امام علی (ع): كسى كه دانشى را زنده كند هرگز نميرد.
شوشان ـ محمد شریفی :
در این دنیای وانفسا، برای به سرانجام رساندن هر کاری و رسیدن به هر شغل و مقامی، جماعتی کارچاقکن حرفهای پیدا میشوند که اگر سرِ کیسه را شل کنید و خر اوستا کریم را نعل بزنید، بیهیچ دغدغهای سوار خر مراد خواهید شد و هرچه دلتان خواست در دستگاه شور و ابوعطا خواهید خواند، بیآنکه آب در شکمتان تکان بخورد.
تازه اگر خدای ناکرده کینهای شخصی یا حسابی سیاسی با رقیب احتمالیتان داشته باشید، باز هم جای نگرانی نیست؛ پیمانکاران قلم و کارگزاران فضای مجازی آمادهاند تا با دریافت سفارش، چنان حریفتان را آماج حمله قرار دهند که طرف، آبروی خود را در هفت اقلیم جستوجو کند و نیابد.
راستش را بخواهید، تا همین دو روز پیش باورم نمیشد چنین بازاری هم وجود داشته باشد؛ تا اینکه دیروز عمو قلندر را دیدم.
عمو بیاختیار دور فلکه ساعت میچرخید و زیر لب با خودش حرف میزد. با خود گفتم: از دو حال خارج نیست؛ یا فشار گرانی و تورم کمرش را شکسته، یا اجارهخانه امانش را بریده است.
گفتم چرا روزه شکدار بگیرم؟ بهتر است از خودش بپرسم.
سلام کردم و احوالش را جویا شدم.
هر چه میگفت، رنگی از گله داشت و بویی از ناله.
گفت: چند روز پیش، یکی از آشنایان متنی برایم فرستاد؛ متنی خوشقامت، خوشعبارت و خوشساخت. از آن نوشتههایی که آدم وقتی میخواند، دلش روشن میشود که هنوز قلم در این سرزمین نمرده است.
من هم از سر انصاف، چند کلمهای در ستایش نویسنده نوشتم و چند شاخه گل مجازی نثار فرستنده کردم.
هنوز دو دقیقه از خواندن متن نگذشته بود که گوشی زنگ خورد.
دیدم همان فرستنده پیام است.
گفت:متن را خواندی؟
گفتم: بله. متنی زیبا و دلنشین بود؛ روان و خوشخوان، همچون آب زلالی که بیتکلف جاری باشد.
چند لحظهای سکوت کرد.
بعد ناگهان شروع کرد به عیب گرفتن.
گفت اینجایش ایراد دارد، آنجایش مشکل دارد، فلان جمله ضعیف است و فلان عبارت اضافی.
من که از این تغییر ناگهانی شگفتزده شده بودم، گفتم:
برادر! مگر همین متن را خودت برای من نفرستادی؟
گفت: چرا؛ اما اصل مطلب چیز دیگری است.
همانجا فهمیدم زیر این دیگ آتشی روشن است و زیر کاسه نیز نیمکاسهای پنهان.
گفتم : بسیار خوب، بیا سر اصل مطلب.
گفت: میخواستم لطف کنی نقدی تند و آتشین علیه این نوشته بنویسی؛ جوری که نویسندهاش حساب کار دستش بیاید! البته شیرینی شما هم محفوظ است!
عمو قلندر آهی کشید و گفت: به او گفتم: اگر من اهل چنین کارهایی بودم، امروز حال و روزم این نبود که میبینی!
این را گفت و اشک در چشمانش حلقه زد.
من حال او را خوب درک میکردم.
این روزها اگر کسی با دیگری تسویهحساب شخصی یا سیاسی داشته باشد، دیگر لازم نیست خودش به میدان بیاید. آدمهای کاربلد و اجیرشدهای هستند که این کارها را بهتر از صاحب دعوا انجام میدهند.
اما به گمان من، قلم اگر برای بریدن آبروی مردم به کار رود، همان بهتر که بشکند.
عمو قلندر ادامه داد:
عجیب روزگاری شده است!
قدیمترها اگر کسی با دیگری دشمنی داشت، خودش سنگ برمیداشت و به میدان میآمد. سنگانداز اجارهای هم پیدا میشد، اما دستکم قلم اجارهای و نقد و تخریب سفارشی اینقدر فراوان نبود.
امروز اما یکی مقاله مینویسد، دیگری نقد سفارشی سفارش میدهد، سومی آرزو دارد رقیبش را با قلم دیگران زمین بزند.
حال آنکه نقد، اگر از انصاف زاده نشود، دیگر نقد نیست؛ کینهای است که کتوشلوار روشنفکری پوشیده است.
و آدم عاقل، هرگز بار کینه دیگران را بر دوش قلم خویش حمل نمیکند.