و چانه‌های تراش‌خورده،  
شلوارهای کوتاه، لباس‌های پاره‌پاره.  
چرا این‌همه ناکوک؟  
چرا دیگر اهلی نیستیم؟  
چرا با فرهنگ و شهر و کشور خود بیگانه شده‌ایم؟

بیگانگی از ندانستن می‌آید.  
وقتی شناختی از ریشه‌ها نباشد، تقلید جای خلاقیت را می‌گیرد.  
خارجی‌ها مشکل آب را با سد حل می‌کنند؛  
هم‌وطن ما نیز همان را تکرار می‌کند،  
درحالی‌که پدرانش در دل کویر با قنات باغ‌های ایرانی را آفریدند.  
غربی‌ها آب را در سطح نگه داشتند و با سد زمین و هوا را ناکوک کردند،  
اما آب در قنات، در حمام فین کاشان، در آبشارهای شوشتر، در بند میزان و زاینده‌رود موسیقی است؛  
و انسان با این موسیقی کوک و اهلی می‌شود.

از چه زمانی مردم ناکوک و نااهل شدند؟  
از زمانی که با این سرزمین و ادبا و شعرا غریبه شدند.  
از وقتی شربت‌ها رفتند و نوشابه‌های گازدار آمدند.  
از وقتی گل‌های معطر جای خود را به پمادها و روغن‌های مصنوعی دادند.  
از وقتی خانه‌های وسیع با درختان پربار تبدیل شدند به جعبه‌های آپارتمانی.  
خانه‌های شوادون‌دار، اتاق‌های بزرگ، تالارها، حوض‌های هشتی،  
درختان نارنج و انار و سیب…  
کجا رفتند؟  
کنج تالار لانهٔ پرستو بود،  
روی بام لانهٔ لک‌لک.  
آدم‌ها همه رونوشتی از دیگری شدند؛  
ریشه‌هایشان را فراموش کردند.  
فردوسی، سعدی، حافظ، مولوی، عطار، خیام، رودکی، شهریار و سپهری را از یاد بردند.

باید دوباره به ریشه‌ها برگشت.  
وقتی ریشه را بشناسیم، اهلی می‌شویم؛  
و وقتی اهلی شدیم، تازه کوک می‌شویم؛  
آنگاه صدای خوش و اندیشهٔ نو در وجودمان جاری می‌شود.  
این اهلیت و کوک، ادب و هنر و روح و روان است.

اما اهلیت دین چه شد؟  
متولیان دین آن را همچون ستاره‌ها به آسمان بردند.  
گفتند هر کاری بکنی ثوابش بهشت است؛  
گویی انسان فقط برای رفتن به بهشت متولد شده است.  
و همین شد که دین از زمین جدا شد و مردم در آن نیز ناکوک شدند.  
دین پلی شد میان انسان و آسمان،  
پر از علائم خطر و ورود ممنوع و ایست.  
جاده‌ای یک‌طرفه با دوربین‌های متعدد.  
امتحان الهی پشت امتحان.  
از جاده‌های زمینی خبری نبود.  
دین در هفت طبقهٔ آسمان بود و راه‌هایش را فقط متولیان می‌دانستند.

اما در روزگار سعدی و حافظ، ادبا و شعرا کوشیدند دین را از آسمان به زمین بیاورند.  
با شعر و حکایت، دین را زمینی کردند.  
پیش و پس از آن، زمین نفرین‌شده بود و دین آسمانی.  
چه بسیار کوشیدند تا دین را اهلی کنند و مردم را با آن هم‌کوک سازند.  
فردوسی با نبرد خرد و حکمت کوچه‌های شهر را چراغانی کرد.  
عطار و مولانا بوی خوش دین را به خانه‌ها آوردند و چون زبور، عسل زندگی را با حکایت و سفر هدهد شیرین کردند.  
حافظ و سعدی کتاب‌های گردگرفتهٔ دین را از طاقچه پایین آوردند و برگ‌هایش را چون بهارنارنج در کوچه‌ها پخش کردند.  
خیام و رودکی نیز با معماری کلام، هفت شهر عطار را با رنگ شعرشان نقاشی کردند.

ادبا و شعرا دین را چون عسل ، چون نمک و ادویه به زندگی طعم و بو و مزه دادند.  
فرهنگ را زنده کردند و نشان دادند که دین زمینی را می‌توان اهلی و هم‌کوک شد.

نظرات بینندگان
captcha