شوشان ـ دکتر اسماعیل عبدی مکوند :
استاد زبان و ادبیات فارسی
هرمز علیپور از برجستهترین شاعران معاصر ایران و از مهمترین چهرههای جریان شعر ناب است. او از نسل شاعرانی است که پس از دهه چهل خورشیدی، شعر فارسی را از روایتهای مستقیم، توصیفهای متعارف و بیانهای خطابی دور کردند و به سوی کشفهای زبانی، تجربههای درونی و شهود شاعرانه سوق دادند. با این همه، جایگاه علیپور تنها در محدوده شعر ناب خلاصه نمیشود. او در مسیر تحول شعری خود به تدریج از مرزهای اولیه این جریان عبور کرده و به جهانی مستقل و شخصی دست یافته است؛ جهانی که در آن طبیعت، عشق، خاطره، مرگ، زمان، هویت و زبان در پیوندی ژرف با یکدیگر قرار میگیرند.
هرمز علیپور در چهارم اسفند ۱۳۲۵ در ایذه زاده شد و پس از مهاجرت خانواده به مسجدسلیمان، سالهای شکلگیری شخصیت و ذهنیت خود را در اقلیم جنوب ایران سپری کرد. همین پیوند عمیق با طبیعت و فرهنگ خوزستان، بعدها در شعر او به یکی از سرچشمههای اصلی تخیل و تصویرسازی بدل شد. انتشار مجموعههایی چون «داغ بیبی»، «به کوچه زنبق»، «بنفش پارچهای»، «پرتره»، «نیمرخ آهو»، «بال برف»، «به حکمت مخروبه»، «به گرمسیر»، «همین دیدنها»، «فاخته هیمالیا»، «اوراق لاژورد»، «سپیدی جهان» و «نرگس فردا» نشان میدهد که او طی بیش از پنج دهه فعالیت ادبی، جهانی ویژه و متمایز در شعر معاصر فارسی آفریده است.
شعر علیپور پیش از هر چیز شعر کشف و شهود است. او کمتر به روایت واقعیتهای بیرونی علاقه نشان میدهد و بیشتر در پی ثبت لحظههای ادراک، حیرت و مکاشفه است. در جهان شعری او میان انسان و طبیعت، میان اشیا و احساسات و میان ذهن و جهان پیوندهایی پنهان برقرار میشود. به همین دلیل بسیاری از تصاویر او بر منطق شهود استوارند، نه بر منطق عادی و روزمره.
یکی از برجستهترین ویژگیهای شعر او پیوند ژرف انسان و طبیعت است. طبیعت در آثار علیپور صرفاً پسزمینه حوادث نیست، بلکه حضوری زنده و فعال دارد. در شعر «از کوه نمیتوان خواست» میخوانیم:
«گیاهان اعماق البته با پلک تو نسبتی دارند»
در این سطر، میان پلک انسان و ژرفای طبیعت رابطهای رازآلود برقرار میشود. شاعر در ادامه میگوید:
«به سیل خفته در رگ ابرها
فکر نمیکند مثل این که کسی
پیش از این که بلند شود
صدای دیوانگی بارانها»
ابر دارای رگ میشود و باران صاحب دیوانگی. این جانبخشی به عناصر طبیعت از ویژگیهای مهم تخیل علیپور است. در شعری دیگر نیز مینویسد:
«گلی به رنگ دریاها
پریزادان
به آواز و
رودی به هلهله برخاست»
و سپس:
«خورشید خفتهای
در چشم آهوان گل کرد»
در این تصاویر، طبیعت از مرز واقعیت بیرونی عبور میکند و وارد قلمرو رؤیا و شهود میشود.
در کنار طبیعت، مفهوم نگاه و دیدن جایگاهی محوری در شعر او دارد. دیدن در آثار علیپور صرفاً یک عمل حسی نیست، بلکه رویدادی وجودی است. او در شعر «همینطور خوب است» میگوید:
«حیرتهای نزدیک به خود را
میتوان به شکلهای گوناگون
به حافظه سپرد»
آنچه اهمیت دارد خود اشیا نیستند، بلکه حیرتی است که از مواجهه با آنها پدید میآید. همین نگاه در یکی از مشهورترین شعرهای او ادامه مییابد:
«با هر ضمیر که شروع کنم میبینم
زود است هنوز
که یک نفر ببینم تو را»
و سپس میافزاید:
«یک نفر که نمیتواند این همه نگاه را
با خود به خانه بیاورد»
در این سطرها، ضمیرها و واژهها از تعریف معشوق ناتواناند و نگاه به تجربهای عاطفی و وجودی تبدیل میشود که از مرزهای زبان فراتر میرود.
عشق در شعر علیپور نیز ماهیتی وجودی دارد. او عشق را تنها یک احساس عاطفی نمیداند، بلکه آن را نیرویی برای مقابله با تنهایی و مرگ میبیند. در یکی از درخشانترین شعرهایش مینویسد:
«و چشمهای همسرم سارا را برای همین دوست دارم
و دستهایش را
که مرگهای مرا منصرف میسازد»
در این تصویر، عشق نیرویی نجاتبخش است که مرگ را از تصمیم خود بازمیگرداند. شاعر در ادامه میگوید:
«که من مسافر باغهای سبز نمیتوانم باشم به تنهایی
که زود دلم میگیرد»
حتی زیبایی طبیعت نیز بدون حضور عشق کامل نیست. در جهان شاعر، بودن در کنار دیگری بخشی از معنای زیستن است.
با این حال، عشق در شعر او همواره با تجربه تنهایی همراه است. در شعری دیگر میخوانیم:
«دوست دارم به خود نسبت دهم
چشمهای تو را»
اما بلافاصله اعتراف میکند:
«این دیگر چه دوست داشتنی بود
آن هم من
که در تمام منزلها
تنهاییام را بیشتر لمس کردهام»
عشق در اینجا از دل تنهایی سر برمیآورد. شاعر کسی است که رنج تنهایی را به خوبی میشناسد و از همین رو معنای عشق را عمیقتر درک میکند. او در پایان همین شعر به یکی از تلخترین دریافتهای انسانی میرسد:«که به هرکس نزدیکتری
یا میکشد تو را یا دیوانهات میکند»
در نگاه او، عشق و نزدیکی همواره با نوعی آسیبپذیری و خطر همراهاند.
مرگ و گذر زمان از دیگر محورهای اصلی شعر علیپور هستند. مرگ در آثار او حضوری دائمی دارد و به صورت نیرویی همراه با انسان تصویر میشود. در شعری مینویسد:
«دیدی که پشت چهره غمگین
جوانی تو مرده است»
و سپس ادامه میدهد:
«اکنون کنار چهرهات
میچرخد مرگی که دوست دارد
به نام کوچکت صدا کند»
مرگ در اینجا چهرهای انسانی پیدا میکند و به موجودی بدل میشود که در کنار انسان زندگی میکند.
تأمل درباره گذر عمر نیز بارها در شعر او تکرار میشود. در یکی از شعرهایش با زبانی ساده اما تکاندهنده میگوید:
«و این که دیگر جوانی نیست»
و در ادامه میافزاید:
«انگار که این زمین سبک شده
و هر چیز پایان خود را به دندان میگیرد»
پایان در این تصویر نیرویی زنده و فعال است که همه چیز را در اختیار گرفته است. در شعری کوتاه و درخشان نیز مینویسد:
«چگونه میشود با یک سلام
آدم را بگیرند از او
تقویمی با چهار پاییز
به او تحویل دهند»
«چهار پاییز» در اینجا تصویری فشرده از گذر عمر و فرسودگی زمان است.
در برابر این فرسایش دائمی، خاطره به نیرویی مقاوم تبدیل میشود. در شعری که از تغییر یک سالن قدیمی به پارکینگ سخن میگوید، میخوانیم:
«هیچ تقویمی اما نتوانست
خاطرههای ما را
به نقطههای بینام ببرد»
و سپس:
«در خیال ما ولی هنوز
در ورودی آن هنوز آبیست
و حتا چراغهایش روشن است هنوز»
تکرار واژه «هنوز» نشان میدهد که خاطره در برابر ویرانی زمان ایستادگی میکند. ساختمانها از میان میروند، اما حافظه انسانی همچنان روشنایی گذشته را حفظ میکند.
در شعر علیپور، غربت نیز مفهومی عمیق و وجودی است. او غربت را صرفاً دوری از مکان نمیداند، بلکه آن را وضعیتی انسانی تلقی میکند. در شعری میگوید:
«به غربت و آغاز اما
که به سادگی ما را نمیپذیرند»
و سپس میپرسد:
«تا کی به خانهها میتوان در خواب زیست
و از گوری که گم شده
سراغ گرفت»
خانه و گور در این شعر به دو قطب زندگی و مرگ تبدیل میشوند و شاعر سرگردانی انسان میان این دو را به تصویر میکشد.
در کنار این تأملات فلسفی، علیپور هرگز از جزئیات ساده زندگی غافل نمیشود. او مخاطب را به بازگشت به ارزشهای بنیادین زندگی فرا میخواند:
«از گرمی نان حتا
بیتفاوت نگذریم»
در شعر او گرمای نان، لبخند، سکوت، نگاه و لحظههای کوچک زندگی همان اندازه اهمیت دارند که مفاهیم بزرگ فلسفی. همین ویژگی سبب میشود شعرش در عین ژرفا، ارتباط خود را با زندگی روزمره حفظ کند.
مسئله هویت نیز از دغدغههای مهم اوست. شاعر در جستوجوی لایههای پنهان وجود انسان است و از نامها و تعاریف ظاهری عبور میکند. هنگامی که میگوید:
«دیگر از نامهای قدیم خود نگویم»
در حقیقت به سوی شناختی عمیقتر از خویشتن حرکت میکند. سپس مینویسد:
«بر سکوت و چهره میتوان اما دید
آنان که آزرده خاطرند
و به ذات خود
به هر لحظه نزدیکتر»
در این نگاه، رنج و تأمل انسان را به حقیقت وجود خویش نزدیک میکنند.
واژگان و خود عمل نوشتن نیز در جهان شعری او جایگاهی ویژه دارند. برای علیپور نوشتن نوعی مقاومت در برابر فراموشی است. او میگوید:
«بنویس
شاید روزی به کار دیگران آیم»
و در ادامه:
«بنویس چون چراغ واژگان افروختیم
تنها شدیم به ناگهان هر یک»
اما شاعر به ناپایداری انسان و زبان نیز آگاه است:
«من نیز با واژگان خویش نخواهم ماند»
این آگاهی از فناپذیری، به شعر او عمقی فلسفی میبخشد.
از نظر ساختار زبانی، شعر علیپور بر ایجاز، فشردگی معنا و تصویرسازی استوار است. او با کمترین واژهها بیشترین معنا را منتقل میکند. هنگامی که مینویسد:
«لبخند میتواند یک چتر باشد
لبخند میتواند یک آسمان باشد»
یک رفتار ساده انسانی را به پناهگاه و جهانی معنوی تبدیل میکند. این ایجاز شاعرانه از ویژگیهای بارز سبک اوست؛ هرچند گاه بر اثر تداعیهای شخصی و پرشهای ذهنی، شعرش به تأمل بیشتری از سوی مخاطب نیاز پیدا میکند.
در مجموع، هرمز علیپور شاعری است که از سادهترین عناصر زندگی به پیچیدهترین پرسشهای هستی میرسد. در شعر او طبیعت زنده است، نگاه به تجربهای وجودی تبدیل میشود، عشق در برابر مرگ میایستد، خاطره با فراموشی مبارزه میکند، غربت به مسئلهای انسانی بدل میشود و زبان ابزاری برای روشن کردن تاریکیهای وجود است. شعر او آمیزهای از سادگی ظاهری و پیچیدگی معنایی است؛ شعری که از اقلیم و فرهنگ جنوب ایران نیرو میگیرد و در عین حال به بنیادیترین پرسشهای انسان درباره عشق، تنهایی، زمان، مرگ، هویت و معنای زندگی پاسخ میدهد. از همین رو هرمز علیپور را باید یکی از مهمترین و تأثیرگذارترین شاعران معاصر فارسی دانست؛ شاعری که توانسته است جهانی مستقل، ماندگار و یگانه در شعر امروز ایران بیافریند.